کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آهنگسازی
آموزش فارسی فالش گیری
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی



آهنگسازی
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2


دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

+ پاسخ به موضوع
صفحه 8 از 13 نخستنخست ... 6 7 8 9 10 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 128

موضوع: اشعار سهراب سپهری

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض

    کفش.هایم کو،
    چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
    ....م در خواب است.
    و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه.ها می.گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می.روبد.
    بوی هجرت می.آید:
    بالش من پر آواز پر چلچله.هاست.
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه آب
    آسمان هجرت خواهد کرد.
    باید امشب بروم.
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم.
    هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
    هیچ کسی زاغچهٔی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
    من به اندازه یک ابر دلم می.گیرد
    وقتی از پنجره می.بینم حوری
    - دختر بالغ همسایه -
    پای کمیاب..ترین نارون روی زمین
    فقه می.خواند.
    چیزهایی هم هست، لحظه.هایی پر اوج
    (مثلا شاعرهٔی را دیدم
    آن.چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت.
    و شبی از شب.ها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
    باید امشب بروم.
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست،
    رو به آن وسعت بی.واژه که همواره مرا می.خواند.
    یک نفر باز صدا زد: سهراب
    کفش.هایم کو؟






    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #71 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 11:49

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی
    خرید وی اس تی خرید vst فروش vst وی اس تی فروش وی اس تی وی اس تی دانلود وی اس تی آپلود عکس

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض








    عصر
    چند عدد سار
    دور شدند از مدار حافظه کاج.
    نیکی جسمانی درخت بجا ماند.
    عطف اشراق روی شانه من ریخت.
    حرف بزن، ای زن شبانه موعود!
    زیر همین شاخه های عاطفی باد
    کودکی ام را به دست من بسپار.
    در وسط این همیشه های سیاه
    حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ!
    خون مرا پر کن از ملایمت هوش .
    نبض مرا روی زبری نفس عشق
    فاش کن.
    روی زمین های محض
    راه برو تا صفای باغ اساطیر.
    در لبه فرصت تلالو انگور
    حرف بزن ، حوری تکلم بدوی !
    حزن مرا در مصب دور عبادت
    صاف کن.
    در همه ماسه های شور کسالت
    حنجره آب را رواج بده.
    بعد
    دیشب شیرین پلک را
    روی چمن های بی تموج ادراک
    پهن کن.







    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #72 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 11:51

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض







    ماه بالای سر آبادی است ،
    اهل آبادی در خواب.
    روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.
    باغ همسایه چراغش روشن،
    من چراغم خاموش ،
    ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.
    غوک ها می خوانند.
    مرغ حق هم گاهی.
    کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.
    و بیابان پیداست.
    سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
    سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.
    نیمه شب با ید باشد.
    دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
    آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.
    یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
    یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم،
    طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.
    یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.
    یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
    یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
    یاد من باشد تنها هستم.
    ماه بالای سر تنهایی است.







    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #73 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 11:57

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض







    روزی
    خوام آمد ، و پیامی خوام آورد.
    در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
    و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب
    آوردم ، سیب سرخ خورشید.
    خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
    زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
    کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
    دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت . جار
    خواهم زد: ای شبنم ، شبنم ، شبنم.
    رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است،
    کهکشانی خواهم دادش .
    روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
    هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
    هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
    رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
    ابر را ، پاره خواهم کرد.
    من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
    و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.
    بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
    گلدان ها ، آب خواهم داد.
    خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
    خواهم ریخت.
    مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
    خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.
    خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت.
    پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
    هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
    مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
    آشتی خواهم داد .
    آشنا خواهم کرد.
    راه خواهم رفت.
    نور خواهم خورد.
    دوست خواهم داشت.










    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #74 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 11:59

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض










    به سراغ من اگر می.آیید،
    پشت هیچستانم.
    پشت هیچستان جایی است.
    پشت هیچستان رگ.های هوا، پر قاصدهایی است
    که خبر می.آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
    روی شن.ها هم، نقش.های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
    به سر تپه معراج شقایق رفتند.
    پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
    زنگ باران به صدا می.آید.
    آدم این.جا تنهاست
    و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
    به سراغ من اگر می.آیید،
    نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
    چینی نازک تنهایی من.








    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #75 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 12:03

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض








    از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
    صبح شد، آفتاب آمد.
    چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
    ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
    لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
    یک عروسک پشت باران بود.
    ابرها رفتند.
    یک هوای صاف ، یک گنجشک، یک پرواز.
    دشمنان من کجا هستند؟
    فکر می کردم:
    در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
    در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
    آب را با آسمان خوردم.
    لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
    من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
    نیمروز آمد.
    بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد.
    مرتع ادراک خرم بود.
    دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
    پرتقالی پوست می کندم.
    شهرها در آیینه پیدا بود.
    دوستان من کجا هستند؟
    روزهاشان پرتقالی باد!
    پشت شیشه تا بخواهی شب .
    در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با موج،
    در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.
    لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند.
    خواب روی چشم هایم چیز هایی را بنا می کرد:
    یک فضای باز ، شن های ترنم، جای پای دوست ....









    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #76 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۴/۳۱ در ساعت 12:04

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض







    مانده تا برف زمین آب شود.
    مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
    ناتمام است درخت.
    زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
    و فروغ تر چشم حشرات
    و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
    مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
    در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
    و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
    تشنه زمزمه ام.
    مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
    پس چه باید بکنم
    من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
    تشنه زمزمه ام؟
    بهتر آن است که برخیزیم
    رنگ را بردارم
    روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.





    #77 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۰۲ در ساعت 12:23

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض








    قایقی خواهم ساخت،
    خواهم انداخت به آب.
    دور خواهم شد از این خاک غریب
    که در آن هیچ.کسی نیست که در بیشه عشق
    قهرمانان را بیدار کند.
    قایق از تور تهی
    و دل از آرزوی مروارید،
    هم.چنان خواهم راند.
    نه به آبی.ها دل خواهم بست
    نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می.آرند
    و در آن تابش تنهایی ماهی.گیران
    می.فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
    هم.چنان خواهم راند.
    هم.چنان خواهم خواند:
    دور باید شد، دور.
    مرد آن شهر اساطیر نداشت.
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
    هیچ آیینه تالاری، سرخوشی.ها را تکرار نکرد.
    چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
    دور باید شد، دور.
    شب سرودش را خواند،
    نوبت پنجره.هاست.
    هم.چنان خواهم خواند.
    هم.چنان خواهم راند.
    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره.ها رو به تجلی باز است.
    بام.ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می.نگرند.
    دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
    مردم شهر به یک چینه چنان می.نگرند
    که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
    خاک، موسیقی احساس تو را می.شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می.آید در باد.
    پشت دریاها شهری است
    که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
    شاعران وارث آب و خرد و روشنی.اند.
    پشت دریاها شهری است!
    قایقی باید ساخت.






    #78 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۰۲ در ساعت 12:24

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض






    رفته بودم سر حوض
    تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
    آب در حوض نبود .
    ماهیان می گفتند:
    هیچ تقصیر درختان نیست.
    ظهر دم کرده تابستان بود ،
    پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
    و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.
    به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
    برق از پولک ما رفت که رفت.
    ولی آن نور درشت ،
    عکس آن میخک قرمز در آب
    که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،
    چشم ما بود.
    روزنی بود به اقرار بهشت.
    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
    و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.
    باد می رفت به سر وقت چنار.
    من به سر وقت خدا می رفتم.








    #79 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۰۲ در ساعت 12:26

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,415
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12808
    10,570
    سپاس از شما 13,984 بار در 4,034 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض







    دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
    نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
    و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
    به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
    و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
    نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
    و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
    گرفته بود به دست
    و باد می زد خود را.
    مسافر از اتوبوس
    پیاده شد:
    چه آسمان تمیزی!
    و امتداد خیابان غربت او را برد.
    غروب بود.
    صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
    مسافر آمده بود
    و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
    نشسته بود:
    دلم گرفته ،
    دلم عجیب گرفته است.
    تمام راه به یک چیز فکر می کردم
    و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
    خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
    چه دره های عجیبی !
    و اسب ، یادت هست ،
    سپید بود
    و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
    و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
    و بعد تونل ها ،
    دلم گرفته ،
    دلم عجیب گرفته است.
    و هیچ چیز ،
    نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
    نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
    نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
    نمی رهاند.
    و فکر می کنم
    که این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد.
    نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
    چه سیب های قشنگی !
    حیات نشئه تنهایی است.
    و میزبان پرسید:
    قشنگ یعنی چه؟
    - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق ، تنها عشق
    ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
    و عشق ، تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
    مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
    - و نوشداری اندوه؟
    - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.
    و حال ، شب شده بود.
    چراغ روشن بود.
    و چای می خوردند.
    - چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
    - چقدر هم تنها!
    - خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
    - دچار یعنی
    - عاشق.
    - و فکر کن که چه تنهاست
    اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
    - چه فکر نازک غمناکی !
    - و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
    و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
    - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
    و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
    - نه ، وصل ممکن نیست ،
    همیشه فاصله ای هست .
    اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
    برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
    همیشه فاصله ای هست.
    دچار باید بود
    و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
    حرام خواهد شد.
    و عشق
    سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
    و عشق
    صدای فاصله هاست.
    صدای فاصله هایی که
    - غرق ابهامند
    - نه ،
    صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
    و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
    همیشه عاشق تنهاست.
    و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
    و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
    و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
    و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
    به آب می بخشند.
    و خوب می دانند
    که هیچ ماهی هرگز
    هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
    و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق
    در آب های هدایت روانه می گردند
    و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
    - هوای حرف تو آدم را
    عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
    و در عروق چنین لحن
    چه خون تازه محزونی!
    حیاط روشن بود
    و باد می آمد
    و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.
    اتاق خلوت پاکی است.
    برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد!
    دلم عجیب گرفته است.
    خیال خواب ندارم.
    کنار پنجره رفت
    و روی صندلی نرم پارچه ای
    نشست :
    هنوز در سفرم .
    خیال می کنم
    در آب های جهان قایقی است
    و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
    سرود زنده دریانوردهای کهن را
    به گوش روزنه های فصول می خوانم
    و پیش می رانم.
    مرا سفر به کجا می برد؟
    کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
    و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
    گشوده خواهد شد؟
    کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
    و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به
    صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
    و در کدام بهار
    درنگ خواهد کرد
    و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
    شراب باید خورد
    و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
    همین.
    کجاست سمت حیات ؟
    من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
    و گوش کن ، که همین حرف در تمام سفر
    همیشه پنجره خواب را بهم میزند.
    چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟
    درست فکر کن
    کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
    چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟
    درست فکر کن
    کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
    چه چیز پلک ترا می فشرد،
    چه وزن گرم دل انگیزی ؟
    سفر دارز نبود:
    عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.
    و در مصاحبه باد و شیروانی ها
    اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.
    در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
    به جاجرود خروشان نگاه می کردی ،
    چه اتفاق افتاد
    که خواب سبز تار سارها درو کردند ؟
    و فصل ؟ فصل درو بود.
    و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
    کتاب فصل ورق خورد
    و سطر اول این بود:
    حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه حوا است.
    نگاه می کردی :
    میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.
    به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
    نگاه می کردی ،
    حضور سبز قبایی میان شبدرها
    خراش صورت احساس را مرمت کرد.
    ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
    همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
    به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
    و روی شانه ما دست می گذارد
    و ما حرارت انگشت های روشن او را
    بسان سم گوارایی
    کنار حادثه سر می کشیم.
    و نیز، یادت هست،
    و روی ترعه آرام ؟
    در آن مجادله زنگدار آب و زمین
    که وقت از پس منشور دیده می شد
    تکان قایق ، ذهن ترا تکانی داد:
    غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .
    همیشه با نفس تازه راه باید رفت
    و فوت باید کرد
    که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.
    کجاست سنگ رنوس ؟
    من از مجاورت یک درخت می آیم
    که روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :
    به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی.
    شراب را بدهید
    شتاب باید کرد:
    من از سیاحت در یک حماسه می آیم
    و مثل آب
    تمام قصه سهراب و نوشدارو را
    روانم.
    سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
    و ایستادم تا
    دلم قرار بگیرد،
    صدای پرپری آمد
    و در که باز شد
    من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
    و بار دگر ، در زیر آسمان مزامیر،
    در آن سفر که لب رودخانه بابل
    به هوش آمدم،
    نوای بربط خاموش بود
    و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
    و چند بربط بی تاب
    به شاخه های تر بید تاب می خوردند.
    و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
    به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
    اشاره می کردند.
    و من بلند بلند
    کتاب جامعه می خواندم.
    و چند زارع لبنانی
    که زیر سدر کهن سالی
    نشسته بودند
    مرکبات درختان خویش را در ذهن
    شماره می کردند.
    کنار راه سفر کودکان کور عراقی
    به خط لوح حمورابی
    نگاه می کردند.
    و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
    مرور می کردم.
    سفر پر از سیلان بود.
    و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
    گرفته بود و سیاه
    و بوی روغن می داد.
    و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ،
    شیارهای غریزه، و سایه های مجال
    کنار هم بودند.
    میان راه سفر، از سرای مسلولین
    صدای سرفه می آمد.
    زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
    شیار روشن جت ها را
    نگاه می کردند
    و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،
    سپورهای خیابان سرود می خواندند
    و شاعران بزرگ
    به برگ های مهاجر نماز می بردند.
    و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن
    به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
    به غربت تر یک جوی می پیوست،
    به برق ساکت یک فلس،
    به آشنایی یک لحن،
    به بیکرانی یک رنگ.
    سفر مرا به زمین های استوایی برد.
    و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
    چه خوب یادم هست
    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
    وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.
    من از مصاحبت آفتاب می آیم،
    کجاست سایه؟
    ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
    و بوی چیدن از دست باد می آید
    و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
    و به حال بیهوشی است.
    در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند
    که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.
    هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را
    نمی شناسد.
    هنوز برگ
    سوار حرف اول باد است.
    هنوز انسان چیزی به آب می گوید
    و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
    و در مدار درخت
    طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.
    صدای همهمه می آید.
    و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
    و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
    به من می آموزند،
    فقط به من.
    و من مفسر گنجشک های دره گنگم
    وگوشواره عرفان نشان تبت را
    برای گوش بی آذین دختران بنارس
    کنار جاده سرنات شرح داده ام.
    به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
    تمام وزن طراوت را
    که من
    دچار گرمی گفتارم.
    و ای تمام درختان زینت خاک فلسطین
    وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
    به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف طور می آید
    و از حرارت تکلیم در تب و تاب است.
    ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد
    و شاهراه هوا را
    شکوه شاه پرکهای انتشار حواس
    سپید خواهد کرد
    برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!
    ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
    ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
    که وزن خواب خوش فتح قادسیه
    به دوش پلک تر اوست.
    هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
    بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
    هنوز تاجز یزدی ، کنار جاده ادویه
    به بوی امتعه هند می رود از هوش.
    و در کرانه هامون، هنوز می شنوی :
    - بدی تمام زمین را فرا گرفت.
    - هزار سال گذشت،
    - صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
    و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.
    و نیمه راه سفر، روی ساحل جمنا
    نشسته بودم
    و عکس تاج محل را در آب
    نگاه می کردم:
    دوام مرمری لحظه های اکسیری
    و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
    ببین، دو بال بزرگ
    به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
    ...ه های عجیبی است در مجاورت دست.
    بیا، و ظلمت ادراک را چراغان کن
    که یک اشاره بس است:
    حیات ضربه آرامی است
    به تخته سنگ مگار
    و در مسیر سفر مرغ های باغ نشاط
    غبار تجربه را از نگاه من شستند،
    به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
    و من عبادت احساس را،
    و به پاس روشنی حال،
    کنار تال نشستم، و گرم زمزمه کردم.
    عبور باید کرد
    و هم نورد افق های دور باید شد
    و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
    عبور باید کرد
    و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.
    من از کنار تغزل عبور می کردم
    و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
    زنی شنید،
    کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.
    در ابتدای خودش بود
    و دست بدوی او شبنم دقایق را
    به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.
    من ایستادم.
    و آفتاب تغزل بلند بود
    و من مواظب تبخیر خوابها بودم
    و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن
    شماره می کردم:
    خیال می کردیم
    بدون حاشیه هستیم.
    خیال می کردیم
    بدون حاشیه هستیم.
    خیال می کردیم
    میان متن اساطیری تشنج ریباس
    شناوریم
    و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.
    در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
    که چشم زن به من افتاد:
    صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
    عبور می کند از روی پرده های قدیمی.
    صدای پای ترا در حوالی اشیا
    شنیده بودم.
    - کجاست جشن خطوط؟
    - نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من.
    - من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
    - و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
    پر از سوح عطش کن.
    - کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
    دقیق خواهد شد
    و راز رشد پنیرک را
    حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
    - و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،
    صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
    - ودر کدام زمین بود
    که روی هیچ نشستیم
    و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟
    - ...ه های محال از وجود بر می خاست.
    - کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
    و نا پدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
    - و در مکالمه جسم ها مسیر سپیدار
    چقدر روشن بود !
    - کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟
    عبور باید کرد .
    صدای باد می آید، عبور باید کرد.
    و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
    مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
    مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
    و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
    پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
    دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
    در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
    و اتفاق وجود مرا کنار درخت
    بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
    و در تنفس تنهایی
    دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
    روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
    مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
    حضور هیچ ملایم را
    به من نشان بدهید.








    #80 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۰۲ در ساعت 12:34

+ پاسخ به موضوع
صفحه 8 از 13 نخستنخست ... 6 7 8 9 10 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. سهراب سپهری: اسم شناسنامه.ای من «سهراب سپهری» است
    توسط Ramin95 در انجمن اخبار موسیقی ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۴/۱۲/۲۳, 23:20
  2. پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: ۱۳۹۴/۰۲/۱۵, 23:15
  3. ترانه شاد از شهريار سپهري
    توسط shahryar.sepehri در انجمن ترانه های سروده شده ی کاربران
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۳/۱۶, 15:29
  4. ترانه انتقام شهريار سپهري
    توسط shahryar.sepehri در انجمن ترانه های سروده شده ی کاربران
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۳/۰۹, 12:51

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 13 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی