کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آموزش فارسی فالش گیری
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی



آهنگسازی
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2


دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 10 از 12 نخستنخست ... 8 9 10 11 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    ای مقیمان این خجسته مقام
    دور باد از شما غم ایام
    بر در این بهشت روحانی
    عیش و عشرت کنند رضوانی
    زین طربخانه نشاط انگیز
    رفته غم تا در عدم به گریز
    این حرم وین ریاض گرد حرم
    قصر حور است و بوستان ارم
    صحن و سقفش به چشم صنعت بین
    زیور آسمان و زیب زمین
    کلک نقاش او گه نیرنگ
    ناسخ کارنامه ارژنگ
    حبذا طرح این بنای شگرف
    پیش دریاچه چو قلزم ژرف
    قلزم ژرف و آبش از کوثر
    اندر او عکس مهر زورق زر
    غایت عمق اندر او نایاب
    گاو ماهی ندیدش از ته آب
    آب صافش زلال چشمهٔ مهر
    غرق در وی چو عکس خویش سپهر
    ای خوشا جوی سنگ مرمر او
    کز بلور است اصل ...ر او
    سنگ شفافش آب آینه رنگ
    رنگ آیینه.اش گل از پس سنگ
    جوی آن آب سلسبیل سرشت
    نایب جوی شیر باغ بهشت
    حوضی از هر طرف چو یشم در او
    خیره از بس اشعه چشم در او
    گشته زان حوض آینه کردار
    روز بر آب خضر تیره و تار
    ماهی ار آلت بیان می.داشت
    وصف آن حوض بر زبان می.داشت
    دیده با ماهیش به جلوه در آب
    حوت گردون ز رشگ گشته کباب
    صور صفحهٔ جدار و درش
    نسخهٔ لوح بینی و صورش
    نقش بی.جان خانهٔ نقاش
    یافته جان ز لطف آب و هواش
    مطبخش قوت بخش جان همه
    بهره ور گشته زان روان همه
    نعمتش چون نعیم جنت عام
    آتشش نابدیده پخته طعام
    آتش و دودش از درون رانده
    همچو نامحرمان برون مانده
    این بهشت است در سرای وجود
    نبود در بهشت آتش و دود
    آب فواره.اش به حوض بلور
    کز صفا دم زند ز لمعهٔ نور
    شمع کافورییست پنداری
    در یکی تشت سیم بگذاری
    طرفه شمعی که تا به صبح نشور
    بزم امید از او بود پر نور
    یا رب ای بزم باد فرخنده
    شمع دولت در او فروزنده
    اندرو تا ابد به وفق مراد
    بانی این بنا به دولت باد
    آنکه اقبال خادم در اوست
    بخت و دولت غلام و چاکر اوست
    آسمان طاق درگه جاهش
    کهکشان آستان درگاهش
    بزم پیرای عیش خانهٔ جود
    مجلس آرای بزمگاه وجود
    میر میران غیاث دین و دول
    آفتاب سپهر و ملک و ملل
    تا ابد مدت بقایش باد
    وین سرای سرور جایش باد
    چون نشیند به صدر جاه وجلال
    باد وحشی مقیم صف نعال


    #91 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:05

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی
    خرید وی اس تی خرید vst فروش vst وی اس تی فروش وی اس تی وی اس تی دانلود وی اس تی آپلود عکس

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    طواف درگه پیر حقیقت
    اجازت نیست بی.غسل طریقت
    اگر ره بایدت در خلوت خاص
    بپرس اول ره حمام اخلاص
    معاذاله زهی فرخنده حمام
    که آبش هست آب روی ایام
    از آن فایض به خلوتخانهٔ گل
    هوایی چون هوای خلوت دل
    به تحت الارض خورشید جهان سوز
    به گلخن تابی او شب کند روز
    درونش را به چشم پاک بینان
    صفای خاطر خلوت نشینان
    برونش را برای تربیت روح
    به هر جانب در سد فیض مفتوح
    در فیضش به روی کس نبسته
    در او وارستگان صف صف نشسته
    چه در بیرون در ماندی دورن آی
    بنه در مسلخ وارستگی پای
    گذر بر صفهٔ پاک اعتقادی
    نشین بر فرش عجز و نامرادی
    کمر بند امل را عقده کن سست
    میان آز بگشا چابک و چست
    گشا بند قبای خود نمایی
    برون آ از لباس خود ستایی
    بنه از سر کلاه عجب و پندار
    میارا تن به جبه ، سر به دستار
    علایق از میان نه بر کرانه
    بزن لنگ تجرد عاشقانه
    برون آ از صف بالا نشینان
    برو تا خلوت تنها نشینان
    بریز آبی ز آب چشم نمناک
    و گر آلایشی داری بشو پاک
    چو خود را شستی از لوح مناهی
    ز آب گریه.های عذر خواهی
    قدم در مجمع اهل صفا نه
    برای خویشتن جانی صفا ده
    گروهی بین همه از خویشتن عور
    ز خود کرده لباس عاریت دور
    همه از جبه و دستار عاری
    برهنه از رسوم اعتباری
    نشین و آب گرم گریه پیش آر
    تو هم آبی به روی کار خویش آر
    به سنگ ترک کن پای طلب پاک
    ز چنگ قیدهای عالم خاک
    توجه کن به دلاک هدایت
    که آید بر سر کار عنایت
    کشد بر سنگ رحمت پاکی جود
    تراشد موی قید بود و نابود
    بنا چون می.شد این حمام دلکش
    که آبش آشتی دارد به آتش
    تفکر از پی تاریخ آن رفت
    پی حمام نقلش بر زبان رفت
    چو خواهی سال اتمامش بدانی
    بگویم تا بدانی چون بخوانی
    چو با فیض است و زو نبود جدا فیض
    طلب تاریخش از حمام با فیض


    #92 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:06

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    منم با خاک ره یکسان غباری
    به کوی غم نشسته خاکساری
    چنین افتاده.ام مگذار غمناک
    بیا و ز یاریم بردار از خاک
    غبارم را فکن در رهگذاری
    که گاهی می.کند آن مه گذاری
    و گردانی که آن یار مسافر
    غباری می.رساند زان به خاطر
    مرا بگذار و خود بگذر به سویش
    بنه از عجز رو بر خاک کویش
    پس از ظهار عجز و خاکساری
    به آن مه طلعت گردون عماری
    بگو محنت کش بی.خان ومانی
    اسیری، خسته جانی، ناتوانی
    ز بزم شادمانی دور مانده
    به کنج بی.کسی رنجور مانده
    چه عود از آتش غم جان گدازی
    به چنگ بی.نوایی نغمه سازی
    علمدار سپاه جان گدازان
    ترنم ساز بزم نوحه سازان
    دعا گویان سرشکی می.فشاند
    به عرض خاک بوسان می.رساند
    نهال گلشن جان قامت او
    گل باغ لطافت طلعت او
    ز قدش سرو دایم پای در گل
    صنوبر در هوایش دست بر دل
    لبش را در تبسم غنچه تا دید
    ز شکر خنده.اش بر خویش پیچید
    به راهش سبزه تر سرنهاده
    ز خطش کار او بر پا فتاده
    ز دوری طرفه احوالی است مارا
    بیا کز هجر بد حالی است مارا
    کسی تا کی به روز غم نشیند
    چنین روزی الاهی کس نبیند
    تو می.دیدی که گر روی تو یک دم
    نمی.دیدیم، چون بودیم از غم
    کنون چون باشد احوال دل ما
    که باشد کنج هجران منزل ما
    ز دوری سر به جیب غم نشینم
    رود عمری که یک بارت نبینم
    منم ازدرد دوری در شکایت
    ز بخت تیره خود در حکایت
    که آخر بخت بد با ما چها کرد
    به سد محنت از او ما را جدا کرد
    بدین سان بی سر و پا کرد ما را
    به کنج هجر شیدا کرد ما را
    از این بختی که ما داریم فریاد
    چه بخت است این که روی او سیه باد
    زدیم از بخت بد در نیل غم رخت
    مبادا کس چو ما یا رب سیه بخت
    چو ما در بخت بد کس یاد دارد؟
    سیه بختی چو ما کس یاد دارد؟
    نمی.دانم که آن ماه شب افروز
    که ما را ساخت هجرانش بدین روز
    نمی.گفتی که چون گردم مسافر
    نخواهم برد نامت را ز خاطر
    ز بند غم ترا چون سازم آزاد
    خط آزادیت خواهم فرستاد
    پی دفع جنون خویش کردن
    حمایل سازی آن خط را به گردن
    به هجران ساختی ما را گرفتار
    زما یادت نیاید، یاد می.دار
    الاهی رخش عیشت زیر زین باد
    رفیقت شادی و بخت قرین باد
    به هر جانب که رخش عیش رانی
    کند عیش و نشاطت همعنانی
    مبادا هیچ غم از گرد راهت
    خدا از رنج ره دارد نگاهت
    در آن منزل که چون مه خوش برآیی
    کند خورشید پیشت چهره سایی
    به زودی باد روزی این سعادت
    که دیگر بار با سد عیش وعشرت
    وطن سازیم در بزم وصالت
    دل افروزیم از شمع جمالت
    ز خاک رهگذارت سر فرازیم
    به خدمتکاریت جان صرف سازیم





    #93 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:08

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است
    شوینده آلایش هر بود و نبود است
    بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی.ست
    مفتاح در گنج طلا خانهٔ جود است
    بی گردش خورشید کم و بیش حرارت
    کان زر از او هر چه فراز است و فرود است
    قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی
    در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است
    سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش
    از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است
    هم عهد در او سود و زیان همه عالم
    وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است
    در عالم هستی که ز هستی به در آییم
    ما را چه زیان از عدم سود وجود است
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    مطرب به نوای ره ما بی.خبران زن
    تا جامه درانیم ره جامه دران زن
    آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد
    تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن
    زان زخمه که بی.حوصله از شحنه هراسد
    خنجر کن و زخمش به دل بی.جگران زن
    آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی
    زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن
    بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد
    بر طنطنه کوکبهٔ تاجوران زن
    این میکده وقف است و سبیل است شرابش
    بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن
    بگذار که ما بی.خود و مدهوش بیفتیم
    این نعمهٔ مستانه به گوش دگران زن
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی.هست در این میکده مستیم
    ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد
    بردار اناالحق سر منصور برآرد
    آن می که فروغش شده خضر ره موسی
    آتش ز نهاد شجر طور برآرد
    آن می که افق چون شودش دامن ساغر
    خورشید ز جیب شب دیجور برآرد
    آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش
    سد مرده سر مست سر از گور برآرد
    آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم
    ماتم ز شعف زمزمهٔ سور برآرد
    آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده
    سد «العطش» از سینه کافور برآرد
    آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست
    تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید
    کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید
    آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش
    تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید
    آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش
    از راه نفس بوی کباب جگر آید
    آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش
    جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید
    آن نغمهٔ شیرین که پرد روح به سویش
    مانند مگس کاو به سلام شکر آید
    آن نغمهٔ پر حال که در کوی خموشان
    هر ناله.اش از عهدهٔ سد جان به درآید
    ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد
    بی آنکه چو ما از دو جهان بی.خبر آید
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم
    رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم
    لای ته خم سندل سر ساخته یعنی
    ایمن شده از دردسر کون و مکانیم
    چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی
    بی.کیسهٔ بازار چه سود و چه زیانیم
    ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم
    هر چند که اندر گرو رطل گرانیم
    شیریم سر از منت ساطور کشیده
    قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم
    پروانه.ای از شعله ما داغ ندارد
    هر چند که چون شمع سراپای زبانیم
    هشیار شود هر که در این میکده مست است
    اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    رندان خرابات سر و زر نشناسند
    چیزی بجز از باده و ساغر نشناسند
    بی.خود شده و برده وجود و عدم از یاد
    درویش ندانند و توانگر نشناسند
    رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ
    دور فلک و گردش اختر نشناسند
    یابند که در ظلمت میخانه حیات است
    آن چشمه که می.جست سکندر نشناسند
    بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند
    غیر از می چون خون کبوتر نشناسند
    دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه
    شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند
    هستند شناسای می و میکده چون ما
    فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند
    ما گوشه نشینان خرابا الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    تا راه نمودند به ما دیر مغان را
    خوش می.گذرانیم جهان گذران را
    از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست
    نشینده کس آوازهٔ اندوه جهان را
    دیری نه ، بهشتی ، ز می و مغبچه در وی
    از کوثر و از جام فراغت دل و جان را
    آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت
    خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را
    دیری که سر از سجدهٔ بت باز نیاورد
    هرکس که در او خورد یکی رطل گران را
    مسجد نه که در وی می و می.خواه نگنجد
    سد جوش در این راه هم این را و هم آن را
    غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی
    هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    ترسا بچه.ای کز می و جامش خبرم نیست
    خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست
    کافر شدم از بسکه کنم سجده به پایش
    اینست که زناری از او بر کمرم نیست
    ناقوس نوازم که مناجات بت اینست
    در حلقهٔ تسبیح شماران گذرم نیست
    آنجا که صلیب است نمودار سر دار
    پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست
    گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر
    گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست
    شیخی پس سد چله پی دختر ترسا
    آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست
    ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز
    تا بستن زنار بگویم خبرم نیست
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    گر عشق کند امر که زنار ببندیم
    زنار مغان در سر بازار ببندیم
    سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم
    تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم
    گر صومعه داران مقلد نپسندند
    هر چند گشایند دگر بار ببندیم
    معلوم که بر دل چو در لطف گشاید
    آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم
    برلب تری باده و خشک ار نم او حلق
    پیداست چه طرف از در خمار ببندیم
    آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش
    راه سخن مردم هشیار ببندیم
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    خواهم که شب جمعه.ای از خانه خمار
    آیم به در صومعه زاهد دین دار
    در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
    بیرون فکنم از دل او سد بت پندار
    بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
    آرم به در صومعه سد حلقه زنار
    مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
    چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار
    این صومعه داران ریایی همه زرقند
    پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار
    می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
    بر مست نگیرند سخن مردم هشیار
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم
    حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم
    سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول
    از شک و گمانی به یقینی نرسیدم
    بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته
    یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم
    گفتند درون آی و ببین ماحصل کار
    غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم
    گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند
    هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم
    جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس
    آن می.طلبی گفت که هرگز نچشیدم
    دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ
    با دردکشان باز به میخانه دویدم
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    المنة لله که ندارم زر و سیمی
    کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
    شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
    باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
    نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
    نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی
    ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
    یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی
    بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور
    دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی
    ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع
    ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی
    گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست
    سد سال توان زیست به تحریک نسیمی
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه
    کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه
    خواهم که سر آوازه.ای از تازه بسازم
    کرند به بازار به آواز چغانه
    سر کندن و انداختنش را چه توان گفت
    مرغی که نه آبی طلبیده.ست و نه دانه
    در عهد که بوده ست که یک بار شنوده.ست
    تاریخ جهان هست فسانه به فسانه
    بلبل هدف تیر نمودن که پسندد
    خاصه که بود بلبل مشهور زمانه
    جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم
    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
    ساقی سخن مست دراز است ، بده می
    تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    گر شکوه.ای آمد به زبان بزم شراب است
    باید که بشویند ز دل عالم آب است
    زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد
    آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است
    ابری برسد روزی و جانش به تن آید
    آن ماهی تفسیده که در آب سراب است
    گر قهقهه.اش نیست مخوان مرغ به کویش
    آن کبک که آرامگهش جای عقاب است
    پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک
    تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است
    وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می
    وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است
    کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند
    خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    میخانه که پرورده.ام از لای خم او
    بادا سر من خاک ته پای خم او
    حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
    آن خشت که بوده ست به بالای خم او
    در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
    خاکی به کف آرم مگر از جای خم او
    سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
    بنت العنب آن بکر طرب زای خم او
    توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
    آبی که زند موج ز دریای خم او
    در زردی خورشید قیامت به خود آییم
    ما را که صبوحی.ست ز صهبای خم او
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم
    وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
    کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید
    آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
    خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید
    آن درد که در میکده او به سفالی ست
    لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید
    خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
    آن کس که سدش بنده زرین کمر آید
    در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
    بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید
    گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
    آن وقت که آواز خروس سحر آید
    گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
    مستی که شبانگاه از آنجا به درآید
    ما گوشه نشینان خرابات الستیم
    تا بوی میی هست در این میکده مستیم




    #94 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:09

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
    داستان غم پنهانی من گوش کنید
    قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
    گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
    شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
    سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
    روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
    ساکن کوی بت عربده.جویی بودیم
    عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
    بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
    کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
    یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
    نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
    سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
    اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
    یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
    اول آن کس که خریدار شدش من بودم
    باعث گرمی بازار شدش من بودم
    عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
    داد رسوایی من شهرت زیبایی او
    بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
    شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
    این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
    کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
    چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
    که دهم جای دگر دل به دل.آرای دگر
    چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
    بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
    بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
    پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی.ست
    حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی.ست
    قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی.ست
    نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی.ست
    این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
    زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
    چون چنین است پی کار دگر باشم به
    چند روزی پی دلدار دگر باشم به
    عندلیب گل رخسار دگر باشم به
    مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
    نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
    سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
    آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
    می.توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
    از من و بندگی من اگرش عاری هست
    بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
    به وفاداری من نیست در این شهر کسی
    بنده.ای همچو مرا هست خریدار بسی
    مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
    راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
    قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
    اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
    بعد از این ما و سرکوی دل.آرای دگر
    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
    تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
    آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
    وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
    چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
    چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
    دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
    ای پسر چند به کام دگرانت بینم
    سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
    مایه عیش مدام دگرانت بینم
    ساقی مجلس عام دگرانت بینم
    تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
    چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
    یار این طایفه خانه برانداز مباش
    از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
    می.شوی شهره به این فرقه هم.آواز مباش
    غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
    به که مشغول به این شغل نسازی خود را
    این نه کاری.ست مبادا که ببازی خود را
    در کمین تو بسی عیب شماران هستند
    سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
    داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
    غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
    باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
    واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
    گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
    وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
    شد دل.آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
    با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
    حاش لله که وفای تو فراموش کند
    سخن مصلحت.آمیز کسان گوش کند




    #95 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:09

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
    فارغ از عاشق غمناک نمی.باید بود
    جان من اینهمه بی باک نمی.یابد بود
    همچو گل چند به روی همه خندان باشی
    همره غیر به گلگشت گلستان باشی
    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
    زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
    به جفا سازد و سد جور برای تو کشد
    شب به کاشانهٔ اغیار نمی.باید بود
    غیر را شمع شب تار نمی.باید بود
    همه جا با همه کس یار نمی.باید بود
    یار اغیار دل.آزار نمی.باید بود
    تشنهٔ خون من زار نمی.باید بود
    تا به این مرتبه خونخوار نمی.باید بود
    من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
    موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
    دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
    جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
    هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
    این ستمها دگری با من بیمار نکرد
    هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
    گر ز آزردن من هست غرض مردن من
    مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
    جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
    چشم امید به روی تو گشادن غلط است
    روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
    رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
    تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
    عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
    از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
    خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
    از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
    چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
    عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم
    نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
    گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
    ترک زرین کمر موی میان بسیار است
    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
    نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
    دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
    قصد آزردن یاران موافق نکند
    مدتی شد که در آزارم و می.دانی تو
    به کمند تو گرفتارم و می.دانی تو
    از غم عشق تو بیمارم و می.دانی تو
    داغ عشق تو به جان دارم و می.دانی تو
    خون دل از مژه می.بارم و می.دانی تو
    از برای تو چنین زارم و می.دانی تو
    از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
    از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
    مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
    دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
    گوشه.ای گیرم و من بعد نیایم سویت
    نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
    دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
    سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
    بشنو پند و مکن قصد دل.آزردهٔ خویش
    ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش
    چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
    از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
    سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
    از پیت آیم و با من نشوی رام روم
    دور دور از تو من تیره سرانجام روم
    نبود زهره که همراه تو یک گام روم
    کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
    جان من این روشی نیست که نیکو باشد
    از چه با من نشوی یار چه می.پرهیزی
    یار شو با من بیمار چه می.پرهیزی
    چیست مانع ز من زار چه می.پرهیزی
    بگشا لعل شکر بار چه می.پرهیزی
    حرف زن ای بت خونخوار چه می.پرهیزی
    نه حدیثی کنی اظهار چه می.پرهیزی
    که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
    چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
    درد من کشتهٔ شمشیر بلا می.داند
    سوز من سوخته داغ جفا می.داند
    مسکنم ساکن صحرای فنا می.داند
    همه کس حال من بی سر و پا می.داند
    پاکبازم هم کس طور مرا می.داند
    عاشقی همچو منت نیست خدا می.داند
    چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم
    سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
    از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
    چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
    تا نظر می.کنی از پیش نظر خواهم رفت
    گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
    نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
    نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
    از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
    لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
    چند در کوی تو با خاک برابر باشم
    چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
    چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
    از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
    می.روم تا به سجود بت دیگر باشم
    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
    خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
    طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
    سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
    ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
    چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
    گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
    حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
    طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
    الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته.ای
    کیست استاد تو اینها ز که آموخته.ای
    اینهمه جور که من از پی هم می.بینم
    زود خود را به سر کوی عدم می.بینم
    دیگران راحت و من اینهمه غم می.بینم
    همه کس خرم و من درد و الم می.بینم
    لطف بسیار طمع دارم و کم می.بینم
    هستم آزرده و بسیار ستم می.بینم
    خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
    حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
    آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
    از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
    پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
    همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
    دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
    خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم
    خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
    سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است


    تعداد کل آرای این پست : 1
    تعداد آرای مثبت : 1
    #96 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:10

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من
    باز افزاید همان این درد کار افزای من
    گشت چشمم ژرف دریایی وآتش خون دل
    شاخ مرجان اندر او مژگان خون پالای من
    تخته.ای زین نه سفینه کس نبیند بر کنار
    گر رود بر اوج از اینسان موجهٔ دریای من
    پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد
    الحذر از دود آه اژدها آسای من
    گه چو مرغابی و گاهم چون سمندر پرورند
    اشک دریاآفرین و آه دوزخ زای من
    زان چو سیمابم در آتش زین در آبم چون نمک
    تا بخود بینم نه ترکیب است و نه اجزای من
    روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ
    حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من
    چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار
    دفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من
    ماتمی گشتند اجزای وجودم دور نیست
    گر ز داغ تو سیه پوشید سر تا پای من
    پای تا سر داغ گشتم دل سرا پا درد شد
    چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من
    چرخ نیلی خم پلاسم برد و ازرق فام کرد
    و ز تپانچه روی من رنگ پلاسم وام کرد
    جامه نیلی گشت و از سیلی رخم نیلوفری
    عاقبت این بود رنگم زین خم خاکستری
    آب چشم از دامنم نیل آب و بر اطراف خاک
    رود نیلی دیده.ام در فرش ماتم گستری
    بسکه موج رود نیل چشم من بر اوج رفت
    شد گیاه نیل سبز از مرغزار اخضری
    در مصیبت خانه.ام پاگشت کاهی لاجرم
    کاه برگی شد تن کاهیده.ام از لاغری
    بود در دستم سلیمانی نگینی ، گم شده.ست
    بی جهت قدم نشد چون حلقهٔ انگشتری
    دیده مکروه بین را نوک مژگان بهر چیست
    باری از خنجر نگردد کاش کردی نشتری
    زور بازو می.نماید چرخ چون پشتم شکست
    بیش از ین بایست با من کردش این زور آوری
    در ربود از حقه.ام تریاق چرخ مهره باز
    وین زمانم می.کند در جیب افعی پروری
    گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان
    دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری
    سوگواران مجلسی دارند و خون در گردش است
    من در آن مجلس فرو رفته ز جام آخری
    افسر افشار بردی تا نهی برفرق خویش
    فکر خود کن ای فلک کاری نکردی سرسری
    اینکه قاسم بیگ قسمی کشته شد تحریک تست
    هر چه شد از شومی روی شب تاریک تست
    یارب آن شب کز جهان می.بست بار درد عشق
    برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق
    خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنک
    شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق
    عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد
    پر بگردد حسن چون او کم بیابد مرد عشق
    حسن باقی ای بسا لطفی که در کارش کند
    زانکه روحی برد از این عالم بلا پرورد عشق
    رفت تا بی دوست سوزد از تف جانش بهشت
    واتش دوزخ کند افسرده ز آه سرد عشق
    روز استقبال روحش آمدند از راه خلد
    روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق
    بد قماریهای شترنج مجازی خوش نکرد
    رفت تا جایی که می.بازند خاصان نرد عشق
    می.شد و می.گفت روحش با تن بسمل شده
    حلق خونین و رخ زرد است سرخ و زرد عشق
    عشق باخود برد و عالم با هوسناکان گذشت
    زانکه عشق اندر خور او بود و او در خورد عشق
    ماتم عشق وعزای او چه با عالم نکرد
    کیست در عالم که برخود نوحه ماتم نکرد
    اهل نطق از گریه شست وشوی دفتر کرده.اند
    رخت بخت خود بدان آب سیه تر کرده.اند
    سوخته اهل سخن اوراق و کلک و هر چه هست
    کرده پس خاکسترش در مشت و بر سر کرده.اند
    برق کز دل جسته تا عالم بسوزد هم ز راه
    باز گردانیده وندر سینه خنجر کرده.اند
    توتیان را نی شکر زار تمنا خورده خاک
    نوحه خوان چون زاغ مشکین جامه در بر کرده.اند
    در کسوف گل شده خورشید و حربا فطرتان
    خویش را زندانی سوراخ شپر کرده.اند
    در زده آتش به آب بحر غواصان فکر
    مسکن مرغابیان جای سمندر کرده.اند
    گرم طبعان در فلک آتش فکنده و اختران
    کسوت خاکستری در بر چو اخگر کرده.اند
    گشته در کوه و کمر وحشی نهادان و ز عقاب
    بهر پرواز عدم دریوزهٔ پر کرده.اند
    خانه.ای ترتیب داده فرقه گم کرده گنج
    وندر آن دهلیزه کام و حلق اژدر کرده.اند
    بهر ثبت این مصیبت نامه ارباب قلم
    در دوات دیده کلک از نوک نشتر کرده.اند
    ماتم صعب است کامد پیش ارباب سخن
    گو سخن هم در سیاهی شو چو اصحاب سخن
    سخت نادانسته کاری کرد چرخ و اخترش
    درسر این کار خواهد رفت زرین افسرش
    وای بر اختر که مردی را که خنجر بر شکافت
    زهرهٔ چرخ آب می.گردد هنوز از خنجرش
    بی گمان ناگاه تیرش می.جهد بر پشت چرخ
    سوده خود بر دست او یک بار پیکان و برش
    شهسوار ما که چوبین اسب زیر ران کشید
    مرکب زرینه زین گو خاک می.خور بر درش
    مرکبی کش دم بریدند ار بود رخش سپهر
    غاشیه شال سیه زیبد پی زین زرش
    بر سر تربت چه حاصل تاج زر بر سندلی
    تاجداری را که بر خاک لحد باشد سرش
    گر بود تاج زر خور چون ز سر خالی بماند
    تاج پوشی نیست از خاک سیه لایقترش
    در جهان نایاب شد خاک سیه چون کیمیا
    بس کزین ماتم به سر کردند در هر کشورش
    سوگواران رایگان دانند و از گردون خزند
    قیمت مشک ار نهد بر تودهٔ خاکسترش
    این که می.خوانی شبش روز است رفته در عزا
    گشته شب عریان و کردهٔ جامهٔ خود در برش
    نی همین ما را سیه پوشید و ماتم دار کرد
    این مصیبت در شب و روز زمانه کار کرد
    بومی آمد نامهٔ عنوان سیه بر بال او
    نامه.ای بتر ز روی نامبارک فال او
    خانه شهری سیه گردد ز بال افشانیش
    بر که خواهد سایه افکندن بدا احوال او
    هر گه این بوم آمد و بر طرف بامش پر گشاد
    صحن گلخن گشت سقف خانه اقبال او
    از همه دیوار ما کوتاه.تر دید و نشست
    نامه.ای چون پر زاغ او زبان حال او
    نامه.ای پیچیده طومار مصیبت را تنور
    گریه.ها پوشیده در تفصیل و در اجمال او
    نامه.ای سر تا سر او ای دریغا ای دریغ
    در نوشتن کرده کاتب اشکی از دنبال او
    نام قاسم بیگی قسمی به خون.آغشته حرف
    بسکه در وقت رقم می.رفت اشک آل او
    زخم موری کشته شیری را بلی لغزد چو پای
    پشه ای پیش آید و پیلی شود پامال او
    آن بریده سر که بر دست این خطا رفتش که بود
    زهره.اش بشکافت خوف خنجر قتال او
    پردلی بود او که روبر تیر رفتی سینه چاک
    عاشقی می.کرد می.گفتی به خط و خال او
    نقش هستی شست و شیر از بیشه اندیشد هنوز
    بر کنار بیشه بگذارند اگر تمثال او
    همچو او مردانه مردی در صف مردان نبود
    مرد جنگش اژدها گر بود رو گردان نبود
    صولتش کار گوزن و گور آسان کرده بود
    کوه و بیشه بر پلنگ و شیر زندان کرده بود
    اژدها را روزگاری هول مار نیزه.اش
    برده در سوراخ تنگ مور پنهان کرده بود
    برق تیغش ساختی چون بیشهٔ آتش زده
    نیزهٔ شیران اگر دشتی نیستان کرده بود
    ای دریغا آن سبکدستی که خنجر بر کفش
    بوسه ناداده ز خون خصم توفان کرده بود
    کاسه گو خود را اگر دادی به سگبانش سپهر
    او کنون این نه قرابه سنگباران کرده بود
    سینه ماهی و پشت گاو در هم داشت راه
    تیغ را تا دست او ایما به یلمان کرده بود
    آگهی زین زود رفتن داشت کز آغاز عمر
    خیر بادا هرچه بودش تا سر و جان کرده بود
    دخل مستقبل به راه خرج ماضی ریخته
    نقد حال خویش را با نسیه یکسان کرده بود
    هر چه در دامان دریا بود و اندر جیب کان
    اهل حاجت را همه در جیب و دامان کرده بود
    اینکه جان و سر نمی.بخشید بود از بهر آنک
    سرطفیل دوستان ، جان وقت جانان کرده بود
    همت او چشم بر دنیا و مافیها نداشت
    نسبتی با مردم بی.حالت دنیا نداشت
    تاجداران را سری بود و سران را افسری
    کش نیابی سد یک او گر بگردی کشوری
    روز احسان جود سر تا پا ، سر تا پا کرم
    قلزمی نیسان ، غلامی ابر، عمان چاکری
    روز میدان پای تا سر دل ، ز سر تا پا جگر
    شیر هیبت ، صف شکافی ، تیر صولت ، صفدری
    تیغ او چون در نبردی با اجل گشتی قرین
    تا اجل کشتی یکی ، او کشته بودی لشکری
    دود روزن بودی آتشگاه قهرش را سپهر
    دوزخ تابیده در خاکستر او اخگری
    همچو او یی زین کهن ترکیب ناید در وجود
    عنصری ازنو مگر سازند و چرخ و اختری
    چرخ خوش دیر آشکارا کرد و پنهان ساخت زود
    ...ر ذاتش که مثلش کس ندیده جوهری
    درج را سر بر گشاید دیر و زودش سر نهد
    جوهری را چون بود در درج نادر ...ری
    لاف یکرنگی و او خونین کفن در خاک و من
    نی به سینه دشنه.ای رانده نه بر دل خنجری
    شرم بادا روی خویشم این عزا باشد که کس
    مشت کاهی پاشد و بر سر کند خاکستری
    بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش
    هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش
    بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم
    جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم
    سنگ بردارم هنوزم جان برون ...اده رخت
    تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ویران کنم
    لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری
    خود کرا پروا که گوید این کنم یا آن کنم
    غیر از این ناید ز من که آتش برآرم از جگر
    اشک و آهی از پی تسکین دل سامان کنم
    سردهم هر دم شط خونی به روی روزگار
    لخت ابری هر نفش در چرخ سر گردان کنم
    یاد خواهد کرد عالم زاب توفان زای نوح
    گر تنور سینه خواهم کاتشین توفان کنم
    از شکاف سینه این توفان برون خواهد نهاد
    در قفس این باد را تا چند در زندان کنم
    دود برمی.آورد از آب برق آه من
    به که بر قلزم بگریم نوحه بر عمان کنم
    آب ابر چشم من توفان آتش چون کشد
    دجله.ای گیرم که در هر قطره.اش پنهان کنم
    اینهمه دشوار در راه است عالم را ز من
    خنجری کو تا من این دشوارها آسان کنم
    بر شکافم سینه وز تشویش عالم وارهم
    عالم از من وارهد من هم ز ماتم وارهم
    خشک شد بحری که دهرش کان ...ر می.نهاد
    ...ری از وی به خشک و تر برابر می.نهاد
    آفتابی شد فرو کز خاطرش در کان عهد
    آسمان گنجینه.های پر ز ...ر می.نهاد
    مهر بر لب زد سخن سنجی که چون لب می.گشود
    قفل حیرت بر زبان هر سخنور می.نهاد
    فاقدی پرداخت جای از خود که در میزان قدر
    نکته.ای را در مقابل بدره زر می.نهاد
    طایری پر ریخت کاو را وقت پرواز بلند
    مرغ شاخ سدره ، سدره بوسه بر پر می.نهاد
    خسروی منشور معنی شست کز دیوان او
    چرخ هر جا یک رقم میدید بر سر می.نهاد
    آب می.شد اختر از شرم و فرو می.شد به خاک
    در نطقش کز فلک پهلوی اختر می.نهاد
    در مبارز خانهٔ معنی زبان تیر او
    بر گلوی حرف گیران نوک خنجر می.نهاد
    دفتر او را زمان شیرازه می.بست و سپهر
    دفتر اقران برای جلد دفتر می.نهاد
    دست ...ادی اگر بر سینهٔ او روزگار
    پای بر معراج نطق از جمله برتر می.نهاد
    از سخن گر طالعی می.داشتند آیندگان
    ای بسا دفتر کزو می.ماند با پایندگان
    طایر روحش که مرغی بود علوی آشیان
    چند روزی گشت صید دام این سفلی مکان
    در مضیق این قفس سد کسرش اندر بال و پر
    ز آفت این دامگه سد نقصش اندر جسم و جان
    چنگل شاهین آزارش به جای دست شاه
    کلبهٔ صیاد خونخوارش به جای بوستان
    کرده گم بستان اصلی پرفشان بی.اختیار
    در خزان بی.بهار و در بهار بی.خزان
    ز آشیان بی.نشان در چار دیوار مقیم
    و آمده بال و پرش سنگ حوادث را نشان
    سر به زیر بال دایم ز آفت گرد فتور
    وز غبار آن همیشه بال و پروازش گران
    ناگهان آمد صفیری ز آشیان سدره.اش
    گرد بال افشاند و مرغ سدره شد زین خاکدان
    جای پروازش فراز سدره کن یارب که هست
    درخور پرواز بال همتش جای جنان
    مرغ شاخ سدره گردد هر که این پرواز یافت
    آن پرش ده کاو تواند شد به سدره پرفشان
    آشیانش بر کنار قصر لطف خویش ساز
    کای خوشا آن مرغ کش آنجای باشد آشیان
    وحشی او رفت و نیاید باز از درالسلام
    ظل نواب ولی سلطان بماند مستدام
    باد تا جاوید عمر و دولت عباس بیگ
    ناگزیر دور بادا مدت عباس بیگ
    باد چون اقبال و دولت در سجود دایمی
    سلطنت در قبله.گاه شوکت عباس بیگ
    باد تا هستی.ست بر لشکر گه گیتی محیط
    ظل ممتد لوای همت عباس بیگ
    در امور معظم ار ایام سوگندی خورد
    باد سوگند عظیمش عزت عباس بیگ
    زلزله فرمای نخلستان جان یعنی اجل
    باد لزران همچو بید از هیبت عباس بیگ
    آسمان بربود اگر یک در ز بهر تاج خویش
    از سه عالی ...ر پر قیمت عباس بیگ
    این دو باقی مانده در را تا ابد بادا بقا
    بهر زیب و زین تاج رفعت عباس بیگ
    گر ز پا افتاد نخلی زان دو سرو تازه باد
    جاودان سر سبز باغ حشمت عباس بیگ
    باد روشن زان دو مصباحش شبستان مراد
    رفت اگر شمعی ز بزم عشرت عباس بیگ
    این دو را تا رستخیز از وصل نومیدی مباد
    تا به حشر ار برد آن یک حسرت عباس بیگ
    تا ابد این خاندان را باغ دولت تازه باد
    طایر اقبالشان دایم بلند آوازه باد


    #97 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۸ در ساعت 15:08

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما
    دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا
    عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید
    دیده خوب است به شرطی که بود نابینا
    گر چه دانم که نمی.یابیش ای مردم چشم
    باش با اشک من و روی زمین می.پیما
    در قیامت مگرش باز ببینم که فتاد
    در میان فاصله ما را ز بقا تا به فنا
    یار در قصرچنان مایحه.ای ذیل جهان
    ماکجاییم و تماشاگه دیدار کجا
    یاد آن یار سفرکرده محمل تابوت
    کانچنان راند که نشنید کسش بانگ درا
    رسم پیغام و خبر نیست ، مصیبت اینست
    به دیاری که سفر کرد سفر کردهٔ ما
    به چه پیغام کنم خوش دل آزردهٔ خویش
    از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش
    یاد و سد یاد از آن عهد که در صحبت یار
    خاطری داشتم از عیش جهان بر خوردار
    نه مرا چهره.ای از اشک مصیبت خونین
    نه مرا سینه.ای از ناخن حسرت افکار
    خاطری داشتم القصه چو خرم باغی
    لاله عیش شکفته گل شادی بر بار
    آه کان باغ پر از لاله و گل یافت خزان
    لاله.ها شد همه داغ دل و گلها همه خار
    برسیده.ست در این باغ خزانی هیهات
    کی دگر بلبل ما را بود امید بهار
    بلبلی کش قفس تنگ و پروبال شکست
    به چه امید دگر یاد کند از گلزار
    گر همه روی زمین شد گل و گلزار چه حظ
    یار چون نیست مرا با گل و گلزار چه کار
    یار اگر هست به هر جا که روی گلزار است
    گل گلزار که بی یار بود مسمار است
    کاشکی نوگل ما چون گل بستان بودی
    که چو رفتی گذرش سوی گلستان بودی
    کاش چاهی که در او یوسف ما افکندند
    راه بازآمدنش جانب کنعان بودی
    کاشکی آنکه نهان کشت ز ما یک تن را
    بر سرش راه سرچشمهٔ حیوان بودی
    شب هجران چه دراز است خصوصا این شب
    کاش روزی ز پس این شب هجران بودی
    چه قدر گریه توان کرد در این غم به دو چشم
    کاش سر تا قدمم دیده گریان بودی
    آنکه بر مرکب چوبین بنشست و بدواند
    کاش اینجا دگرش فرصت جولان بودی
    سیر از عمر خود و زندگی خویشتنم
    نیست پروای خود از بی تو دگر زیستنم
    ای سرا پای وجودت همه زخم و غم و درد
    اینهمه خنجر و شمشیر به جان تو که کرد
    هیچ مردی سپهی بر سر یک خسته کشد
    روی این مرد سیه باد کش اینست نبرد
    حال تو آه چه پرسیم چه خواهد بودن
    حال مردی که کشندش به ستم سد نامرد
    غیر از آن کافتد و از هم بکنندش چه کنند
    شیر رنجور چو بینند شغالانش فرد
    که خبر داشت که چندین دد آدم صورت
    بهر جان تو ز خوان تو فلکشان پرورد
    سرد مهری فلک با چو تو خون گرمی آه
    کردکاری که مرا ساخت ز عالم دل سرد
    چون ترا زیر گل و خاک ببینند افسوس
    آنکه دیدن نتوانست به دامان تو گرد
    مردم از غم ، چه کنم، پیش که گویم غم خویش
    همه دارند ترا ماتم و من ماتم خویش
    یارب آنها که پی قتل تو فتوا دادند
    زندگانی ترا خانه به یغما دادند
    یارب آنها که ز خمخانهٔ بیدار ترا
    رطل خون درعوض ساغر صهبا دادند
    یارب آنها که رماندند ز تو طایر روح
    جای آن مرغ به سر منزل عقبا دادند
    یارب آنها که نهادند به بالین تو پای
    تن بیمار تو بر بستر خون جا دادند
    یارب آنها که ز م.....ت ای ...ر پاک
    ابر مژگان مرا مایهٔ دریا دادند
    زنده باشند و به زندان بلایی دربند
    کز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند




    #98 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۸ در ساعت 15:09

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    از چه رو خاک سیه گردون به فرق ماه کرد
    مشعل خورشید را گردون چرا پر کاه کرد
    از چه رو بر نیل ماتم زد لباس عافیت
    هر که جادر ساحت این نیلگون خرگاه کرد
    این چه صورت بود کز هر گوشه زرین افسری
    زد به خاک ره سر و افسر ز خاک راه کرد
    چیست افغان غلامان شه باقی مگر
    آسمان بی.مهریی با بندگان شاه کرد
    آه کز بی.مهری گردون شه باقی.نماند
    از چه باقی ماند عالم چون شه باقی نماند
    پشت نه گردون ز کوه محنت ما بشکند
    آری آری کوه درد ما کمرها بشکند
    جای آن دارد که همچون بندگانش آسمان
    آنقدر سر بر زمین کوبد که سد جا بشکند
    باز اگر آرد به گردش جام زرین آفتاب
    جام زرین بر سر این چرخ مینا بشکند
    ور کند دیگر ثریا خنده دندان نما
    از سر کین چرخ دندان ثریا بشکند
    کس چه حد دارد که خندد در عزای اینچنین
    خود چه جای خنده باشد در بلای اینچنین
    هست این بزمی که عمری عنبر تر ریختند
    کاین زمان خاک سیه بر جای عنبر ریختند
    این حریم خسروانی را که می.پاشند کاه
    قرنها بر یکدگر سد تودهٔ زر ریختند
    وین بساط پادشاهی کاندر او ریزند اشک
    سالها بر روی هم سد گنج ...ر ریختند
    روز محشر هم عجب کز خاک سر بیرون کنند
    بس کزین غم خاکساران خاک بر سر ریختند
    این چه آتش بود ای گردون که بر عالم زدی
    دود از عالم برآوردی ، جهان بر هم زدی
    چون علم ای سرفرازان فوطه در گردن کنید
    چاکها در جامه همچون شده تا دامن کنید
    دود بر می.خیزد از مشعل به آن آهن دلی
    کم نیند از وی شما هم سوز خود روشن کنید
    شب بسوزید و چو شمع مرده روز از مسکنت
    چهره پر خاک سیه در گوشه مسکن کنید
    رو بتابید آتشین رویان ز گلشن بعد از این
    همچو آتش جای در خاکستر گلخن کنید
    زین عزا برخاست دود از آتشین رخساره.ها
    رخ به خاکستر نهان کردند آتش پاره.ها
    شاه باقی کو ز عالم رفت عمر میر باد
    نیر اقبال او چون مهر عالمگیر باد
    تا چو زنجیر است موج آب در پای چنار
    دشمن او دست بر سر ، پای در زنجیر باد
    در دبیرستان گردون تا نشان یابد ز تیر
    خصم بی تدبیر او یارب نشان تیر باد
    تا ابد سرسبز و خرم نخل این بستان سرا
    سد چو وحشی اندر آن بستان سرا دستان سرا


    #99 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۸ در ساعت 15:10

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,400
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12805
    10,565
    سپاس از شما 13,981 بار در 4,032 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    دوستان چرخ همان دشمن جان است که بود
    همه را دشمن جان است ، همان است که بود
    ای که از اهل زمانی ز فلک مهر مجوی
    کاین همان دشمن ارباب زمان است که بود
    شاهد عیش نهان بود پس پرده چرخ
    همچنان در پس آن پرده نهان است که بود
    هیچ بیمار در این دور به صحت نرسید
    مهر بنگر که همانش خفقان است که بود
    تیر بیداد فلک می.گذرد از دل سنگ
    پیر گردید و همان سخت کمان است که بود
    گریهٔ ابر بهاری نگر ای غنچه مخند
    که در این باغ همان باد خزان است که بود
    تا به این مرتبه زین پیش نبود آه و فغان
    این چه غوغاست نه آن آه و فغان است که بود
    زین غم.آباد مگر مولوی اعظم رفت
    شرف الدین علی آن بی بدل عالم رفت
    چند روزیست که آن قطب زمان پیدا نیست
    افصح نادره گویان جهان پیدا نیست
    مدتی هست که زیر گل و خاک است به خواب
    غایت مدت این خواب گران پیدا نیست
    چون روم بر اثرش وز که نشان پرسم آه
    کانچنان رفت کز او هیچ نشان پیدا نیست
    گر نهان گشته مپندار که گردیده فنا
    چشمه آب بقا بود از آن پیدا نیست
    دل چه کار آید و جان بهر چه باشد که مرا
    مرهم ریش دل وراحت جان پیدا نیست
    دور از آن ...ر نایاب ز بس گریه ، شدیم
    غرق بحری که در آن بحر کران پیدا نیست
    مرهم سینه آزرده دلان پنهان است
    مردم دیده صاحب نظران پیدا نیست
    آه بر چرخ رسانید در این روز سیاه
    دود از مشعل خورشید برآرید ز آه
    رفتی و داغ فراقت همه را بر دل ماند
    پیش هر دل ز تو سد واقعهٔ مشکل ماند
    آمدم گریه کنان سینه خراشیده ز درد
    همچو لوحم به سر قبر تو پا در گل ماند
    دولت وصل تو چون مدت گل رفت و مرا
    خار غم حاصل از این دولت مستعجل ماند
    روز محشر به تو گویم که چه با جانم کرد
    از تو داغی که مرا بر دل بی.حاصل ماند
    محمل کیست که فریاد کنان بر بستند
    که به حسرت همه را دیده بران محمل ماند
    ساربان ناقه بر انگیخت ز پی بشتابید
    وای بر آنکه در این بادیهٔ هایل ماند
    بار بربسته وخلقی ز پیت بهر وداع
    آمد و گریه کنان بی تو به هر منزل ماند
    ای سفر کرده کجا رفتی و احوال چه شد
    نشد احوال تو معلوم بگو حال چه شد
    ساربان گریه کنان بود چو محمل می.برد
    راه می.کرد گل و ناقه در آن گل می.برد
    محمل قبلهٔ ارباب سخن بسته سیاه
    می.شد و آه کنانش به قبایل می.برد
    روی صحرا خبر از عرصهٔ محشر می.داد
    اندر آن لحظه که محمل ز مقابل می.برد
    سنگ بر سینه زنان ، اشک فشان ، جامه دران
    ناقه خویش مراحل به مراحل می.برد
    هر قدم خاک از ین واقعه بر سر می.ریخت
    محملش را ز اعالی به اسافل می.برد
    در دلش بود که از دهر گرانی ببرد
    بسکه بار غم از ین واقعه بر دل می.برد
    بسکه آشفته در آن بادیه ره می.پیمود
    در عجب بود که چون راه به منزل می.برد
    محمل آمد به در شهر مباشید خموش
    سینه.ها را بخراشید و برآرید خروش
    کاه پاشید به سر ، نالهٔ جانکاه کنید
    خلق را آگه ازین ماتم ناگاه کنید
    بدوانید به اطراف جهان پیک سرشک
    همه را ز آفت این سیل غم، آگاه کنید
    کوچه.ها را چو ره کاهکشان گردانید
    مشعلی چند چو خورشید پر ازکاه کنید
    تا به دامن همه چون شده گریبان بدرید
    عالم از آتش دل بر علم آه کشید
    خلق انبوه بریدند الفها بر سر
    مشعل و شمع به این طایفه همراه کنید
    آسمان مجمره افروخته می.سازد عود
    چشم بر مجمر افروختهٔ ماه کنید
    در خور مرتبهٔ چرخ بلند است این کار
    دست از پایه نعشش همه کوتاه کنید
    نعش او را چو فلک قبله خود می.خواند
    چرخ بر دوش نهد وین شرف خود داند


    #100 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۸ در ساعت 15:10

موضوع بسته شد
صفحه 10 از 12 نخستنخست ... 8 9 10 11 12 آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی