کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی




صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2
آموزش فارسی صفر تا صد مسترینگ با پلاگینهای waves



دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 2 از 12 نخستنخست 1 2 3 4 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض






    از آنرو صبح این روشندلی یافت
    که چون ما در دلش مهر علی تافت
    ز مهر او منور خانهٔ خاک
    به نام او مزین مهر افلاک
    قضا چون رایت هستی برافرخت
    علم را عین نامش سر علم ساخت
    قدر بر لوح هستی چون قلم زد
    به اول حرف نام او رقم زد
    ز رفعت در حساب اهل ادراک
    ده و نه کمترین حرفش به افلاک
    نشان نعل دلدل قرص ماهش
    بساط چرخ ادنی عرصه گاهش
    چو کینش سر ز جان مره برزد
    دو انگشتش بر او تیغ دو سرزد
    دو نوک ذوالفقارش بس بر این دال
    که از دستش سر شرک است پامال
    سر شرک از دم شمشیر او پست
    نبی را دین ز بازویش قوی دست
    بنای کفر از او گردید ویران
    ز خصمش گرم بزم اهل نیران
    الا ای از خرد بیگانه گشته
    به دیو جاهلی همخانه گشته
    ز راه رفعت او سر کشیده
    به کوی پست قدر آن رمیده
    پی دجال کیشان بر گرفته
    به تو نیرنگ ایشان در گرفته
    ترا دجال شد چون هادی راه
    بجز دوزخ کجا یابی وطنگاه
    فتادی در پی گمگشته.ای چند
    سرا پا در گناه آغشته.ای چند
    به ایجاد جهنم گشته باعث
    اسیران درک را بوده وارث
    سر پستان و گمراهان عالم
    مقدم بر مقیمان جهنم
    شیاطین را به سامان کار از ایشان
    مقیمان درک را عار از ایشان
    در آن دم کز پی تسخیر خیبر
    ز کین گشتند یاران حمله آور
    به اول ساز رسم جنگ کردند
    در آخر ترک نام و ننگ کردند
    هزیمت ریخت در ره خار غمشان
    وزان بشکفت گلهای المشان
    که بود آن کس که سلطان رسالت
    گل نوخیز بستان رسالت
    به عزم فتح با او کرد همراه
    لوای نصرت « نصر من الله»
    ز منقارش دو انگشت همایون
    ز پای فتح خار آورد بیرون
    ز منقارش دو انگشت همایون
    ز پای فتح خار آورد بیرون
    که تابد غیر از او خیبر گشودن
    دری آن طور از خیبر ربودن
    در علم نبی غیر از علی کیست
    ز هستی مدعا غیر از علی چیست
    زهی از آفرینش مدعا تو
    در گنجینهٔ سر خدا تو
    گدایانیم از گنج سخایت
    نهاده چشم بر راه عطایت
    نه سیم و زر گدایی از تو داریم
    گدایی آشنایی از تو داریم
    در این دریای ناپیدا کناره
    که غیر از غرقه گشتن نیست چاره
    اگر تو بگذری از آشنایی
    که از موجش دهد ما را رهایی
    بخار ظلم این دریای پر شور
    چراغ معدلت را کرده بی نور
    مگر فرمان دهی صاحب زمان را
    که شمعی از تو افروزد جهان را
    رسد صیت ظهورش تا ثریا
    فرود آید مسیح از دیر مینا
    ره طی کرده گیرد پیک خور پیش
    دگر ره باز گردد از پی خویش
    برد آب روان را شوق از کار
    ز بیهوشی دمی افتد ز رفتار
    بفرماید که برخیزند از خاک
    هواداران وصل او طربناک
    از این دجال طبعان وارهد دور
    نماند کار و بار عالم این طور
    بنای ظلم در دوران نماند
    جهان زین بیشتر ویران نماند
    شود تاریکی ظلم از جهان دور
    نماند شمع بزم عدل بی.نور
    ز آب عدل عالم را بشوید
    به جای سبز گنج از خاک روید
    به نقد خود ننازد محتشم پر
    کند خود را چو درویشان تصور
    جهان را رسم عشرت تازه گردد
    نوای دین بلند آوازه گردد
    به وحشی کز گدایان است ، او را
    یکی از بی.نوایان است ، او را
    ز خوان مرحمت بخشد نوایی
    رساند از ره لطفش به جایی


    #11 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:35

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض

    شبی سامان ده سد ماتم وغم
    غم افزا چون سواد خط ماتم
    به رنگ چشم آهو مهره گل
    فلک بر صورت بال عنادل
    ز بس تاریکی شب نور انجم
    به سوی عالم گل کرده ره گم
    تو گفتی از فلک انجم نمی.تافت
    به زحمت خواب راه دیده می.یافت
    بلائی خویش را شب نام کرده
    ز روز من سیاهی وام کرده
    چو بخت من جهانی رفته در خواب
    من از افسانهٔ اندوه بی.تاب
    چراغم را نشانده صرصر آه
    من و جان کندن شمع سحرگاه
    چو پروانه دلم را اضطرابی
    چو شمعم در رگ جان پیچ و تابی
    سر افسانهٔ غم باز کردم
    به روز خود شکایت ساز کردم
    که از بخت بدم خاک است بستر
    چه بخت است اینکه خاکش باد بر سر
    نه سامانی که بینم شاد خود را
    ز بند غم کنم آزاد خود را
    نه سر پیداست نه سامان چه سازم
    چنین افتاده.ام حیران چه سازم
    چنین یارب کسی حیران نیفتد
    بدینسان بی سر و سامان نیفتد
    چو خواهم خویش را از تیرگی دور
    ز برق آه خشم خانه را نور
    چو خواهم باکسی همدم نشینم
    به خود جز سایه همزانو نبینم
    چو محنت افکند بر خاک راهم
    نگردد کس بسر جز دود آهم
    همین جغد است در ویرانهٔ من
    که گوشی می.کند افسانهٔ من
    ز من ننگ است هر کس را که بینم
    به این آشفتگی تا کی نشینم
    به خویشم بود زینسان گفتگویی
    که ناگه این ندا آمد ز سویی
    که ای مرغ ریاض نکته دانی
    نوا آموز مرغان معانی
    شکایت چند از گردون کند کس
    چنین افتاده گردون چون کند کس
    نه گردون این چنین افتاده اکنون
    چنین بوده.ست تا بوده.ست گردون
    تو آن مرغ خوش الحانی در این باغ
    که از رشکت هزاران را بود داغ
    چرا چون جغد در جیب آوری سر
    از این ویرانه یک دم سر بر آور
    چو گشتی بینوا برکش نوایی
    فکن در گنبد گردون صدایی
    بلند آوازه ساز از نو سخن را
    نوایی نو ده این دیر کهن را
    بیاور در میان دلکش بیانی
    که بشناسد ترا هر نکته دانی
    گهر پاشی چو تو خاموش تا چند
    صدف مانند بودن گوش تا چند
    در این دریا که از در نیست آثار
    درون پر گهر داری صدف وار
    دهن بگشا و بنما ...ر خویش
    مکن لب بستگی آیین از این بیش
    چو ماند در صدف بسیار ...ر
    به خاک تیره می.گردد برابر
    ازین درها که در گنجینه داری
    چرا گوش جهان خالی گذاری
    به این درها ترا چندین الم چیست
    به جیبت اینقدرها خاک غم چیست
    کسی کش آنقدرها گنج باشد
    چرا از روزگارش رنج باشد
    متاعت گر چه کاسد گشت بسیار
    هنوزت می.شود پیدا خریدار
    در این سودا تو خود بی دست و پایی
    وزین بی دست و پایی در بلایی
    پی این جنس بازاری طلب کن
    برای خود خریداری طلب کن
    متاع خویش را آور به بازار
    که جنس خوب بردارد خریدار
    اگر یکجا کساد افتد متاعت
    چرا باشد به بخت خود نزاعت
    نه یک کشور در این دیرینه کاخ است
    بود جایی دگر ، عالم فراخ است
    کریمی را به بخت دور خوش کن
    متاع خویش او را پیشکش کن
    که از اندوه دورانت رهاند
    به خلوتخانهٔ عیشت رساند


    #12 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:36

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    چو این گنج هنر ترتیب دادم
    ز هر جوهر در او درجی نهادم
    شدم جویندهٔ زیبنده اسمی
    که حفظ گنج را سازم طلسمی
    به کام فکر ملکی چند گشتم
    به اکثر نامداران بر گذشتم
    به ناگه پیشم آمد پیر دانش
    که ای کار تو بر تدبیر و دانش
    به نام نامداری شد گهر سنج
    که تیغش ملک را ماریست بر گنج
    شه انجم سپاه آسمان تخت
    جهانگیر و جهاندار و جوانبخت
    نهالی از گلستان پیمبر
    گلی از بوستان باغ حیدر
    چو بر او رنگ دارایی نهد گام
    شود آیین اطلس بخشش عام
    دل خورشید لرزد بر سر خاک
    که بخشد ناگهان دیبای افلاک
    صدف آبستن از ابر سخایش
    گهر بی.قیمت از دست عطایش
    به دارالضرب احسان چون قدم زد
    کرم را سکه نو بر درم زد
    اگر زین بیشتر در کشور جود
    کرم زا نام حاتم بر درم بود
    سرانگشت سخا ز آنگونه افشرد
    که نقش نام حاتم را از آن برد
    به تخت خسروی چون کرد آهنگ
    به قانون عدالت زد چنان چنگ
    که در بزم جهان از شاه درویش
    بجز نی نیست کس را باد در خویش
    چنان دورش به صحبت خانهٔ داد
    ز امنیت صلای عیش در داد
    به دور او که ناامنی.ست محبوس
    مگر یکباره راه جنگ زد کوس
    که می.پیچند سر تا پا کمندش
    به نوبت چوب بر سر می.زنندش
    از آنرو زخمهٔ مطرب خورد چنگ
    که مانند است نام چنگ با چنگ
    چو معموری ده ملک جهان شد
    جهان از گنج آسایش جنان شد
    که جای خشت زن بزم شراب است
    به جای قالب خشتش رباب است
    کشد چون آتش خشمش زبانه
    برآرد دود از چشم زمانه
    به روز جنگ چون بر پشت شبرنگ
    کند او عزم میدان تیغ در چنگ
    ز هر جانب برآید نعره کوس
    دهد سوفار ناوک جمله را بوس
    نفیر سرکشان افتد به عالم
    خورد مرغ حیات بیدلان رم
    دلیران را به خون گلگون تبر زین
    پلنگی چند ناخن کرده خونین
    پی پرواز مرغ روح لشکر
    ز هر جانب شود شمشیر شهپر
    برآرد تیغ چون مهر جهانسوز
    شود در عرصهٔ کین آتش افروز
    گهی بر غرب راند گاه بر شرق
    به شرق و غرب از تیغش جهد برق
    گریزد لشکر خصم از صف کین
    بدانسان کز شهب خیل شیاطین
    زهی کشور گشا دارای دوران
    جهانگیر و جهاندار و جهانبان
    تویی آن آفتاب عرش پایه
    که افتد چرخ در پایت چو سایه
    ترا هر کس به قدر رتبهٔ خویش
    پی ایثار چیزی آورد پیش
    کشیدم پیش منهم ...ری چند
    ز درج طبع رخشان جوهری چند
    تو آن دانا دل ...ر شناسی
    که نیکو ...ر از ...ر شناسی
    نیم از قسم هر ...ر فروشی
    به سوی ...ر من دار گوشی
    چه می.گویم چه ...ر چند مهره
    به شهر بی.وجودی گشته شهره
    نه آن مقدارها چیزیست دلکش
    که افتد طبع دانا را به آن خوش
    ز سد بیت ار فتد یک بیت پرکار
    ز طبع من بود آن نیز بسیار
    الاهی تا در این میدان انبوه
    کشد خورشید خنجر بر سرکوه
    کسی کاو هست کینت در نهادش
    اگر کوه است بر سر تیغ بادش





    #13 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:37

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض





    دلا برخیز تا کنجی نشینیم
    ز ابنای زمان کنجی گزینیم
    عجب دوری و ناخوش روزگاریست
    نه بر مردم نه بر دور اعتباریست
    اگر سد سال باشی با کسی یار
    پشیمانی کشی در آخر کار
    از این بی.مهر یاران دوری اولا
    ز بزم وصلشان مهجوری اولا
    بسا یاران که همدم می.نمودند
    وفادارانه خود را می.ستودند
    به اندک گفتگویی آخر کار
    حدیث جور و کین کردند اظهار
    گذشتند از طریق دوستداری
    به دل دادند آهی یادگاری
    چه عقل است این که نقد زندگانی
    دهی تا در عوض آهی ستانی
    خرد چون بر من مجنون بخندد
    بر این سودا بخندد چون نخندد
    از این سودا بغیر از شیونم نیست
    بجز خوناب غم در دامنم نیست
    بلی آن کس که این سوداست کارش
    جز این نفعی نیاید در کنارش
    مرا از سیل خون چشم خونبار
    چه حاصل این زمان کز دست شد کار
    غلط خود کرده.ام جرم که باشد
    سرشکم خون به دامان از چه باشد
    همان به تا کنم کنجی نشیمن
    چنان سازم پر از خونابه دامن
    که سوی کس به عزم همزبانی
    دگر نتوان شد از فرط گرانی
    برآنم تا ز یاران ریایی
    گریزم سوی اقلیم جدایی
    اگر باشد ز خنجر خار آن راه
    نهم بر خویشتن آزار آن راه
    به رفتن گام همت بر گشایم
    تهی.پا آن بیابان طی نمایم
    کنم از آب چشم شور خونبار
    به دور خویش سد در سد نمکزار
    که روز طاقتم را گر شب آید
    ز درد بی کسی جان بر لب آید
    به ره نتوان نهادن پای افکار
    به عزلت خانه باید ساخت ناچار
    دلا از پای همت بگسل این بند
    نشینی در میان دور بلا چند
    بیا چون ما کناری زین میان گیر
    برو ترک وصال این و آن گیر
    ازین ناجنس یاران ریایی
    بسی بیگانگی به ز آشنایی
    نه.ای از مردمان دیده بهتر
    به کنج خانه ساز و سر فرو بر
    نظر بر مردمان دیده افکن
    که چون کردند در کنجی نشیمن
    چنان دیدند صاف آیینه خویش
    که بینند آنچه باید دید از پیش
    از آنرو طالب گنجند مردم
    که شد در گوشهٔ ویرانه.ای گم
    چنین آب روان بیقدر از آنست
    که او ناخوانده هر جانب روانست
    طریق گوشه گیری چون کمان گیر
    به دستت سر پیی دادم جهان گیر
    کشندت گر به سوی خویش سد بار
    طریق گوشه گیری را نگه دار
    مکن بهر شکم اوقات ضایع
    بهر چیزی که باشد باش قانع
    چراغ از داغ داران بهر آنست
    که پر از لقمهٔ چربش دهانست
    به اندک خاک چون قانع شود مار
    بود پیوسته با گنجش سروکار
    از آن رو صیت کوس افتد به عالم
    که او پیوسته خالی دارد اشکم
    خم می برکند خود را سر از تن
    که او را شد شکم پر تا به گردن
    پی نان بر در اهل زمانه
    چه سر مالی چو سگ بر آستانه
    تو آن شیری که عالم بیشهٔ تست
    کجا رفتن به هر در پیشهٔ تست
    نیاید زان به پهلو شیر را سنگ
    که از رفتن به هر در باشدش ننگ
    چو سگ تا چند بر هر در فتادن
    پی نانی عذاب خویش دادن
    به ا ین سگ طبعی از خود باد ننگت
    که بهر لقمه.ای کافتد به چنگت
    بود هر دم سرت بر آستانی
    کشی هر لحظه جور پاسبانی





    #14 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:38

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض





    نوا پرداز قانون فصاحت
    چنین زد چنگ بر تار حکایت
    که بود اقلیم چین را شهریاری
    به تخت شهریاری کامکاری
    به تاج نامداری سربلندی
    به زنجیر عدالت ظلم بندی
    به چین در دور عدل آن جهاندار
    نبود آشفته.ای جز طره یار
    به جز چشم نکویان در سوادی
    به دورش کس نداد از فتنه یادی
    ز عدلش هم.سرا گنجشک با مار
    به دورش چرغ آهو را هوادار
    نظر چون بر رخش دوران گشاده
    نظر نام شه دوران نهاده
    وزیری بود بس عالی مقامش
    نظیر از .... ایام نامش
    حصار ملک رای محکم او
    بهار عدل روی خرم او
    از آن چیزی که بر دل بندشان بود
    همین نومیدی فرزندشان بود
    پی صی...کنی یک روز دلتنگ
    وزیر و شه برون راندند شبرنگ
    وزیر و پادشاه و خادمی چند
    ز دیگر لشکری بگسسته پیوند
    از آنجا روی در صحرا نهادند
    بسان سیل در صحرا فتادند
    به زیر ران هر یک تیز گامی
    سمند بادپایی، خوشخرامی
    شدندی سد بیابان بیش در پیش
    به تندی از صدای سینه خویش
    زد آتش گرمی خور در جگرشان
    یکی ویرانه آمد در نظرشان
    دوانی سوی آن ویرانه راندند
    به سرعت خویش را آنجا رساندند
    در او دیدند پیری با صفایی
    ز عالم نور او ظلمت زدایی
    زبان او کلید گنج عرفان
    بسان گنج در ویرانه پنهان
    اگر در دل گذشتی طیلسانش
    فلک در پا فکندی کهکشانش
    محیط معرفت دل در بر او
    کف دریای دین موی سر او
    به قدی چون کمان در چله دایم
    بنای گوشه گیری کرده قایم
    چو رخ بنمود آن پیر فتاده
    ز اسب خویشتن شه شد پیاده
    شه و دستور در پایش فتادند
    نقاب از روی راز خود گشادند
    به و ناری برون آورد درویش
    از آنها داشت هر یک را یکی پیش
    نظر زان نار خرم گشت بسیار
    که روشن دید شمع بخت از آن نار
    پس آنگه داد ایشان را بشارت
    که بر چیزیست آن هر یک اشارت
    وزیر از به بسی چون نار خندید
    که درد خویشتن را زان بهی دید
    به خسرو مژدهٔ آن می.دهد نار
    که گردد گلبن بختش گران یار
    به تخت دور در کم روزگاری
    از و سر بر فرازد تاجداری
    خدا بخشد به دستور خداوند
    در این گلزار یک نخل برومند
    ولی باشد چو به با چهره زرد
    ز آه عاشقی رخسار پر گرد
    دل دستور خرم بود از آن به
    که دردش می.شود گویا از آن به
    ولی در نار حرف پیرش انداخت
    چو شمع از بار غم دلگیرش انداخت
    بلی بوی بهی نبود در آن باغ
    ز نارش نیست یک دل خالی از داغ
    در این گلشن که خندان گشت چون نار
    که چشم از خون نگشتش ناردان بار
    به نزدیکش دمی چون آرمیدند
    دعا گویان از او دوری گزیدند
    سوی بستانسرای خویش راندند
    برای میوه نخل نو نشاندند
    از آن مدت چو شد نه ماه و نه روز
    شبی سرزد و مهر عالم افروز
    وزیر و شاه را زان مژده دادند
    ز گنج سیم قفل زر گشادند
    چنان دادند سیم و زر به مردم
    که در زیر غنیمت شد جهان گم
    نظر از خرمی سوی پسر تاخت
    رخ فرزند را مد نظر ساخت
    چنین فرمود شاه نیک فرجام
    که منظورش کنند اهل نظر نام
    به دستوری که باشد رفت دستور
    نظر را ...ر خود داشت منظور
    که فرمان شه روی زمین چیست
    بفرماید شهنشه نام این چیست
    چو پر می.دید سوی شاه ایام
    نظر فرمود ناظر باشدش نام
    به سوی هر یکی یک دایه بردند
    به دست دایه ایشان را سپردند
    ز هجر آن لبان روح پرور
    چو ماتم دار شد پستان ....
    به رسم ....ی بنهاد دوران
    دهانشان را بجای شیر دندان
    به ملک حسن چون از ده گذشتند
    ز ماه چارده سد ره گذشتند
    به خوبی شد چنان شهزاده منظور
    که در عالم چو خور گردیده مشهور
    قدش سروی ز بستان نکویی
    گل رویش ز باغ تازه رویی
    پی مرغ دل هر هوشیاری
    ز کاکل بر سر آن سرو ماری
    دل کس با وجود هوشیاری
    نبردی جان از او با رستگاری
    فکنده فتنهٔ او در جهان شور
    مدامش نرگس بیمار مخمور
    صف مژگان او کز هم گذشته
    کمینگاه هزاران فتنه گشته
    پی خون خوردن عشاق جانباز
    دو لعل او دو خونی گشته همراز
    در دندان او در خنده تا دید
    دل ...ر ز غم سوراخ گردید
    گهر کو دست پرورد صدف بود
    بدان دندان کیش لاف شرف بود
    زنخدانش بر آن رخسار دلکش
    معلق کرده آبی را در آتش
    ز زر بر گردنش طوقی فتاده
    به گنج سیم ماری تکیه داده
    بری از سیم خام آن نخل تر داشت
    عجب نخلی که سیم خام برداشت
    جهانی بسته بود از شوق هر سو
    چو بازو بند دل در بازوی او
    فروغ ساعدش از آستینها
    چو نور شمع از فانوس پیدا
    به خوبی داد آن خورشید پایه
    ز سیم دست سیمین دست مایه
    کمر پیچید عمری بر میانش
    نگشته آگه از سر نهانش
    دلا در فکر آن موی میان پیچ
    طلب کن فکر باریکی در آن پیچ
    مگر حرف از میان آن فزون.تر
    حکایت در میان بگذار و بگذر


    #15 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:39

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    دبیر مکتب نادر بیانی
    چنین گوید ز پیر نکته دانی
    که مکتبخانه.ای گردید تعیین
    چه مکتب، خانه.ای پر لعبت چین
    گلستانی ز باد فتنه رسته
    در او از هر طرف سروی نشسته
    در او خوش صورتان پرنیان پوش
    چو صورتخانهٔ چین دوش بر دوش
    یکی درس جفا آغاز کرده
    کتاب فتنه.جویی باز کرده
    یکی را غمزه از مژگان قلمزن
    به خون بیدلان می.شد رقمزن
    یکی مصحف ز هم بگشوده چون گل
    یکی در نغمه سازی گشته بلبل
    در آن مکتب که عشرتخانه.ای بود
    در او حرف بهشت افسانه.ای بود
    به فرمان نظر منظور و ناظر
    پی تعلیم گردیدند حاضر
    معلم دیده خود جایشان ساخت
    سر از اکرام خاک پایشان ساخت
    به سوی خویش از تعظیمشان خواند
    به دامن تختهٔ تعلیمشان ماند
    معلم بر رخ منظور حیران
    ز طفلان شور حسنش در دبستان
    خوشا آن دلبر غارتگر هوش
    کزو خرد و بزرگ افتند مدهوش
    می حیرت دهد نظارهٔ او
    ز دل طاقت برد رخسارهٔ او
    به سد دل غمزه.اش تیری فروشد
    لبش جانها به تکبیری فروشد
    دمی ناظر از و غافل نمی.شد
    به سوی دیگری مایل نمی.شد
    نظر از لوح خود سوی دگر داشت
    الف می.گفت و بر قدش نظر داشت
    برآن صورت گشادی چشم پرنم
    نمی.زد چشم همچون صاد بر هم
    چو میل آن رخ گلفام می.کرد
    دو چشم دیگر از وی وام می.کرد
    ز تیغ حسن او گاه نظاره
    دلی بودش بسان غنچه پاره
    چو آن میم دهان گشتی سخن ساز
    چو میم از حیرتش ماندی دهان باز
    چو بر حیرانی ناظر نظر کرد
    به دل شهزاده را چیزی اثر کرد
    به خود می.گفت کاین حیرانیش چیست
    به سویم دیدن پنهانیش چیست
    چرا چون می.کنم نظارهٔ او
    شود تغییر در رخسارهٔ او
    تغافل گر زنم بیتاب گردد
    بر او گر تیز بینم آب گردد
    به دل پیوسته بود این خار خارش
    که چون آرد سری بیرون ز کارش
    به راه عشق از آن خوشتر دمی نیست
    به آن عشرت فزایی عالمی نیست
    که بیند یار زیر بار شوقت
    شکی پیدا کند در کار شوقت
    ترا ساقی کند چشم فسون ساز
    که در مستی گشایش پرده از راز
    لبش با دیگری در بذله.گویی
    نهانی غمزه.اش در رازجویی
    تبسم را به دلجویی نشاند
    نظر سویت به جاسوسی دواند
    وگر در پرده پنهان سازی آن راز
    کند از ناز قانون دگر ساز
    بفرماید به ترک چشم خونریز
    که نوک خنجر مژگان کند تیز
    دهد هندوی زلفش عرض زنجیر
    کشد ابروی خوبش بر کمان تیر
    به جانت درزند از ناز پنجه
    کشد زلفش دلت را در شکنجه
    اگر اظهار آن معنی نمودی
    به روی خود در سد غم گشودی
    و گر کردی نهان راز جمالش
    بسا شادی که دیدی از وصالش





    #16 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:39

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض





    چنین گفت آن ادیب نکته پرداز
    که درس عاشقی می.کرد آغاز
    که منظور از وفا چون گل شکفتی
    حکایتهای مهر آمیز گفتی
    به نوشین لعل آن شوخ شکر خند
    دل مسکین ناظر ماند در بند
    حدیث خوش.ادا گلزار یاریست
    نهال بوستان دوستاریست
    حدیث ناخوش از اهل مودت
    به پای دل نشاند خار نفرت
    بسا یاران که بودی این گمانشان
    که بی هم صبر نبود یک زمانشان
    به حرف ناخوشی کز هم شنیدند
    چنان پا از ره یاری کشیدند
    که مدتها برآمد زان فسانه
    نشد پیدا صفایی در میانه
    خوش آن صحبت که در آغاز یاریست
    در او سد گونه لطف و دوستداریست
    کمال لطف جانان آن مجال است
    که روز اول بزم وصال است
    بسا لطفی که من از یار دیدم
    به ذوق بزم اول کم رسیدم
    به عیش بزم اول حالتی هست
    که حالی آن چنان کم می.دهد دست
    تو گویی عیش عالم وام کردند
    نخستین بزم وصلش نام کردند
    به عاشق لطف معشوق است بسیار
    ولی چندان که شد عاشق گرفتار
    بلی صیاد چندان دانه ریزد
    که مرغ از صیدگاهی برنخیزد
    چو گردد مرغ اندک چاشنی خوار
    بود در سلک مرغان گرفتار
    چه خوش می.گفت در کنج خرابات
    به دختر شاهدی شیرین حکایات
    اگر خواهی که با جور تو سازند
    حیات خویش در جور تو بازند
    به آغاز محبت در وفا کوش
    وفا کن تا بری زاهل وفا هوش
    بنای مهر چون شد سخت بنیاد
    تو خواهی لطف میکن خواه بیداد
    تو شمعی را که میداری به آتش
    نگه دارش که گردد شعله سرکش
    چراغی را که از آتش شراریست
    کجا بر پرتو او اعتباریست
    چنین القصه لطف آن وفا کیش
    شدی هر روز از روز دگر بیش
    دمی بی یکدگر آرامشان نه
    به غیر ازدیدن هم کارشان نه
    اگر یک لحظه می.بودند بی هم
    برون می.رفت افغانشان ز عالم
    شدی هر روز افزون شوق ناظر
    به مکتب بیشتر می.گشت حاضر
    چو بی.منظور یک دم جا گرفتی
    به همدرسان ره غوغا گرفتی
    که قرآن کردم از دست شما بس
    نمی.خواهم که همدرسم شود کس
    مرا دیوانه کرد این درس خواندن
    نمی.دانم چه می.خواهید از من
    به یکدیگر دریدی دفتر خویش
    که این مکتب نمی.خواهم از این بیش
    نظر از راه مکتب بر نمی.داشت
    بدین اندوه و این رنج عالمی داشت
    دمی سد ره برون رفتی ز مکتب
    که شاه من کجا رفتست یا رب
    گذشته آفتاب از جای هر روز
    کجا رفتست آن مهر جهانسوز
    ازین مکتب گرفتندش مگر باز
    و گر نه کو که با من نیست دمساز
    گهی کردی به جای خویش مسکن
    کشیدی سر به جیب و پا به دامن
    شدی منظور چون از دور پیدا
    ز روی خرمی می.جست از جا
    که ای جای تو چشم خون فشانم
    بیا کز داغ دوری سوخت جانم
    خوشا عشق و بلای عشقبازی
    دل ما و جفای عشقبازی
    خوش آن راحت که دارد زحمت عشق
    مبادا هیچ دل بی.زحمت عشق
    در او غم را خواص شادمانی
    ازو مردن حیات جاودانی
    نهان در هر بلایش سد تنعم
    به هر اندوه او سد خرمی گم
    به جام او مساوی شهد با زهر
    در او یکسان خواص زهر و پازهر
    فراغت بخشد از سودای غیرت
    رهاند خاطر از غوغای غیرت
    نشاند در مقام انتظارت
    که کی آید برون از خانه یارت
    دمی گر دیرتر آید برون یار
    ز دل بیرون رود طاقت به یکبار
    شود وسواس عشقت رهزن صبر
    کنی سد چاک در پیراهن صبر
    لباس صبر تا دامن دریدن
    گریبان چاک هر جانب دویدن
    در آن راهش که روزی دیده باشی
    ز مهرش گرد سر گردیده باشی
    روی آنجا به تقریبی نشینی
    سراغش گیری از هر کس که بینی
    که گردد ناگهان از دور پیدا
    نگاهش جانب دیگر به عمدا
    به شوخی دیده را نادیده کردن
    به تندی از بر عاشق گذردن
    به هر دیدن هزاران خنده پنهان
    تغافل کردنی سد لطف با آن
    بدینسان مدتی بودند دمساز
    دلی فارغ ز چرخ حیله پرداز
    شبی چون طرهٔ منظور ناظر
    به کنجی داشت جا آشفته خاطر
    درآن آشفتگی خواب غمش برد
    غم عالم به دیگر عالمش برد
    میان بوستانی جای خود دید
    چه بستان، جنتی مأوای خود دید
    چنار و سرو را در دست بازی
    لباس سبزه از شبنم نمازی
    به زیر سایهٔ سرو و صنوبر
    به یک پهلو فتاده سبزه تر
    صنوبر صوف سبز افکنده بر دوش
    درخت بید گشته پوستین پوش
    در آن گلشن نظر هر سو گشادی
    که ناگه ز آن میان برخاست بادی
    بسان خس ربود از جای خویشش
    بیابانی عجب آورده پیشش
    بیابان غمی ، دشت بلایی
    کشنده وادیی ، خونخوار جایی
    عیان از گردباد آن بیابان
    ز هر سو اژدری بر خویش پیچان
    ز موج پشته.های ریگ آن بر
    نمایان گشته نقش پشت اژدر
    زبان اژدها برگ گیاهش
    خم و پیچ افاعی کوره راهش
    عیان از کاسه.های چشم اژدر
    ز هر سو لالهٔ سیراب از آن بر
    شده زهر مصیبت سبزه زارش
    ز خون بیدلان گل کرده خارش
    کدوی می شده خر زهره در وی
    به زهر او داده از جام فنا می
    پی گمگشتهٔ آن دشت اندوه
    شد آتش چشم اژدر بر سر کوه
    به غایت کرد هولی در دلش کار
    ز روی هول شد از خواب بیدار
    به خود می.گفت این خوابی که دیدم
    وزان در جیب محنت سر کشیدم
    به بیداری نصیبم گر شود وای
    چه خواهم کرد با جان غم افزای
    از آن خواب گران کوه غمی داشت
    چه کوه غم که بار عالمی داشت





    #17 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:40

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    چو آن زرین قلم از خانهٔ زر
    کشید از سیم مدبر لوح اخضر
    سرای چرخ خالی شد ز کوکب
    چو آخرهای روز از طفل مکتب
    به مکتبخانه حاضر گشت ناظر
    به راه خانهٔ منظور ناظر
    ز حد بگذشت و منظورش نیامد
    دوای جان رنجورش نیامد
    زبان از درس و لب از گفتگو بست
    ز بی.صبری ز جای خویش بر جست
    ز مکتب هر زمان بیرون دویدی
    فغان از درد م..... کشیدی
    ادیب کاردان از وی برآشفت
    به او از غایت آشفتگی گفت
    که اینها لایق وضع شما نیست
    مکن اینها که اینها خوشنما نیست
    ز هر بادی مکش از جای خود پا
    بود خس کو به هر بادی شد از جا
    ندارد چون وقاری باد صرصر
    بود پیوسته او را خاک بر سر
    نگردد غرق کشتی وقت توفان
    چو با لنگر بود بر روی عمان
    مکن بی لنگری زنهار ازین پس
    چو زر باشد سبک نستاندش کس
    نداری انفعال این کارها چیست
    نبودی این چنین هرگز ترا چیست
    چنین گیرند آیین خرد یاد
    خردمندی چنین است آفرین باد
    چنین یارب کسی بی درد باشد
    ز غیرت اینقدرها فرد باشد
    ز غیرت آتشی در ناظر افتاد
    ز دامن لوح زد بر فرق استاد
    نهاد از دامن ارشاد تخته
    زد آخر بر سر استاد تخته
    وز آنجا شد پریشان سوی منزل
    رخی چون کاه و کوه درد بر دل
    در این گلشن که چون غم نیست هرگز
    جفایی بیش از آن دم نیست هرگز
    که از جانانه باید دور گشتن
    ز درد دوریش رنجور گشتن
    درین ناخوش مقام سست پیوند
    چه ناخوشتر ازین پیش خردمند
    که باشد یار عمری با تو دمساز
    کند هر لحظه لطفی دیگر آغاز
    به بزم وصل مدتها درآیی
    ز نو هر دم در عیشی گشایی
    به ناگه حیله.ای سازد زمانه
    فتد طرح جدایی در میانه
    خوش آنکس را که خوبا دلبری نیست
    به وصل دلبران او را سری نیست
    ز سوز عشق او را نیست داغی
    ز عشق و عاشقی دارد فراغی
    چنین تا کی پریشان حال گردیم
    بیا وحشی که فارغ بال گردیم
    به کنج عافیت منزل نماییم
    در راحت به روی دل گشاییم
    کسی را جای در پهلو نگیریم
    به وصل هیچ یاری خو نگیریم
    که باری محنت دوری نباشد
    جفا و جور مهجوری نباشد


    #18 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:41

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض



    چو طفل روز رفت از مکتب خاک
    سواد شب نمود از لوح افلاک
    معلم بر در دستور جا کرد
    حدیث خود به خاصانش ادا کرد
    به دستور از معلم حال گفتند
    یکایک صورت احوال گفتند
    معلم را به سوی خویشتن خواند
    به تعظیم تمامش پیش بنشاند
    چو از هر در سخنها گفته گردید
    از و احوال مکتب باز پرسید
    که چونی با جفای بنده زاده
    به درس تیزفهمی چون فتاده
    به مکتب می.رود کاری ز پیشش
    بود سعیی به کار وبار خویشش
    چه سر خط می.نویسد مشق او چیست
    چو بحثی می.کند هم بحث او کیست
    دلش میل چه علمی بیش دارد
    چه مبحث این زمان در پیش دارد
    ادیب افکند سر چون خامه در پیش
    بسی پیچید همچون نامه بر خویش
    پس آنگه بر زمین زد افسر خویش
    به خون آغشته بنمودش سر خویش
    که داد از دست فرزند شما ، داد
    مرا بیداد او خون خورد فریاد
    از آن روزی که این مخدوم زاده
    به مکتب خانه من پا نهاده
    دلم را از غم آزادی نبوده
    بسی غم بوده و شادی نبوده
    به مکتبخانه.ام بر کودکی بود
    که او زیرکتر از هر زیرکی بود
    کنون تا او به این مکتب رسیده
    به همدرسی ایشان آرمیده
    یکی ز آنها به حال خود نمانده
    به پهلوی خود ایشان را نشانده
    بلی تفسیر این حرف اندکی نیست
    که صحبت را اثر باشد شکی نیست
    به مکتب صبحدم چون گشت حاضر
    بود در راه مکتب خانه ناظر
    که چون منظور سوی مکتب آید
    به او آهنگ دمسازی نماید
    گهی در پهلوی هم جا گزینند
    زمانی روبروی هم نشینند
    بود دایم به مکتب درسشان حرف
    کنند این نوع عمر خویشتن صرف
    بدینسان حرف ها می.کرد اظهار
    که تا مجلس تهی گردد ز اغیار
    از آن پس گفت تا داند خداوند
    که بد می.بینم او را حال فرزند
    به دام عشق منظور است پا بست
    زمام اختیارش رفته از دست
    اگر یک لحظه حاضر نیست منظور
    از او افتد به مکتبخانه سد شور
    نشیند گوشه.ای از غصه دلتنگ
    ز دلتنگی بود با خویش در جنگ
    گزد انگشت چندانی که در مشت
    سیه سازد چو نوک خامه انگشت
    دمی بندد ز تکرار سبق لب
    که من دیگر نمی.آیم به مکتب
    زمانی در گریبان آورد سر
    گهش چون حلقه ماند چشم بر در
    چو منظور از در مکتب درآید
    نماند رنج و اندوهش سرآید
    درآید در مقام همزبانی
    کند آهنگ عیش و شادمانی
    غرض کز خواندن درس است آزاد
    بود درس آنچه هرگز نیستش یاد
    شد از گفتار او دستور از دست
    پی آزار ناظر از زمین جست
    معلم دامنش بگرفت و بنشاند
    حدیث چند از هر در بر او خواند
    که اینها این زمان سودی ندارد
    نمودش گر بود بودی ندارد
    بباید چاره.ای کردن در این کار
    که گرداند ازین بارش سبکبار
    و گرنه کار او بد می.شود زود
    از این دردش نخواهد بود بهبود
    ز هر بحثی حدیثی کرد اظهار
    سخنها گفت در تدبیر این کار
    پس آنگه خواست دستوری ز دستور
    زمین بوسید و از دستور شد دور
    به خود می.گفت دستور جهاندار
    چه سازم چون کنم تدبیر این کار
    فرستم گر به مکتبخانه بازش
    فتد ناگه برون زین پرده رازش
    خبر یابد ازین شاه جهانگیر
    به جز جان باختن آن دم چه تدبیر
    نمی.دانست تا تدبیر او چیست
    پی تدبیر کارش چون کند زیست
    نبود آگه که درد دوستداری
    ندارد چاره.ای جز جان.سپاری





    #19 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:42

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,577
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13170
    10,710
    سپاس از شما 14,389 بار در 4,268 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض



    اسیر درد شبهای جدایی
    چنین نالد ز درد بینوائی
    که شد چون مشعل مهر منور
    نگون از طاق این فیروزه منظر
    برآمد دود از کاشانهٔ خاک
    سیاه از دود شد ایوان افلاک
    در آن شب ناظر از هجران منظور
    به کنجی ساخت جا از همدمان دور
    ز روی درد افغان کرد بنیاد
    که فریاد از دل پر درد فریاد
    مرا این درد دل از پا درآورد
    مبادا هیچکس را یارب این درد
    چه می.داند کسی تا درد من چیست
    چه دردی دارم وهمدرد من کیست
    نه همدردی که درد خویش گویم
    از و درمان درد خویش جویم
    نه همرازی که گویم راز با او
    دمی خود را کنم دمساز با او
    نه یاری تا در یاری گشاید
    زمانی از در یاری درآید
    نمی.بینم چو کس دمساز با خویش
    همان بهتر که گویم راز با خویش
    منم در گوشهٔ دوری فتاده
    سری بر کنج رنجوری نهاده
    فلک با من ندانم بر سر چیست
    که با جورش چنین می.بایدم زیست
    همینش با منست آزار جویی
    کسی از من زبون.تر نیست گویی
    سپهرا کینه جویی با منت چند
    به این آیین زبون کش بودنت چند
    بگو با جان من چندین جفا چیست
    چه می.خواهی ز جانم مدعا چیست
    به آزارم بسی خود را میزار
    اگر خواهی هلاکم تیغ بردار
    بکش از خنجر کین بی.درنگم
    که من هم پر ز عمر خود به تنگم
    چه ذوق از جان که بی.دلدار باشد
    دل از عمر چنین بیزار باشد
    بیا ای سیل از چشم تر من
    فکن این کلبهٔ غم بر سر من
    که آنکو همچو من غمناک باشد
    همان بهتر که زیر خاک باشد
    که آن کو چون من خاکی نشیند
    همان بهتر که کس گردش نبیند
    بدینسان تا به کی بر خاک گردم
    اجل کو تا دهد بر باد گردم
    در این تاریک شب خود را رساند
    به یک دم شمع عمرم را نشاند
    سرا پایم بسان شمع بگداخت
    غم این تیره شب از پایم انداخت
    شد آخر عمر و شب آخر نگردید
    نشان صبحدم ظاهر نگردید
    همای صبح را آیا چه شد حال
    مگر بستند از تار خودش بال
    به گردون طفل خور ظاهر نگردید
    مگر زین دیو زنگی چهره ترسید
    خروسا نالهٔ شبگیر بردار
    مرا بی.همزبان در ناله مگذار
    هم آواز منی بردار فریاد
    چو لب بستی ترا آخر چه افتاد
    چه در خوابی چنین برکش نوایی
    فکن در گنبد گردون صدایی
    تویی صوفی سرشت زهد پیشه
    ردا افکنده در گردن همیشه
    به شب خیزی بلند آوازه گشته
    به ذکر از خواب خوش شبها گذشته
    ز خرمنگاه گردون غم اندوز
    به مشت جو قناعت کرده هر روز
    چرا پیراهن آغشته در خون
    به سر پیچیدی ای مرغ همایون
    بگو کاین جامهٔ خونینت از چیست
    سحرگاهان فغان چندینت از چیست
    مگر رحم آمدت بر حال زارم
    به این زاری چو کشت اندوه یارم
    بیان آتشین جانسوز می.کرد
    به این افسانه شب را روز می.کرد
    بلایی نیست همچون ماتم هجر
    نبیند هیچکس یارب غم هجر
    به بزم وصل اگر عمری درآیی
    نمی.ارزد به یک ساعت جدایی
    جفای هجر دشوار است بسیار
    بر آن کس خاصه کو خو کرده با یار





    #20 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:44

موضوع بسته شد
صفحه 2 از 12 نخستنخست 1 2 3 4 ... آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی
آرتیست