کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آهنگسازی
آموزش فارسی فالش گیری
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی




صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2


دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 3 از 12 نخستنخست 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    سفر سازندهٔ این طرفه صحرا
    به عزم کارسازی زد چنین پا
    که چون دستور از آن راز آگهی یافت
    رخ از ذوق بساط خرمی تافت
    به خود زد رأی در تغییر فرزند
    که گر بگذارمش در خانه یک چند
    به رسوایی شود ناگه فسانه
    فتد افسانهٔ او در میانه
    جنون از خانه اندارد برونش
    به گوش شه رسد حرف جنونش
    چو خسرو پرسد از من شرح حالش
    بگویم چیست باعث بر ملالش
    بسی در چارهٔ آن کار کوشید
    چنین در کارش آخر مصلحت دید
    که همره سازدش با کاردانی
    رفیق او کند بسیار دانی
    تجارت کردنش سازد بهانه
    به شهری دیگرش سازد روانه
    که شاید درد عشق او شود کم
    چو یک چندی برآید گرد عالم
    اگر خواهی در این دیر مجازی
    دوایی بهر درد عشقبازی
    بنه بهر سفر رو در بیابان
    که درد عشق را اینست درمان
    وزیر دانش اندوز خردمند
    چو کرد این فکر در تدبیر فرزند
    طلب فرمود و پیش خود نشاندش
    به گوش از هر دری حرفی رساندش
    پس آنگه گفت کای تابنده خورشید
    جهان را از تو روشن صبح امید
    مثل باشد درین دیرینه مسکن
    جهان گشتن به از آفاق خوردن
    گرت باید به فر سروری دست
    سفر کن زانکه این فر در سفر هست
    چو لعل از خاک کان گردد سفر ساز
    دهد زینت به تاج هر سرافراز
    ز یکجا آب چون نبود مسافر
    شود یکسان بخاک تیره آخر
    بنه سر در سفر ، منشین به یک جا
    گرت باید ز اسفل شد ، به اعلا
    در نامی شود هر قطره باران
    ز ابرش چون سفر باشد به عمان
    به کار خویش حیران ماند ناظر
    بسی ز آن حرف شد آشفته خاطر
    نه روی آنکه گوید «نی» جوابش
    نه رای آنکه سازد «با» خطابش
    برو درماند پیشش آخر کار
    جوابش گفت چون شد حرف بسیار
    که مقصود پدر چون رفتن ماست
    ز ما بودن به جای خویش بیجاست
    ز سر سازم به راه مدعا پای
    به جان خدمت کنم خدمت بفرمای
    پدر زان گفتگو گردید خوشحال
    ز فکر کار او شد فارغ.البال
    طلب فرمود مرد کاردانی
    به غایت زیرکی بسیار دانی
    ز گرم و سردعالم بوده آگاه
    جفای راه دیده گاه و بیگاه
    به تاج خویش دادش سر بلندی
    به تشریف شریفش ارجمندی
    پس آنگه گفت کای از کار آگاه
    ز دامان تو دست فتنه کوتاه
    نماند بر تو پنهان این حکایت
    که ناظر راست سودای تجارت
    چه باشد گر بود در خدمت تو
    به کام خود رسد از دولت تو
    جوابش گفت مرد کار دیده
    که او را در قدم باشم به دیده
    وزیر آماده کرد اسباب رهشان
    میسر شد وداع پادشهشان
    پس آنگه بهر رفتن بار بستند
    به مرکبهای تازی برنشستند
    ز شهر آورد ناظر روی در راه
    ز پس می.دید و از دل می.کشید آه
    نظر سوی سواد شهر می.کرد
    ز دل پر می.کشید آه از سر درد
    چو آن کش وقت رحلت کردن آید
    به عالم دیدهٔ حسرت گشاید
    بیا وحشی کزین دیر غم آباد
    به رفتن گام بگشاییم چون باد
    چنین تا چند در یکجا نشینیم
    ز حد شد تا به کی از پا نشینیم
    به یک جا خانه آن مقدار کردیم
    که خود را پیش مردم خوار کردیم
    ز ما دلگیر گردیدند یاران
    به جان گشتند دشمن دوستداران
    خوش آنکس را که یکجا نیست مسکن
    نه کس را دوست می.بیند نه دشمن





    #21 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:44

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی
    خرید وی اس تی خرید vst فروش vst وی اس تی فروش وی اس تی وی اس تی دانلود وی اس تی آپلود عکس

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    حدا گویندهٔ این طرفه محمل
    چنین محمل کشد منزل به منزل
    که ناظر بر سواد شهر می.دید
    ز درد ناامیدی می.خروشید
    به خود می.گفت هر دم از سر درد
    که آخر دور کار خویشتن کرد
    به گورم کی توانست این سخن گفت
    که در صحرا به گوران بایدم خفت
    که پیشم می.توانست این ادا کرد
    کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد
    کسی را کی رسیدی این به خاطر
    که گردد دور از منظور ناظر
    ولی آنجا که باشد دور گردون
    که می.داند که آخر چون شود چون
    بسا کس را که یاری همنشین بود
    همیشه در گمانش اینچنین بود
    که بی.هم یک نفس دم بر نیارند
    دمی بی.دیدن هم بر نیارند
    به رنگی چرخ دور از وی نمودش
    که انگشت تعجب شد کبودش
    بود این رنگ چرخ حیله پرداز
    کند هر دم به رنگی حیله.ای ساز
    گهی با بخت ساز جنگ می.کرد
    سرود بیخودی آهنگ می.کرد
    نبودی چون جرس بی.نالهٔ دل
    شدی افغان کنان منزل به منزل
    جرس را هر زمان گفتی به زاری
    بگو دلبستگی پیش که داری
    که هستت چون دل من اضطرابی
    به خود داری در افغان پیچ وتابی
    ز آهن در دهان داری زبانی
    لب از افغان نمی.بندی زمانی
    نباشد یک زمان بی.ناله.ات زیست
    زبان داری بگو کاین ناله از چیست
    مرا گر ناله.ای باشد عجب نیست
    چرا کاین نالهٔ من بی.سبب نیست
    به دل دردیست از اندوه دوری
    که با آن درد نتوانم صبوری
    صبوری با غم دوریست مشکل
    صبوری چون توان سد درد بر دل
    بیا ای سیل اشک ناصبوری
    میان ما و او مگذار دوری
    به نوعی ساز راه کاروان گل
    که نتوان کرد الا شهر منزل
    اگر نبود مدد اشک نیازم
    به کوی او که خواهد برد بازم
    منم چون اشک خود در ره فتاده
    به دشت ناامیدی سر نهاده
    به نومیدی ز جانان دور گشته
    وداعی هم ازو روزی نگشته
    ز جانان با وداعی گشته قانع
    ز آن هم بخت بد گردیده مانع
    ز بخت خود مدام آزرده جانم
    چه بخت است اینکه من دارم ندانم
    نمی.دانم چه بخت و طالع است این
    چه اوقات و چه عمر ضایع است این
    مرا افسوس چون نبود در ایام
    که این اوقات را هم عمر شد نام
    چنین با خویش بودش گفتگویی
    از و در کوه و صحرا های و هویی
    سیاه از گرد شد ناگه جهانی
    برون از گرد آمد کاروانی
    به یک جا بار بگشودند بودند
    به حرف آشنایی لب گشودند
    ز رنج راه با هم راز گفتند
    به هم احوال هر جا باز گفتند
    به آنها بود سوداگر جوانی
    اسیر داغ سودایش جهانی
    متاع عشق را او گرم بازار
    به سوز عشق او خلقی گرفتار
    به چین هم مکتبی بودی به ناظر
    شدی با او به مکتبخانه حاضر
    چنان ناظر شد از دیدار او شاد
    که گفتی عالمی را کس به او داد
    ز هر جا گفتگویی کرد اظهار
    سخن کرد آنگه از منظور تکرار
    شد از بادام عنابش روانه
    بهش نارنج گشت از ناردانه
    به روی کهربا ...ر دوانید
    به در یاقوت را در خون نشانید
    ز نرگسدان دمیدش لاله تر
    زرش رنگین شد از گوگرد احمر
    پس آنگه گفت کای یار وفا کیش
    به راه دوستی از جمله در پیش
    چه باشد گر ز من خطی ستانی
    رسانی پیش او نوعی که دانی
    به جان خدمت کنم گفتا روان باش
    جوابت هم رسانم شادمان باش
    غلامی را اشارت کرد ناظر
    که گرداند دوات و خامه حاضر
    که شرح قصهٔ دوری نویسد
    حدیث درد مهجوری نویسد
    نبود آگه که شرح درد دوری
    بلای روزگار ناصبوری
    نه آن حرف است کاندر نامه گنجد
    بیانش در زبان خامه گنجد
    رقم سازندهٔ این طرفه نامه
    چنین گفت از زبان تیز خامه
    که ناظر آتش دل در قلم زد
    حدیث شعلهٔ دوری رقم زد
    که ای شمع شبستان نکویی
    گل بستان فروز خوبرویی
    غم دل شمع سان بگداخت ما را
    به سد محنت ز پا انداخت ما را
    غم هجر تو ما را سوخت چندان
    که با خاک سیه گشتیم یکسان
    ز ما خاکستر دور از تو مانده
    غمت ما را به خاکستر نشانده
    سمند عیش گردد گرد ما کم
    بلی توسن ز خاکستر کند رم
    شد از نقش سم اسب مصیبت
    تن خاکی سراسر داغ محنت
    چنان افتاده.ام زین داغ از پا
    که چون فرداست گردم نیست برجا
    خوش آن بادی که گرد خاکساری
    رساند تا حریم کوی یاری
    منم در گرد باد بینوایی
    به خاک افتاده در کوی جدایی
    تنی پر خار غم، اندوهگینی
    بسان خار بن صحرا نشینی
    فرورفته به کام محنت خویش
    گیاه آسا سری افکنده در پیش
    منم چون لاله در هامون نشسته
    به خاک افتاده و در خون نشسته
    تپیده آنقدر چون سیل بر خاک
    که در دل خاک را افکند سد چاک
    به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
    نشسته تا کمر چون کوه در سنگ
    نمی.بینم در این صحرای اندوه
    هم.آوازی که پا برخاست چون کوه
    ولی او هم هم.آوازی چه داند
    جمادی رسم دمسازی چه داند
    منم مجنون دشت بینوایی
    فتاده در پس کوه جدایی
    فکنده سایه کوه غم به کارم
    سیه کرده.ست روز و روزگارم
    مرا مگذار با این کوه اندوه
    در آ خورشید مانند از پس کوه
    بیا ای شمع رویت مایه نور
    ببین بی.مهری این شام دیجور
    مرا جز دود دل در بر کسی نیست
    چو شمع صبح تا مردن بسی نیست
    شبی دارم سیاه از ناامیدی
    بده از صبح وصلت رو سفیدی
    تو خود می.دانی ای شمع دل افروز
    که از داغ تو بنشستم بدین روز
    بیا ای مرهم داغ دل من
    ببین داغ دل بیحاصل من
    ز غم سد داغ دارم بر دل از تو
    جز این چیزی ندارم حاصل از تو
    به جز اندوه یار دیگرم نیست
    به غیر از دست محنت بر سرم نیست
    منم کز غم فراقت کشته زارم
    به سر جز دیده خونباری ندارم
    بجز مژگان کسی پیش نظر نیست
    به گردم غیر خوناب جگر نیست
    خیالت در نظر شبها نشانم
    ز م..... سرشک خون فشانم
    سر افسانه دوری گشایم
    زبان در حرف مهجوری گشایم
    که آیا چون ز کویش بار بستم
    به محنتخانهٔ دوری نشستم
    به فکرم هیچ بار افتاد یا نه
    ز حالم هیچش آمد یاد یا نه
    چو گفتندش حدیث رفتن من
    بیان کردند در خون خفتن من
    ازین یا رب چه در دل گشت او را ؟
    چه در خاطر گذشت آن تند خو را ؟
    که آیا این زمان با او نشیند ؟
    که با خود یاریش دمساز بیند
    چو می نوشد که نقلش آورد پیش ؟
    کرا بخشد ز یاران جرعهٔ خویش ؟
    چو بر مردم کشی دارد شرابش
    که باشد تشنهٔ تیغ چو آبش
    خوش آنروزی که بزمش جای من بود
    حریم وصل او مأوای من بود
    به غیر از من نبودش همزبانی
    نمی.بودیم دور از هم زمانی
    زمانی بی.سبب در خشم سازی
    دمی افکنده طرح دلنوازی
    حکایت از میان ما بدر نه
    ز خشم و صلح ما کس را خبر نه
    در آن ساعت که چشمش کردی انگیز
    که تیغ خشم سازد غمزه.اش تیز
    تبسم در میان هر دم فتادی
    خبر تا بود ما را صلح دادی
    منم ترک زلال عیش جسته
    ز آب زندگانی دست شسته
    بیا ای با خیالت گفتگویم
    که آب رفته باز آید بجویم
    در این وادی که بی.رویت زدم پای
    گرم بر سر نیایی وای و سد وای
    به مردن شمع عمرم گشته نزدیک
    بیا روزم چنین مگذار تاریک
    مکن کاری که از جور تو میرم
    به روز حشر دامان تو گیرم
    بیان کردم غم و درد نهانی
    دگر چیزی نمی.گویم تو دانی
    به دستش نامهٔ جانان خود داد
    نه نامه، پاره.ای از جان خود داد
    خروشان دست هم را بوسه دادند
    دل پر درد رو بر ره نهادند
    چه خوش باشد که دمسازی کند بخت
    سوی ما نیز دمسازی کشد رخت
    بیار آنی که عمری بوده باشیم
    دمی دوری ز هم ننموده باشیم
    بیان سازد غم هجران مارا
    رساند نامهٔ حرمان ما را






    #22 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:46

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    گهر پاشی که این ...ر گزین کرد
    به سوی بحر معنی رو چنین کرد
    که ناظر رخش راندی با رفیقان
    به دل سد کوه غم از بار حرمان
    به روز و شب و بیابان می.بریدند
    که روزی بر لب دریا رسیدند
    نه دریا بلکه پیچان اژدهایی
    ازو افتاده در عالم صدایی
    به روی خاک مستی مانده بیتاب
    به لب آورده کف در عالم آب
    ز دوران هر زمان شور دگر داشت
    از آن رو کآب تلخی در جگر داشت
    ز موج دمبدم در وقت توفان
    نهادی نردبان بر بام کیوان
    به کف گردید موجش صولجانها
    ز عالم برد بیرون گوی جان.ها
    ز روی آب او عالی حصاری
    کشیده خویشتن را بر کناری
    عیان در زیر چادر خوشخرامی
    عجب با لنگری عالی مقامی
    زمام اختیار از کف نهاده
    عنان خود به دست غیر داده
    کمان اما ز بند چله آزاد
    ز تیرش پردهٔ سر رفته بر باد
    در آبش سینه چون مرغابیان گم
    برون آورده از دریا سر و دم
    شده مصقل در آن بحر گهریاب
    که تاریکی برد ز آیینهٔ آب
    بسی مردم.ربا عشرت سرایی
    در آن نیکویی آب و هوایی
    چو الیاسش گذر بر روی عمان
    به منزل برده بادش چون سلیمان
    چو خیمه چادر از هر سو عیانش
    ستون خیمه از تیر میانش
    به روی آب از بادش شتابی
    عیان از دور بر شکل حبابی
    چه می.گویم شهابی بود ثاقب
    شدی در یک نفس از دیده غایب
    اشارت کرد ناظر سوی تجار
    که در کشتی کشند از هر طرف بار
    به یاران سوی کشتی گشت راهی
    چو یونس کرد جا در بطن ماهی
    به گردون شد ز ملاحان ترانه
    به روی آب کشتی شد روانه
    زدش آهنگ ملاحان ره هوش
    ز سوز آن زدش خون در جگر جوش
    کشید از دل سرود بی.نوایی
    خروشان شد ز ایام جدایی
    که یا رب کس به حال من مبادا
    به این آشفتگی دشمن مبادا
    منم خود را ز غم رنجور کرده
    به پای خویش جا در گور کرده
    ز بخت واژگون سد درد بر دل
    گرفته زنده در تابوت منزل
    تنی از مشت محنت رفته از دست
    به مهد غصه خود را کرده پا بست
    اگر بودی ز طفلان عقل من بیش
    نکردی جور این مهدم جگر ریش
    میان آب با چشم در افشان
    به سرگردانی خود مانده حیران
    منم بر باد داده خانه خویش
    جدا افتاده از کاشانهٔ خویش
    گرفتاری ز عمر خود به تنگی
    گرفته جای در کام نهنگی
    مگر یاری نماید باد شرطه
    رهم از شور این خونخوار ورطه






    #23 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:47

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض



    فسون سازی که این افسون نماید
    بدینسان بر سر افسانه آید
    کزین معنی خبر چون یافت منظور
    که ناظر شد ز بزم خرمی دور
    دمی از فکر این خالی نمی.بود
    دلش را میل خوشحالی نمی.بود
    به شبها سوختی چون شمع تا روز
    نبودی یک نفس بی.آه جانسوز
    همیشه پا به دامان الم داشت
    ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
    برین می.داشت خود را تا زید شاد
    ولی هم در زمان می.رفتش از یاد
    ترا از یار اگر باریست بر دل
    نپنداری کز آن یار است غافل
    به استادی نهان می.دارد آن بار
    وگرنه هست از بارت خبردار
    محبت هرگز از یکسر نباشد
    نباشد این کشش تا زو نباشد
    نباشد تا کششها از زر ناب
    دود کی از پیش بیتاب سیماب
    غم بسیار روزی داشت بر دل
    به خاصی چند بیرون شد ز منزل
    برای دفع غم شد جانب دشت
    به خاصان هر طرف راندی پی گشت
    که گردی ناگهان برخاست از دور
    به پیش گرد مرکب راند منظور
    برون از گرد آمد کاروانی
    فتاده شور از ایشان در جهانی
    حدا گو را حدا از حد گذشته
    شتر کف کرده و رقاص گشته
    شترهای دو کوهان سبک پا
    ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
    درای استران را نالهٔ کوس
    شترها را دهان زنگ پابوس
    ز بانگ اسب در خر پشته خاک
    صدای گاو دم رفتی بر افلاک
    اساس خسروی دیدند تجار
    ز خود کردند اسبان را سبکبار
    دعا کردند بر شهزاده منظور
    که از روی تو بادا چشم بد دور
    به دلخواه تو بادا هر چه خواهی
    به فرمان تو از مه تا به ماهی
    زمانی در مقام لطف کوشید
    از ایشان حال هر جا بازپرسید
    قضا را بود این آن کاروانی
    که می.دادند از ناظر نشانی
    جوانی پیش او گردید حاضر
    به دستش داد مکتوبی ز ناظر
    چو شهزاده سر مکتوب بگشود
    برآمد از دماغش بر فلک دود
    ز سوز نامه.اش در آتش افتاد
    ز دست هجر داد بیخودی داد
    به ایشان داد رخصت تا گذشتند
    به خاصان گفت تا از راه گشتند
    به دل سد غم در این اندیشه می.بود
    که چون خود را رساند پیش او زود
    به خود گفتی کز اینها گر شوم دور
    که می.داند کجا رفته.ست منظور
    نهم رو در بیابان از پی او
    روم چندان که این دولت دهد رو
    به فکر کار خود بسیار کوشید
    چنین با خویش آخر مصلحت دید
    که رخش عزم سوی شهر تازد
    به سوز هجر روزی چند سازد
    پس آنگه افکند طرح شکاری
    بود کز پیش بتوان برد کاری
    چو دید این مصلحت با خود در این کار
    جهاند از جا سمند باد رفتار
    به سوی شهر از آنجا بارگی راند
    قدم در گوشه بیچارگی ماند
    به فکر اینکه گیرد چاره.ای پیش
    نهد پا در پی آواره خویش


    #24 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ در ساعت 11:47

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    سوار رخش تاز دشت دعوی
    چنین راند از پی نخجیر معنی
    که روزی چند از این حالت چو بگذشت
    که سوی شهر منظور آمد از دشت
    به نزدیک پدر یک روز جا کرد
    به خسرو مدعای خود ادا کرد
    غرض چون بود آهنگ شکارش
    به رفتن داد رخصت شهریارش
    سپاه بیشمارش کرد همراه
    تمامی از رسوم صید آگاه
    اشارت کرد تا صحرانشینان
    حشر کردند در کوه و بیابان
    یلان بستند صف در دور نخجیر
    ز هر سو پر زنان شد طایر تیر
    دم شمشیر دادی رنگ را زهر
    وز آن زهرش ندادی سود پازهر
    پلنگ افتاده سر گردان و مضطر
    نهاده رسم دست انداز از سر
    به جستن روبهان درحیله سازی
    به خرگوشان سگان در دست یازی
    پی تیر یلان چون کلک جادو
    ز خون می.زد رقم بر جلد آهو
    عیان گردید از کیمخت گوران
    به جای دانهٔ کیمخت پیکان
    فتاد از بیم سگ آهو به زاری
    به دست و پای شیران شکاری
    چنین تا شام صید انداز بودند
    به قصد صید شیری می.نمودند
    ز چرخ این شیر زرین یال شد گم
    پلنگ شب نمود از کهکشان دم
    به عزم شب چرا شد بره برپا
    شبان مانندش از پی خواست جوزا
    به قصد صیداین گاو پلنگی
    اسد می.کرد ساز تیز چنگی
    از این مزرع شد آب مهر نایاب
    چو کاهش چهره گشت از دوری آب
    ز بحر شرق بیرون رفت خرچنگ
    سوی دریای مغرب کرد آهنگ
    گشودی قفل زر شب از سر گنج
    وز آتش پلهٔ میزان گهر سنج
    کند چندان فغان از جان ناشاد
    که آید آه ز افغانش به فریاد
    فکنده زنگی شب دلو در چاه
    به قعر بحر ماهی را گذرگاه
    چو خواب آورد بر لشکر شبیخون
    ز لشکرگاه شد منظور بیرون
    سمند تند رو میراند و می.تاخت
    به سایه اسبش از تندی نمی.ساخت
    بسان چرخ آن رخش سبک پی
    بیابانی به گامی ساختی طی
    چنین میراند تا زین دشت اخضر
    نمایان شد عیار زردهٔ خور
    سحرگه لشکران از خواب جستند
    میان از بهر خدمت چست بستند
    چو از شهزاده جا دیدند خالی
    ز جا رفتند از آشفته خالی
    چو صرصر پر در آن صحرا دویدند
    ولیکن هیچ جا گردش ندیدند
    ز حد چون رفت سوی شهر راندند
    حدیث او به گوش شه رساندند
    ز بخت سست خود آشفته شد سخت
    ز روی بیخودی افتاد از تخت
    به هوش خود چو آمد ناله برداشت
    علم در جستجوی او برافراشت
    به اطراف جهان مردم روان کرد
    ولیکن کس پیام او نیاورد
    خروشان شد نظر کای دیده را نور
    چه دیدی کز نظر گشتی چنین دور
    مرا در دور چون نبود تأسف
    که این خیل بتر ز اخوان یوسف
    به جانم داغ یعقوبی نهادند
    به گرگت همچو یوسف باز دادند
    الا ای یوسف گمگشته بازآی
    چو یعقوبم مکن بیت الحزن جای
    تو بودی آنکه منظور نظر بود
    فروغ عارضت نور بصر بود
    چه خوشحالی که گشتی از نظر دور
    نظر دیگر چه خواهد داشت منظور
    جهان پیش نظر تاریک از آنست
    که شمعی چون تو از بزمش نهانست
    خروشان بود از اینسان چند روزی
    ز دل می.کرد آه سینه سوزی
    چو روزی چند شد آن شعله بنشست
    به عیش و عشرت هر روزه پیوست
    چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل
    که چیزی کز نظرشد رفت از دل





    #25 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:45

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض

    سمند ره نورد این بیانان
    بزد راه سخن زینسان به پایان
    که چون منظور دور از لشکری گشت
    خروشان همچو سیل افتاد در دشت
    ز دل می.کرد آه سرد و می.رفت
    دو منزل را یکی می.کرد و می.رفت
    کسان همزبان را یاد می.کرد
    ز درد بی.کسی فریاد می.کرد
    خوش آن بیکس که صحرایی گزیند
    که غیر از سایه همپایی نبیند
    کند چندان فغان از جان ناشاد
    که آید آه از افغانش به فریاد
    نماند در مقام خسته حالی
    دل پر سازد از فریاد خالی
    بیا وحشی که عنقایی گزینیم
    وطن در قاف تنهایی گزینیم
    چو مه با خور بود نقصان پذیر است
    می از تنها نشستن شیر گیر است
    ز تنهاییست می را در فرح روی
    چو یارش پشه شد گردد ترش روی
    چو سرکه همسرای پشه افتاد
    نیاید از سرایش غیر فریاد
    چو زر با نقره یکچندی نشیند
    دگر خود را به رنگ خود نبیند
    مشو دمساز با کس تا توانی
    اگر می.بایدت روشن روانی
    چو آیینه که با هرکس مقابل
    ز تأثیر نفس گردد سیه دل
    چو روزی چند شد القصه منظور
    به چشمش مرغزاری آمد از دور
    چو شد نزدیک جای خرمی دید
    عجب آب و هوای بی.غمی دید
    در او هر سو چکاوک خانه کرده
    چو هدهد کاکل خود شانه کرده
    ز جا برجسته طفل سبزه از باد
    به آهو نیزه بازی کرده بنیاد
    ز زخم خار گلها را تکسر
    ز زخم سنگ مشت یاسمین پر
    گشودی ماهیش مقراض از دم
    به قصد آب می.بردید قاقم
    بیان می.کرد هر سو غنچه با گل
    به سر گوشی حدیث خون بلبل
    میان سبزه آب افتاده بیهوش
    کشیده سبزه تنگ او را در آغوش
    پی راحت فرود آمد ز شبرنگ
    به طرف سبزه.زاری کرد آهنگ
    به آسایش به روی سبزه افتاد
    سمند خویش را سر در چرا داد
    فتادی همچو گل از دست بر دست
    که شد در خواب نازش نرگس مست
    چو مست خواب شد آن مایه ناز
    سمندش ناگه آمد در تک و تاز
    ز آواز سم اسب رمیده
    ز جا جست و گشود از خواب دیده
    نظر چون کرد شیری دید از دور
    در و دشت از غریوش گشته پر شور
    ز چنبر شیر گردون را جهانده
    نشان ناخنش بر ثور مانده
    خروشش مرده را بردی ز سر خواب
    به زهر چشم کردی زهره.ها آب
    پی جستن زدی چون بر زمین پای
    نمودی کوههٔ گاو زمین جای
    کشید آن شیردل بر شیرشمشیر
    چو شیری حمله آور گشت بر شیر
    هژبر تیغ زن تیغ آنچنان راند
    که زخم تیغ بر گاو زمین ماند
    جدا کرد آن بلا را از سر خویش
    نمود از سبزه و گل بستر خویش
    به روی سبزه می.غلطید چون آب
    که شد بر روی گل آهوش در خواب
    سفر سازندهٔ شهر فسانه
    زند بر رخش زینسان تازیانه
    که چون منظورگشت از خواب بیدار
    برآمد بر سمند باد رفتار
    چو بیرون شد از آن دلکش نشیمن
    به روی پشته.ای برراند توسن
    نظر چون کرد شهری در نظر دید
    سوادش از نظر پر نورتر دید
    حصار او زدی بر چرخ پهلو
    کواکب سنگها بر کنگر او
    حصارش زلف زهره شانه کرده
    ز کنگر شانه را دندانه کرده
    کشیده خندقش از غرب تا شرق
    در آب خندقش چوب فلک غرق
    سواد شهر کردش دیده پرنور
    چو گل از خرمی بشکفت منظور
    ز روی خرمی میراند توسن
    که تا گشتش در دروازه روشن
    بر او دروازه.بان چون دیده بگشاد
    به پای توسنش چون سایه افتاد
    بگفتا کای جوان نورسیده
    که از مهرت به ما پرتو رسیده
    چسان جان برده.ای زین بیشه بیرون
    که شیرش بسته ره بر گاو گردون
    کنون عمریست تا این راه بسته
    به راه رهروان از کین نشسته
    ز نیش خویش شیر این گذرگاه
    نهاده رهروان را خار در راه
    ازو این حرف چون منظور بشنید
    ز کار رفته ...ر بار گردید
    بر او پیر از تعجب دیده بگشاد
    به منزلگاه خویشش برد و جا داد
    چو دید آن گنج در ویرانهٔ خویش
    به پیش آورد درویشانهٔ خویش
    پس آنگه رفت سوی درگه شاه
    بگفت این حال با خاصان درگاه
    ازو چون شرح این معنی شنفتند
    به خسرو صورت احوال گفتند
    زد از روی تعجب دست بر دست
    که یک تن چون ز دست این بلا رست
    به جمعی داد خلعت.ها و فرمود
    که باتشریف تشریف آورد زود
    سوی منظور از آنجا رو نهادند
    زمین از دور پیشش بوسه دادند
    پی تعظیم تشریف از زمین خاست
    بدن از خلعت شاهانه آراست
    به آنها گشت همره بی.توقف
    سوی بازار مصر آمد چو یوسف
    ازو دل داده خلقی از کف خویش
    هجوم بی.دلانش از پس و پیش
    فتاده پیش و خلقی گشته پیرو
    چنین می.رفت تا درگاه خسرو
    بیاوردند نزدیکان درگاه
    به تعظیم تمامش جانب شاه
    زمین بوسید آنطوری که شاید
    دعایش کرد آن نوعی که باید
    به میدان سخن افکند گویی
    ز هر جا کرد با او گفتگویی
    چو از هر بحث ...ر بار گردید
    به تقریبی حدیث شیر پرسید
    زمین بوسید منظور ادب کیش
    به خسرو گفت یک یک قصه خویش
    چنین در بزم شه تا شام جا کرد
    سخن از هر دری با شه ادا کرد
    شهنشه گفت تا کردند تعیین
    مقامی از پی شهزادهٔ چین
    پی رفتن زمین بوسید منظور
    به دستوری ز بزم شاه شد دور
    چو جست از مجلس خسرو کرانه
    ببردندش به بزم خسروانه
    به روی نیم تختی جاش دادند
    به مجلس نقل خوشحالی نهادند
    چو پاسی از شب دیجور بگذشت
    سپاه خواب بر منظور بگذشت
    برای پاس آن پاکیزه ...ر
    گروهی حلقهٔ سان ماندند بر در


    #26 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:47

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    صف آرایندهٔ این طرفه لشکر
    چنین لشکر کشد کشور به کشور
    که هر صبح اینچنین تا شام منظور
    نمی.گشت از حریم خسروی دور
    ز چشمش اهل مجلس مست حیرت
    گریبان کرده چاک از دست حیرت
    ز دانش یافت قدری آن خرد کیش
    که شاهش داد جا در پهلوی خویش
    بلی هر جا که باشد صاحب هوش
    عروس دولتش آید در آغوش
    گدا از هوشمندی شاه گردد
    فقیر از هوش صاحب جاه گرد
    بسا شاهان که دور از کسوت هوش
    زمانه خرقه.شان افکنده بر دوش
    بسا درویش را کز هوشمندی
    سریر جاه بخشد سربلندی
    چو روزی چند شد القصه زین حال
    که می.بودند با هم فارغ البال
    درآمد ناگه از در حاجب شاه
    ستاد از پیش شادروان درگاه
    که ای شاهان به راهت سر نهاده
    رسول روم بر در ایستاده
    درآید یا رود فرمان شه چیست
    درین در بنده با او چون کند زیست
    اجازت داد خسرو کاو در آید
    به رنگ خاک بوسانش درآید
    زمین بوسید و خسرو را دعا کرد
    پس آنگه رو به عرض مدعا کرد
    به سوی تخت شه شد نامه بر کف
    به تشریف قبول آمد مشرف
    چو خسرو دید سوی نامهٔ روم
    در آن مکتوم بود این شرح مرقوم
    که دارد شاه شمعی در شبستان
    عذارش در نقاب غنچه پنهان
    کند از وصل او خوشحال ما را
    دهد پروانهٔ اقبال ما را
    کند زودش به سوی ما روانه
    نسازد در فرستادن بهانه
    اگر بر عکس این کاری کشد پیش
    بسا کید چو شمعش گریه برخویش
    چو شاه آگه شد از مضمون نامه
    به خود پیچید همچون نال خامه
    که قیصر را چه حد این تمناست
    ازو این آرزو بسیار بیجاست
    سزد گر جغد را نبود تمنا
    که چون بازش بود دست شهان جا
    کجا با بوم گردد جفت تاووس
    نداند اینقدر افسوس افسوس
    گرفتم اینکه من بسیار پستم
    نه آخر پادشاه مصر هستم
    سخن کوته رسول قیصر روم
    چو حرف ناامیدی کرد معلوم
    زمین بوسید و رفت از منزل شاه
    به عزم شهر خویش افتاد در راه
    به سوی بارگاه قیصر آمد
    به آیینی که می.باید درآمد
    چو قیصر کرد حرف مصریان گوش
    چو نیل مصر زد خون در دلش جوش
    به کین مصریان زد خیمه بیرون
    پر از میخ و ستون شد روی هامون
    سپاهی همره او از عدد بیش
    شمارش از حساب نیک و بد بیش
    سراسر آهنین دل همچو پیکان
    به خونریزی چو نیزه تیزدندان
    به خون چون تیغ خود را گرم کرده
    بسان گرز سرها نرم کرده
    چو نیزه خود آهن مانده بر سر
    چو ششپر جوشن پولاد در بر
    ازین معنی چو شد خسرو خبردار
    چو شمعش کرد سوزی در جگر کار
    فتادش در رگ جان پیچ و تابی
    وز آتش گشت پیدا اضطرابی
    که آیا فتح از پیش که باشد
    نمک ایام بر ریش که پاشد
    چو رایت از دو جانب بر فرازند
    سران از هر دو جانب سرفرازند
    گروهی چون سنان نیزه خویش
    ز اهل صف قدمها مانده در پیش
    پی پشتش صفی را ناوک آسا
    نهاده برعقب از جای خود پا
    کرا گردون زند از تخت بر خاک
    کرا دوران رساند سر برافلاک
    چو خسرو را پریشان دید منظور
    بگفت ای چشم بد از دولتت دور
    اگر رخصت دهی با لشکر مصر
    زنم خرگه برون از کشور مصر
    چنان جنگی کنم با قیصر روم
    که گردد او ز تاج و تخت محروم
    چنان تخمی به خاک روم کارم
    که گرد از خرمن قیصر برآرم
    دم صبحی که خیل روم سر کرد
    سپاه زنگ را زیر و زبر کرد
    نفیر سرکشان در عالم افتاد
    برآمد از نهاد کوس فریاد
    سپاه از هر دو سو شد حمله آور
    پی خونریز برهم ریخت لشکر
    خدنگ از ترکش ترکان خون دوست
    برون آمد بسان مار از پوست
    ز هر شمشیر جویی آشکاره
    به جای سبزه زهرش در کناره
    کمان تخش از هر سوی میدان
    لب زه می.گرفت از کین به دندان
    ز بیداد تفنگ خصم بد کیش
    یلان را مانده در دل سد گره بیش
    سپرها برفراز خود زره کار
    به روی گنج گفتی حلقه زد مار
    تبرزین ریخت چندان خون لشکر
    که پیش انداخت از شرمندگی سر
    یلان را نرم گشت از گرز گردن
    نهاده سر به سینه همچو کسکن
    سپر را بخیه.ها از هم گشاده
    گریبان وار بر گردون فتاده
    به نیزه کلهٔ درنده شیران
    به جای گرز بردوش دلیران
    ز پیکان کمان داران لشکر
    شده چون خود آهن کاسهٔ سر
    ز بس پیکان که بر دل کرده منزل
    شده چون کورهٔ پیکان گران دل
    کمند سرکشان از هر کناره
    به گردنها چو شهرگ آشکاره
    محیطی شد ز خون دشت ستیزه
    در او شد مار آبی چوب نیزه
    پناه خیل گردان قوی تن
    سپر مانند بر سر خود آهن
    به روی خون سرگردان سرکش
    چو دیگی سرنگون برروی آتش
    ز قسطاس ستوران زال عالم
    ز هم گیسو گشاده بهر ماتم
    علم در مرگ سرداران عزادار
    به گردن شقه.اش گردیده دستار
    به فوت گردن افرازان سرکش
    تفنگ از غصه برخود می.زد آتش
    به ماتم کوس طرح شیون انداخت
    سنان شال سیه در گردن انداخت
    چنین تا شامگاهی جنگ کردند
    ز خون گاوه زمین را رنگ کردند
    چو عالم پر سپاه زنگ گردید
    جهان برخیل رومی تنگ گردید
    نگه می.کرد از هر گوشه منظور
    نظر بر قیصرش افتاد از دور
    شدش دست از عنان رخش کوتاه
    بر او بست از طریق کین سر راه
    چو قیصر دید دشمن در برابر
    بر اوشد از سر کین حمله آور
    علم چون کرد دست و تیغ خونبار
    که سازد از طریق کینه.اش کار
    چنان شهزاده.اش زد بر کمر تیغ
    که بگذشتش ز پهلوی دگر تیغ
    ز راه کین بلارک را علم کرد
    علم را با علمدارش قلم کرد
    چو قیصر کشته گشت و شد علم پست
    سپه را شد عنان کینه از دست
    به صحرای هزیمت پا نهادند
    گریزان روی در صحرا نهادند
    ز پی می.رفت و می.زد تیغ منظور
    چنین تا شد جهان بر لشکری دور
    چو بر رخش فلک بر بست دوران
    سر رومی در این فرسوده میدان
    ز پی.شان با سپاهی بازکردند
    به بزم عیش و عشرت ساز کردند
    بلی اینست قانون زمانه
    نه امروز است در دور این ترانه
    یکی ماتم گزیند دیگری سور
    یکی را تخت منزل دیگری گور
    یکی را بهر ماتم کاه پاشند
    یکی را زر به مسندگاه پاشند
    یکی را خود زر بر کوهه زین
    چو طفلان کرده جا بر اسب چوبین
    یکی بر اسب جولانی نشسته
    به زین زر رکاب سیم بسته
    یکی بر فرق تاج زر نهاده
    یکی خشت لحد برسرنهاده
    یکی را زیر تخت خاک مسکن
    یکی را روی تخت زر نشیمن
    ندارد اعتباری کار عالم
    منه زنهار بر دل بار عالم
    اگر شادی مکن خوشحال خود را
    مدار از دور فارغبال خود را
    که خیل مرگ در دنبال داری
    خطرها در پی اقبال داری
    وگر درویش بی.شامی در این راه
    چرا از غم کشی آه سحرگاه
    تصور کن که عالم کشور تست
    تویی شاه و جهان فرمانبر تست
    قبای آب و رنگ تست افلاک
    پر از زر مخزن تو خانهٔ خاک
    کلاه زر به تارک آفتابت
    برین لاجوردی در رکابت
    ترا در سیر یکرا نیست هر پا
    به کوی شادمانی راه پیما
    ترا سلطانی از مه تا به ماهی.ست
    کهن ویرانه.ات ایوان شاهی.ست
    ز روزنهاش خورشید جهانتاب
    فکنده هر طرف خشت زر ناب
    بر ایوان داشتی پر تاجداری
    به فرمان تو هر یک شد به کاری
    سپاهت رفته تا کشور گشایند
    به ملکت کشور دیگر فزایند
    ترا بر تخت شاهی خواب برده
    سراسر رخت هوشت آب برده
    به عین خواب می.بینی که دوران
    بدینسان ساختت محتاج یک نان
    چو شد القصه از بی.مهری بخت
    جدا سلطان روم از تاج و از تخت
    رقم زد شاهزاده نامهٔ فتح
    که چون شد گرم ازو هنگامهٔ فتح
    چو قاصد نامه پیش خسرو آورد
    به خسرو مژدهٔ عمر نو آورد
    منادی کرد تا آزاد و بنده
    ز اهل ثروت و ارباب ژنده
    به استقبال پا بیرون نهادند
    قدم در عرصه هامون نهادند
    ز شهر مصر خسرو هم برون رفت
    به استقبال یک منزل فزون رفت
    به خسرو چون نظر افکند منظور
    قدم کرد از رکاب بارگی دور
    به پایش سایه وار افکند خود را
    غبار راه اسبش ساخت خود را
    ز توسن گشت خسرو هم پیاده
    چو او را دید رو بر ره نهاده
    کشید از غایت مهرش در آغوش
    نهادش خلعت اقبال بر دوش
    بسی لعل و گهر بر وی فشانید
    میان ...ر و لعلش نشانید
    چو از هر گفتگویی باز رستند
    به مرکبهای تازی بر نشستند
    به سوی بارگه راندند توسن
    دلی وارسته از اندوه دشمن
    دلا اندوه دشمن گر نخواهی
    ز درویشی طلب کن پادشاهی
    چه خوش گفتند ارباب فصاحت
    خوشا درویشی و کنج قناعت





    #27 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:48

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    سلاسل ساز این فرخنده تحریر
    کشد زینگونه مطلب را به زنجیر
    که ناظر داشت در کشتی نشیمن
    ز ابر دیده دریا کرد دامن
    شدی هر روز افزون شوق یارش
    که آخر با جنون افتاد کارش
    گریبان می.درید و آه می.زد
    ز آه آتش به مهر و ماه می.زد
    چو آتش یافتی بیتاب خود را
    دویدی کافکند در آب خود را
    چو همراهان ازو این حال دیدند
    در آن کشتی به زنجیرش کشیدند
    به زنجیر جنون چون گشت پا بست
    سری بر زانوی اندوه بنشست
    چو آیین جنونش برد از کار
    به زنجیر از جنون آمد به گفتار
    که ای چون زلف خوبان دلارا
    اسیر حلقه.هایت اهل سودا
    بسی منت بگردن از تو دارم
    که یادم می.دهی از زلف یارم
    منم در راه تو از پا فتاده
    به طوق خدمتت گردن نهاده
    تویی سر رشتهٔ هر عیش و شادی
    عجب نیکو به پای من فتادی
    هم آوازی کنی از روی یاری
    مرا شبها به کنج بیقراری
    ز قید عقل از یمن تو رستم
    عجب سررشته ای دادی به دستم
    نزد مار غمی برسینه.ات نیش
    چرا پیچی بسان مار برخویش
    مرا بر سینه روزنها از آنست
    که جسم ناوک غم را نشانست
    ترا در سینه این سوراخها چیست
    وجودت زخمدار ناوک کیست
    مرا چشمی.ست زان هر دم به راهی
    که دارم انتظار وصل ماهی
    نمی.دانم تو باری در چه کاری
    که بر ره حلقه.های دیده داری
    درین زندان نه یی دیوانه چون من
    بگو کز چیست این طوقت به گردن
    نه طوق است این رکاب رخش خواریست
    گریبان لباس بیقراریست
    لب چاه مصیبت را نشانیست
    برای حرف نومیدی دهانیست
    فغان کاین طوق پامال غمم ساخت
    عجب کاری مرا در گردن انداخت
    منم زین طوق چون قمری فغان ساز
    به یاد قدت ای سرو سرافراز
    بیا ای کاکلت زنجیر سودا
    که زنجیر غمم انداخت از پا
    به زنجیر غمم پامال مگذار
    بیا وز پایم این زنجیر بردار
    ز هجر آن خم زلف گره گیر
    ندارم دستگیری غیر زنجیر
    به کنج بیکسی اینگونه دربند
    به کارم سد گرده زنجیر مانند
    چو زنجیرم بود گر سد دهن بیش
    بیان نتوان نمودن یک غم خویش
    به غیر از کنج غم جایی ندارم
    بجز زنجیر همپایی ندارم
    مرا کاین است همپا چون نیفتم
    ز اشک خویش چون در خون نیفتم
    ز دل برمی.کشید آه از سردرد
    چنین تا بر کنار نیل جا کرد





    #28 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:49

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    ز ره پیمای این صحرای دلگیر
    به کوه افتد چنین آواز زنجیر
    که بود اندر کنار مصر کوهی
    نه کوهی سرفراز با شکوهی
    به خون.ریز اسیران پافشرده
    به بالای سر از کین تیغ برده
    به کین دردمندانش کمر سخت
    ز سنگ او شکسته شیشهٔ بخت
    ز خاک او ز راه سیل شد چاک
    در او شد سینه.چاکی هرطرف چاک
    در او هر پاره سنگ از هر کناری
    شده لوح مزار خاکساری
    ز داغ بی.دلانش لاله محزون
    به خاکستر نهاده روی پرخون
    پلنگش را تن از سوز اسیران
    به داغ کهنه و نوگشته پنهان
    ز طرف خشک رودش خنجر خار
    چو دندان از لب اژدر نمودار
    در آن کوه مصیبت بود غاری
    بسان گور جای تنگ و تاری
    پر از درد و بلا ماتم سرایی
    دهان از هم گشوده اژدهایی
    ز تار عنکبوتش در مرتب
    ز دم زلفین آن در کرده عقرب
    درونش چون درون زشت خویان
    غم افزا چون وصال تیره رویان
    در او افکنده فرش از جلوه خود مار
    ز تار عنکبوتش نقش دیوار
    ز طرف نیل آن صحرا نشیمن
    در آن کوه مصیبت ساخت مسکن
    در آن غار بلا انداخت خود را
    به کام اژدها انداخت خود را
    ز دلتنگی در آن غمخانهٔ تنگ
    سرود بینوایی کرد آهنگ
    که در چنگ بلا تا چند باشم
    به زنجیر الم پابند باشم
    مرا گویی خدا از بهر غم ساخت
    برای بند و زندان الم ساخت
    مگر چون چرخ عرض خیل غم داد
    مرا سلطانی ملک الم داد
    به ملک غم اگر نه شهریارم
    ز مو بر سر چه چتراست اینکه دارم
    منم چون موی خود گردیده باریک
    چو شام تار روزم گشته تاریک
    به بند بی.کسی دایم گرفتار
    بسان عنکبوتم رو به دیوار
    چنین تا چند از غم زار باشم
    بدینسان روی بر دیوار باشم
    چو پر دلگیر می.گردید از غار
    قدم می.ماند بر دامان کهسار
    فغان کردی ز بار کوه اندوه
    فکندی های.های گریه در کوه
    چو یکچندی شد آن وادی مقامش
    چو مجنون دام و دد گردید رامش
    چو کردی جا در آن غار غم افزا
    گرفتندی به دورش وحشیان جا
    کند تا بزمگاهش را منور
    چراغ از چشم خود می.کرد اژدر
    زدی دم بر زمین شیر پر آشوب
    مقامش را ز دم می.کرد جاروب
    منقش متکایش یوز می.شد
    پلنگش بستر گلدوز می.شد
    ز غم یکدم نمی.شد آرمیده
    به چشم آهوان می.دوخت دیده
    به یاد چشم او فریاد می.کرد
    ز مردم داری او یاد می.کرد





    #29 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:51

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,595
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی12843
    10,587
    سپاس از شما 14,022 بار در 4,046 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    به جست و جوی آن مجنون گمنام
    زند اینگونه گویای سخن گام
    که چون از گرمی این مشعل زر
    جهان گردید چون دریای آذر
    تو گفتی مهر کز افلاک بنمود
    ز آتشگاه دوزخ روزنی بود
    فلک را گرمی خور سوخت چندان
    که با خاک سیه گردید یکسان
    ز گرمی تودهٔ گل شد چو دوزخ
    در او از زیر می.شد آب چون یخ
    چو گرما شد ز حد یک روز منظور
    زمین بوسید پیش خسرو از دور
    که تاب شعلهٔ خور ساخت ما را
    به دل بد شعله.ای افروخت ما را
    توان کردن بدینسان تابه کی زیست
    بفرماید شهنشه فکر ما چیست
    بیان فرمود شاه مصر مسکن
    که ای دور از گل روی تو گلشن
    برون از شهر ما فرخنده جاییست
    در آن نیکویی آب و هواییست
    مقامی چون بهشت جاودانی
    بهارش ایمن از باد خزانی
    خرد خلد برینش نام کرده
    دم عیسا نسیمش وام کرده
    در آن ساحت اگر منزل نمایی
    نخواهد بود دور از دلگشایی
    چو گل منظور ازین گفتار بشکفت
    زمین بوسید و خسرو را دعا گفت
    اشارت کرد خسرو تا سپاهی
    سوی آن بزمگه کردند راهی
    به رایض گفت تا از بهر منظور
    سمندی کرد زین از هر خلل دور
    بسان کوه اما باد رفتار
    که باد از وی گرفتی یاد رفتار
    ز نور آفتاب آن رخش چون برق
    رسیدی پیشتر از غرب در شرق
    اگر فارس فرس را برجهاندی
    به جاسوس نظر خود را رساندی
    بسان جام جم گیتی نمایی
    دو چشمش بسکه کردی روشنایی
    اگر مهمیز میسودش بر اندام
    برون می.زد از آن سوی ابد گام
    اگر مژگان کس بر هم رسیدی
    به سد فرسنگ از آن جنبش رمیدی
    ز شیهه گاه جستن برسر خاک
    زدی گلبانگ.ها بر رخش افلاک
    جهانیدی گرش بر چرخ اخضر
    زدی سد چرخ بر خشت زر خور
    به عزم آن مقام عشرت آیین
    سوار رخش شد شهزادهٔ چین
    سواران رخش سوی دشت راندند
    سرود عیش بر گردون رساندند
    شدند از راه شادی دشت پیما
    چنین تا آن مقام عشرت افزا
    فضای دلگشایی دید منظور
    عجب فرخنده جایی دید منظور
    میان سبزه آبش در ترنم
    گلش از تازه رویی در تبسم
    گرفته فاخته بر سروش آرام
    زبان در ذکر با قمری در اکرام
    عیان گردیده داغ لالهٔ تر
    به رنگ آینه کافتد در آذر
    ز هر جانب فتاده برگ لاله
    چو پر خون پردهٔ چشم غزاله
    در آن دلکش نشیمن مانده برپا
    پی دفع حرارت غنچه حنا
    ز هر سو غنچه بر آهنگ بلبل
    سر انگشت می.زد بر دف گل
    به بلبل در دهن خوانی چکاوک
    کله کج کرده چون هدهد به تارک
    سرود کبک بر گردون رسیده
    به آن آهنگ خود را برکشیده
    در آن عشرت.سرا مأوا نمودند
    به بزم شادمانی جا نمودند


    #30 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:52

موضوع بسته شد
صفحه 3 از 12 نخستنخست 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی