کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آهنگسازی
آموزش فارسی فالش گیری
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی




صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2


دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 4 از 12 نخستنخست ... 2 3 4 5 6 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    برد ره نکته ساز معنی اندیش
    چنین ره بر سر گم کردهٔ خویش
    که در نزدیک آن دلکش نشیمن
    بدان کوهی که ناظر داشت مسکن
    به قصد کبک منظور دل افروز
    گشود از بند پای باز یک روز
    ز ره شد از خرام کبک بازش
    ز پی شد کورد با خویش بازش
    نیامد باز و او می.رفت از پی
    بیابان از پی او ساختی طی
    چنین تا کرد جا بر طرف کهسار
    ز تاب تشنگی افتاد از کار
    برای آب می.گردید در کوه
    ره افتادش سوی آن غار اندوه
    مقامی دید در وی دام و دد جمع
    در او هر جانور از نیک و بد جمع
    میان جمعشان ژولیده مویی
    وجود لاغرش پیچیده مویی
    پریشان کرده بر سرموی سودا
    چو شمع مرده.ای بنشسته از پا
    تنش در موی سر گردیده پنهان
    ز سوز دل به خاک تیره یکسان
    پر از خونش دو چشم ناغنوده
    چو اخگرها ز خاکستر نموده
    چو بوی غیردام و دد شنیدند
    ز جا جستند و از دورش رمیدند
    ز دام و دد چو دورش گشت خالی
    خروشان شد ز درد خسته حالی
    که از اندوه و هجران آه و سد آه
    مرا جان کاست، آه از هجر جانکاه
    منم با وحشیان گردیده همدم
    گرفته گوشه.ای ز ابنای عالم
    مرا با چشم آهو زان خوش افتاد
    کز آن آهوی وحشی می.دهد یاد
    بیا ای آهوی وحشی کجایی
    ببین حالم به دشت بینوایی
    بیا کز هجر روز خسته حالان
    سیه گردیده چون چشم غزالان
    تو در بتخانه چین با بتان یار
    به غار مصر من چون نقش دیوار
    به دشت چین تو با مشکین غزالان
    به کوه مصر من چون شیر نالان
    چه کم گردد که از چشم فسونساز
    کنی در ساحری افسونی آغاز
    که چون بر هم زنم چشم جهان بین
    ترا با خویش بینم عشرت آیین
    خوش آن روزی که در چین منزلم بود
    مراد دل ز جانان حاصلم بود
    به هر جایی که بودم یار من بود
    به هر غم مونس و غمخوار من بود
    گهی با هم به مکتبخانه بودیم
    دمی با هم به یک کاشانه بودیم
    فلک روزی که طرح این غم انداخت
    که نومیدم ز روز وصل او ساخت
    دگر خود را ندیدم شاد از آن روز
    چه روزی بود خرم یاد از آن روز
    مرا این داغ از آنها بیشتر سوخت
    که چون چرخ آتش م..... افروخت
    گره دیدم به دل این آرزو را
    ندیدم بار دیگر روی او را
    وداع او مرا روزی نگردید
    ازو کارم به فیروزی نگردید
    مرا از خویش باید ناله کردن
    که خود کردم نه کس این جور با من
    اگر بی.روی آن شمع شب افروز
    به مکتب می.نمودم صبر یک روز
    معلم را نمی.آزردم از خویش
    صبوری می.نمودم پیشهٔ خویش
    ندیدی کس چنین ناشادم از هجر
    به این محنت نمی.افتادم از هجر
    چو منظور این سخنها کرد ازو گوش
    خروشی بر کشید و گشت بیهوش
    از آن فریاد ناظر از زمین جست
    زد از روی تعجب دست بر دست
    که شوقم برد از جا این صدا چیست
    به گوشم این صدای آشنا چیست
    ازین آواز دل در اضطراب است
    رگ جان زین صدا در پیچ و تاب است
    دلم رقاص شد این بیغمی چیست
    به راه دیده اشک خرمی چیست
    به شادی می.دود اشکم چه دیده.ست
    نوید وصل پنداری شنیده.ست
    قد من راست شد بارش که برداشت
    دلم خوش گشت آزارش که برداشت
    لبم با خنده همراز است چونست
    دلم با عشق دمساز است چونست
    برآمد بخت خواب آلوده از خواب
    سرشک شادیم زد خانه را آب
    نمی.دانم که خواهد آمد از راه
    که رفت از دل به استقبال او آه
    چه بوی امروز همراه صبا بود
    که جانم تازه گشت و روحم آسود
    همان راحت از آن بو جان من یافت
    که یعقوب از نسیم پیرهن یافت
    صبا گفتی که بوی یارم آورد
    که جانی در تن بیمارم آورد
    ز ره ای باد مشک افشان رسیدی
    مگر از کشور جانان رسیدی
    ز مشک افشانیت این خسته جان یافت
    ز دشت چین چنین بویی توان یافت
    از این بو گر چه جانم یافت راحت
    ولیکن تازه شد جان را جراحت
    چو کرد از پیش رو موی جنون دور
    ستاده در برابر دید منظور
    ز شوق وصل آن خورشید پایه
    به خاک افتاد و بیخود شد چو سایه
    خوشا صحرای عشق و وادی او
    خوشا ایام وصل و شادی او
    خوشا تاریکی شام جدایی
    که بخشد صبح وصلش روشنایی
    کسی کاو را فزونتر درد هجران
    فزونتر شادیش در وصل جانان
    کنند از آب چون لب تشنگان تر
    کند ذوق آنکه باشد تشنه جانتر
    چنان هجری که وصل انجام باشد
    بود خوش گر چه خون آشام باشد
    کجا صاحب خرد آشفته حال است
    در آن هجران که امید وصال است
    مرا هجری.ست ناپیدا کرانه
    که داغ اوست با من جاودانه
    چه غم بودی در این هجران جانکاه
    اگر بودی امید وصل را راه
    فغان زین تیره شام ناامیدی
    که در وی نیست امید سفیدی
    قیامت صبح این شام سیاه است
    شب ما را قیامت صبحگاه است
    خوشا ایام وصل مهرکیشان
    کجا رفتند ایشان ، یاد از ایشان
    همه رفتند و زیر خاک خفتند
    بسان گنج یک یک رو نهفتند
    به جامی سر به سر رفتند از هوش
    همه زین بزمشان بردند بر دوش
    چنانشان خواب مستی کرد بیتاب
    که تا صبح جزا ماندند در خواب
    اجل یا رب چه مرد افکن شرابی.ست
    که در هر جانبی او را خرابی.ست
    فغان کز خواری چرخ ج...ار
    همه رفتند یاران وفادار
    مگر ملک فنا جاییست دلکش
    که هرکس رفت کرد آنجا فروکش
    نیامد کس کز ایشان حال پرسیم
    ز دمسازان خود احوال پرسیم
    که در زیر زمین احوالشان چیست
    جدا از دوستداران حالشان چیست
    مرا حال برادر چیست آنجا
    رفیق و مونس او کیست آنجا
    برادر نی که نور دیده من
    مراد جان محنت دیدهٔ من
    مرادی خسرو ملک معانی
    سرافراز سریر نکته دانی
    سمند عزم تا زین خاکدان راند
    هزاران بکر معنی بی.پدر ماند
    هزاران بکر فکرت دوش بر دوش
    نشسته در عزای او سیه پوش
    ز روشان گرد ماتم آشکاره
    در این ماتم دل هر یک دو پاره
    بیا وحشی بس است این نوحهٔ غم
    مگو در بزم شادی حرف ماتم
    که باشد هر کلامی را مقامی
    مقام خاص دارد هر کلامی
    به هوش خود چو آمد شاهزاده
    بدید از دور ناظر اوفتاده
    سرش را بر سر زانوی خود ماند
    به روی او خروشان روی خود ماند
    که ای بیمار غم حال دلت چیست
    به روز بیدلی در منزلت کیست
    ز تنهایی چو خواهی راز گویی
    بگو تا با که حالت بازگویی
    به شبها شمع بزم تیره.ات چیست
    چو گویی حرف روی حرف درکیست
    به غیر از آه گرمت کیست دمساز
    بجز کوهت که می.گردد هم آواز
    بگو جز دود آه بیقراری
    به روز بی.کسی بر سر چه دار ی
    به غیر ازقطره اشک دمادم
    که می.گردد به گردت در شب غم
    چو خود را افکنی از کوه دلتنگ
    ترا بر سر که می.آید بجز سنگ
    چو باز آمد به حال خویش ناظر
    به پیش دیده جانان دید حاضر
    سر خود بر سر زانوی او دید
    رخ پر گرد خود بر روی او دید
    ز جای خویشتن برخاست خوشحال
    ز درد و رنج دوری فارغ البال
    خروشان شد که آیا کیستی تو
    ملک یا حور آیا چیستی تو
    منم این وان تویی اندر برابر
    نمی.آید مرا این حال باور
    تویی این یا پری آیا کدام است
    بگو با من ترا آخر چه نام است
    به شادی دست یکدیگر گرفتند
    نوای خرمی از سر گرفتند
    روان گشتند شادان چنگ در چنگ
    نوای خوشدلی کردند آهنگ
    چه خوشتر زانکه بعد از مدتی چند
    دو یار همدم بگسسته پیوند
    نبوده آگهی از یکدگرشان
    نه از جاه و مقام هم خبرشان
    فلک ناگه کند افسونگری ساز
    رساند بی.خبرشان پیش هم باز





    #31 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:53

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی
    خرید وی اس تی خرید vst فروش vst وی اس تی فروش وی اس تی وی اس تی دانلود وی اس تی آپلود عکس

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    دلا بر عکس ابنای زمان باش
    به روز بینوایی شادمان باش
    غم خود خور به روز شادمانی
    که دارد مرگ در پی زندگانی
    نبیند بی.خزان کس لاله زاری
    خزان تا نگذرد ناید بهاری
    به بی.برگی چو سازد شاخ یکچند
    کند سر سبزش این شاخ برومند
    کشد چون ژاله در جیب صدف سر
    شود آخر شهان را زیب افسر
    گهر گر زخم مثقب برنتابد
    به بازوی بتان کی دست یابد
    نباشد غنچه تا یکچند دلتنگ
    ز دل کی خنده.اش از خود برد زنگ
    بلی هر کار وقتی گشته تعیین
    چو خرما خام باشد نیست شیرین
    ز ناکامی چه می.نالی در این کاخ
    ثمر چون پخته شد خود افتد از شاخ
    به سنگ از شاخ افتد میوهٔ خام
    ولیکن تلخ سازد خوردنش کام
    شود از غوره دندان کند چندان
    که از حلوا بباید کند دندان
    دهد درد شکم حلوای خامت
    ز دارو تلخ باید کرد کامت
    چنین می.گوید آن از کار آگه
    چو با ناظر بشد منظور همره
    به سوی دشت شد منظور با یار
    دلی پرخنده و لب پر ز گفتار
    عنان رخش در دستی گرفته
    به دستی دست پا بستی گرفته
    ز هجر و وصل می.گفتند با هم
    گهی بودند خندان گاه خرم
    که سرکردند نا گه خیل منظور
    ز غوغاشان جهان گردید پر شور
    نظر کردند سوی شاهزاده
    ز اسب خویش دیدندش پیاده
    به دستش دست مجنون غریبی
    عجب ژولیده مو شخصی عجیبی
    بهم گفتند کاین شخص عجب کیست
    به دستش دست منظور از پی چیست
    چو شد نزدیک ایشان شاهزاده
    همه گشتند از توسن پیاده
    ز روی عجز در پایش فتادند
    به عجزش رو به خاک ره نهادند
    اشارت کرد تا رخشی گزیدند
    به تعظیمش سوی ناظر کشیدند
    به ناظر همعنان گردید منظور
    ز حیرت در میان لشکری دور
    به هم منظور و ناظر گرم گفتار
    چنین تا طرف آن فرخنده گلزار
    به طرف چشمه.ای بنشست ناظر
    به پیشش سر تراشی گشت حاضر
    ز سر موی جنون بردش به پا کی
    به بردش پاک چرک از جرم خاکی
    بدن آراست از تشریف جانان
    چو گل آمد سوی منظور خندان
    یکی از جملهٔ خاصان منظور
    بگفت ای دیده را از دیدنت نور
    چه باشد گر گشایی پرده زین راز
    به ما گویی حدیث این جوان باز
    از او منظور چون این حرف بشنید
    ز درج لعل ...ر بار گردید
    حدیث خویش و شرح حال ناظر
    بیان فرمود ز اول تا به آخر
    نمی.دانست لشکر تا به آن روز
    که در چین شهریار است آن دل افروز
    ز حال هر دو چون گشتند آگاه
    یکی بهر نوید آمد سوی شاه
    شنید آن مژده چون شاه جهانبان
    به استقبال آمد با بزرگان
    دعای شاه ناظر بر زبان راند
    به او شاه جهاندان آفرین خواند
    به پوزش رفت خسرو سوی منظور
    که گر بیراهیی شد دار معذور
    رخ خود ماند بر در شاهزاده
    که.ای در عرصه.ات شاهان پیاده
    چسان عذر کرمهایت توان خواست
    چه می.گویم نه جای این سخنهاست
    در آنجا چند روز القصه بودند
    وطن در بزم عشرت می.نمودند
    اشارت کرد شاه مصر کشور
    کز آنجا رو نهد بر شهر لشکر
    به عزم مصر گردیدند راهی
    شه و منظور و ناظر با سپاهی
    برای خود در شادی گشودند
    به بزم شادمانی جا نمودند


    #32 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:53

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    عروس نظم را جویای این بکر
    چنین شد خواستگار از حجلهٔ فکر
    که چون خسرو از آن دشت فرحبخش
    به عزم شهر راند از جای خود رخش
    شبی دستور را سوی حرم خواند
    به آن جایی که دستور است بنشاند
    پس آنگه گفت او را کای خردکیش
    به دانایی ز هر صاحب خرد پیش
    بر آنم تا نهال نوبر خویش
    گل نورستهٔ جان پرور خویش
    سهی سرو ریاض کامکاری
    گل بستان فروز نامداری
    فروزان شمع بزم آرای عصمت
    در یکدانهٔ دریای عصمت
    ببندم عقد با شهزاده منظور
    چه می.گویی در این اندیشه دستور
    وزیر از گنج عصمت شد گهر سنج
    زبان را کرد مفتاح در گنج
    که.ای رایت خرد را درةالتاج
    به عقلت رأی دور اندیش محتاج
    نکو اندیشه.ای فرخنده راییست
    عجب تدبیر و رای دلگشاییست
    از او بهتر نمی.یابم در این کار
    اگر واقع شودخوبست بسیار
    اشارت کرد شه تا رفت دستور
    بیان فرمود حرف او به منظور
    جوابش داد منظور خردمند
    که ای بگسسته دانش از تو پیوند
    منم شه را کم از خدام درگاه
    چه حد بنده و دامادی شاه
    قبولم گر کند شه در غلامی
    زنم در دهر کوس نیکنامی
    بگو باشد که صاحب اختیاری
    چه گویم اختیار بنده داری
    زند اقبال من بر چرخ خرگاه
    شوم گر قابل دامادی شاه
    به نزد پادشه جا کرد دستور
    بگفت آنها که با او گفت منظور
    از آن گفتار خسرو شاد گردید
    دلش از بند غم آزاد گردید
    قضا را بود فصل نوبهاران
    ز ابر نوبهاری ژاله باران
    نسیم صبحدم در مشکباری
    معطر جان ز باد نوبهاری
    هزاران مرغ هر سو نغمه پرداز
    جهان پر صیت مرغان خوش آواز
    به سوسن از هوا شبنم فتاده
    شده هر برگ تیغی آب داده
    عروس گل نقاب از رخ گشوده
    رخ از زنگار گون برقع نموده
    صبا بر غنچه کسوت پاره کرده
    برون افتاده راز گل ز پرده
    بنفشه هر نفس در مشک ریزی
    صبا هر جا شده در مشک بیزی
    تو گفتی زال شاخ مشک بید است
    که او در کودکی مویش سفید است
    عیان چون پای مرغابی ز هر سوی
    نهال سرخ بیدی بر لب جوی
    ز باران بهاری سبزه خرم
    دماغ غنچه و گل.تر ز شبنم
    بنفشه زان در آب انداخت قلاب
    که ماهی.بد ز عکس بید در آب
    به تارک نارون را زان سپر بود
    که از سنگ تگرگش بیم سر بود
    به سوی ارغوان چون دیده بگشاد
    شکوفه بر زمین از خنده افتاد
    بلی بی.خنده آن کس چون نشیند
    که بر هندوی گلگون جامه بیند
    ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار
    عیان قوس قزح را سد نمودار
    دهد تا آب تیغ کوهساران
    نمد آورد میغ نوبهاران
    دمیده سبزه هر سو از دل سنگ
    نهان گردیده تیغ کوه در زنگ
    درخت گل ز فیض باد نوروز
    به رنگ سبزه خرگاهیست گلدوز
    نهال بید شد در پوستین گم
    درخت یاسمین پوشید قاقم
    به عزم جشن زد شاه جوانبخت
    به روی سبزه چون گل زر نشان تخت
    سرافرازان لشکر سرکشیدند
    به پای تخت خاصان آرمیدند
    به پیش تخت خود منظور را خواند
    به پهلوی خودش بر تخت بنشاند
    چو جا بر جای خود خلق آرمیدند
    به مجلس خادمان خوانهاکشیدند
    نه خوانی بوستان دلگشایی
    به غایت دلنشین بستان سرایی
    دراو هر گرد خوانی آسمانی
    بر او اطباق سیمین کهکشانی
    سماطش گسترانیده سحابی
    براو هر نان گرمی آفتابی
    درخت صحن او فردوس کردار
    ز الوان میوه.ها گردیده پربار
    چو خوانسالار بیرون برد خوان را
    ز می شد سرگران رطل گران را
    خضر گردید مینای می.ناب
    ز جوی زندگانی گشته پر آب
    حریفان سرخوش از جام پیایی
    سر ساغر گران گردیده از می
    صراحی لب نهاده بر لب جام
    گرفته جام از لعل لبش کام
    ز میناها فروغ آب انگور
    چنان کز نخل موسا آتش طور
    کشیده آتش از مینا زبانه
    فکنده جام را آتش به خانه
    رخ ساقی ز می گردیده گلرنگ
    چو بلبل کرده مطرب ناله آهنگ
    ز هر سو مطربی در نغمه سازی
    به زلف چنگ کردی دست یازی
    هوای لعل مطرب در سر نی
    شده دمساز فریاد پیاپی
    ز دف در بزمگاه افتاده آواز
    ز دست مطربان مجلس فغان ساز
    نواسازان نوا کردند آهنگ
    سخن در پرده قانون گفت با چنگ
    فتاد از مطربان خوش ترانه
    به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه
    اشارت کرد شاه هفت کشور
    که تا بستند عقد آن دو ...ر
    عروس خور چو شد زین حجله بیرون
    به ...ر داد زیب حجله گردون
    به سوی حجله شد منظور خوشحال
    به مقصودش عروس جاه و اقبال
    در آمد در بهشت بی.قصوری
    در او از هر طرف در جلوه حوری
    نظر چون کرد دید از دور تختی
    به روی تخت حور نیک بختی
    ز باغ دلبری قدش نهالی
    رخش از گلشن جنت مثالی
    به اوج دلبری ماهی نشسته
    به دور مه ز ...ر هاله بسته
    از او خوبی گرفته غایت اوج
    محیط حسن را ابروی او موج
    سپاه غمزهٔ او تاجداران
    صف مژگان او خنجر گذاران
    دو چشم او دو هندوی سیه دل
    گرفته گوشهٔ میخانه منزل
    لب لعلش حیات جاودانی
    به وصلش تشنه آب زندگانی
    به تنگی ز آن دهان ذره مقدار
    نفس راه گذر می.دید دشوار
    به خوان حسن بهر قوت جانها
    ز دندان و لب او شیر و خرما
    چو گستردی بساط عشوه سازی
    به رخ از مهر و مه می.برد بازی
    به روی تخت جا در پهلویش ساخت
    چو طوقش دستها در گردن انداخت
    چو خلوتخانه خالی شد ز اغیار
    نیاز و ناز را شد گرم بازار
    گهی این دست آنرا بوسه دادی
    گهی آن سر به پای این نهادی
    دمی این نار او چیدی به دستان
    دمی آن سیب این کندی به دندان
    به سوی باغ شد منظور مایل
    شکفت از شوق باغش غنچه سان دل
    خدنگش کرد صید اندازی آهنگ
    ز خون صید پیکان گشت گلرنگ
    به سوی گنج دزدی راه پیمود
    به سوزن قفل را از گنج بگشود
    به گردابی درون شد ماهی سیم
    الف پیوسته شد با حلقهٔ میم
    چکید از شاخ مرجان لؤلؤ تر
    لبالب گشت درج از لعل و ...ر
    هوا داری ز بزمی دور گردید
    سرشک از دیدهٔ نمناک بارید
    نخستین گشت گلگون عرق بار
    ز میدان چون برون شد رفت از کار
    سحر چون گشت منظور نکو نام
    ز خلوتخانه آمد سوی حمام
    طلب فرمود ناظر را سوی خویش
    به دمسازی نشاندش پهلوی خویش
    ز هر جاکرد با ناظر حکایت
    به جا آورد لطف بی.نهایت
    غرض این داشت آن سروگل اندام
    گهی از خانه گر بیرون زدی گام
    که با ناظر درآید از در لطف
    نظر بر وی گشاید از سر لطف
    هزاران جان فدای دلربائی
    که تا بخشد نوای بی.نوایی
    طریق دوستاری آورد پیش
    کند قطع نظر از شادی خویش


    #33 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:54

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض











    چنین از یاری کلک جوانبخت
    نشیند شاه بیت فکر بر تخت
    که مدتها بهم منظور و ناظر
    طریق مهر می.کردند ظاهر
    نه بی.هم صبر و نی آرامشان بود
    همین دمسازی هم کارشان بود
    حریف هم به بزم میگساری
    رفیق هم به کوی دوستداری
    ز رنگ آمیزی باد خزانی
    چو شد برگ درختان زعفرانی
    به گلشن لشکر بهمن گذر کرد
    درخت سبز کار زال زر کرد
    برای خندهٔ برق درخشان
    خزان پر زعفران می.کرد پستان
    عیان گردید یخ بر جای نسرین
    فکنده بر لب جو خشت سیمین
    ز سرما آب را حال تباهی
    ز یخ خود را کشیده در پناهی
    سحاب از تاب سرمای زمستان
    به یکدیگر زدی از ژاله دندان
    ز ابروی نمد بر دوش افلاک
    ز سرما خشک گشته پنجهٔ تاک
    به رفتن آب از آن کم داشت آهنگ
    که یخ در راه او زد شیشه بر سنگ
    شکست از سنگ ژاله جام لاله
    به خاک افتاد نرگس را پیاله
    شده غارتگر دی سوی سبزه
    به گلشن خسته رنگ از روی سبزه
    ز تاب تب خزانی شد رخ شاه
    به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه
    به دل کردش بدانسان آتشی کار
    که می.کاهید هر دم شمع کردار
    بزرگان را به سوی خویشتن خواند
    به صف در صد گاه خویش بنشاند
    به بالینش نشسته شاهزاده
    ز غم سر بر سر زانو نهاده
    به سوی دیگرش ناظر نشسته
    ز دلتنگی لب از گفتار بسته
    به روی شه نشان مرگ و ظاهر
    بزرگان درغمش آشفته خاطر
    به سوی اهل مجلس شاه چون دید
    سرشک حسرتش در دیده گردید
    اشارت کرد تا دستور برخاست
    به ...ر تخت عالی را بیاراست
    پس آنگه گفت تا شهزاده چین
    برآید بر فراز تخت زرین
    به سوی مصریان رو کرد آنگاه
    که تا امروز بودم بر شما شاه
    شه اکنون اوست خدمتکار باشید
    به خدمتکاریش درکار باشید
    چو بر تخت زر خویشش نشانید
    به دست خود بر او ...ر فشانید
    بزرگانش مبارکباد گفتند
    غبار راه او از چهره رفتند
    بلی اینست قانون زمانه
    به عالم هست اکنون این ترانه
    نبندد تاکسی از تختگه رخت
    نیاید دیگری بر پایه بخت
    دو سر هرگز نگنجد در کلاهی
    دو شه را جا نباشد تختگاهی
    چو روزی چند شد شه رخت بربست
    به جای تخت بر تابوت بنشست
    بزرگانش الف بر سر کشیدند
    سمند سرکشش را دم بریدند
    الف قدان بسی با لعل چون نوش
    چو شمعی پیش تابوتش سیه پوش
    ز یکسو جامه کرده چاک منظور
    فتاده از خروشش در جهان شور
    ز سوی دیگرش ناظر فغان ساز
    به عالم ناله.اش افکنده آواز
    به سوی خاک بردندش به اعزاز
    خروشان آمدند از تربتش باز
    همه در بر پلاس غم گرفتند
    به فوتش هفته.ای ماتم گرفتند
    بزرگان را به بهشتم روز دستور
    تمامی برد با خود سوی منظور
    که تا آورد بیرونشان ز ماتم
    به بزم عیش بنشستند با هم
    جهان را شیوه آری اینچنین است
    نشاط و محنتش با هم قرین است
    اگر غم شد، نماند نیز شادی
    بود در ره مراد و نامرادی
    اگر درویش بد حال است اگر شاه
    گذر خواهد نمودن زین گذرگاه
    دم مردن بچندان لشکر خویش
    به مخزنهای لعل و ...ر خویش
    میسر کی شدش تا زان تمامی
    خرد یک لحظه از عمر گرامی
    چنین عمری که کس نفروخت یکدم
    ز دورانش به گنج هر دو عالم
    ببین تا چون فنا کردیمش آخر
    خلل در کار آوردیمش آخر
    چو آن کودک که او بی.رنج عالم
    به دست آورد کلید گنج عالم
    کند هر لحظه دامانی پر از در
    وز آن هر گوشه سوراخی کند پر
    از این درها که ما در خاک داریم
    بسا فریاد کز حسرت بر آریم
    چو شد القصه شاه مصر منظور
    به عالم عدل و دادش گشت مشهور
    به ناظر داد آیین وزارت
    چواز دورش به شاهی شد بشارت
    در گنجینهٔ احسان گشادند
    به عالم داد عدل و داد دادند
    یکی بودند تا از جان اثر بود
    بهمشان میل هردم بیشتر بود
    ز یاران بی.وفایی بد جفاییست
    خوشا یاران که ایشان را جفا نیست
    فغان از بی.وفایان زمانه
    به افسون جفا کاری فسانه
    مجو وحشی وفا از مردم دهر
    که کار شهد ناید هرگز از زهر
    از این عقرب نهادان وای و سد وای
    که بر دل جای زخمی ماند سد جای
    چنین یاران که اندر روزگارند
    بسی آزارها در پرده دارند
    بسی عریان تنان را جای بیم است
    از آن عقرب که در زیر گلیم است
    نه یی نقش گلیم آخر چنین چند
    توانی بود در یک جای پیوند
    به کس عنقا صفت منمای دیدار
    ز مردم رو نهان کن کیمیا وار


    #34 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:55

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    بحمدالله که گر دیدیم رنجی
    در آخر یافتیم این طور گنجی
    در او ناسفته ...رها نهاده
    طلسمش تا به اکنون ناگشاده
    به نام ایزد چه گنج شایگانی
    کز او گردید پر جوهر جهانی
    نگو آسان طلسمش را گشادم
    که پر جانی در این اندیشه دادم
    به دشواری چنین گنجی توان یافت
    بلی کی گنج بی.رنجی توان یافت
    دماغم تیره شد چون خامه بسیار
    که تا کردم رقم این نقش پرگار
    ز مو اندیشه را کردم قلم ساز
    شدم این لعبتان را چهره پرداز
    بسی همچون بخورم سوخت ایام
    که تا گشتند این روحانیان رام
    سحر خیزی بسی کردم چو خورشید
    که زر گردید خاک راه امید
    چو بوته پر فرو رفتم به آتش
    که آخر این طلا گردید بی.غش
    که مشتی خاک ره گر برگرفتم
    روانش در لباس زر گرفتم
    مگر شد خاطر من مهر جان تاب
    کزو گردید خاک ره زر ناب
    برون آورده.ام از کان امید
    زر لایق به زیب تاج خورشید
    چنین بی.غش زری از کان برآید
    چه کان کز .... امکان بزاید
    در این معدن که زر سیماب گردید
    بسان کیمیا نایاب گردید
    پریشانی بسی دیدم چو سیماب
    که تا شد جمع این مشتی زر ناب
    زر نابم ز کان دیگری نیست
    بدین در هم نشان دیگری نیست
    ز هر آلایشی دل پاک کردم
    گذر بر حجلهٔ افلاک کردم
    که این بکران معنی رو نمودند
    نقاب غیب از طلعت گشودند
    سخن کاو بکر خلوتگاه غیب است
    نهان گردیده در خرگاه عیب است
    به هر آلوده.ای کی رو نماید
    نقاب غیب کی از رو گشاید
    کسی کاین نظم دور اندیشه خواند
    اگر تاریخ تصنیفش نداند
    شمارد پنج نوبت سی به تضعیف
    که با شش باشدش تاریخ تصنیف
    نداند گر به این قانون که شد فکر
    بجوید از همه ابیات پر فکر
    گزیدم گر طریق خود ستایی
    بیان کردم سخنهای هوایی
    بنا بر سنت اهل سخن بود
    و گر نه این سخن کی حد من بود
    کسی کاین نظم بی.مقدار خواند
    ز سد بیت ار یکی پرکار داند
    ز عیب آن دگرها دیده دوزد
    چراغ وصف این را برفروزد
    نه رسم عیب جویی پیشه سازد
    حیات خود در این اندیشه بازد
    همان به کاین حکایتها نگویم
    که باشم من که باشد عیب جویم
    خدایا پرده.ای بر عیب من کش
    زبان حرف گیران در دهن کش
    کلامم را بده آن حالت خاص
    کزو گردند اهل حال رقاص
    بنه مهری بر این قلب زر اندود
    که در ملک جهان رایج شود زود
    به این زیبا عروس نورسیده
    که از نو پرده از طلعت کشیده
    بده بختی که عالمگیر گردد
    نه از بی.طالعیها پیر گردد
    در ناسفتهٔ این گنج معنی
    که در معنی ندارد رنج دعوی
    ز دست خائنانش در امان دار
    به ملک حفظ خویشش جاودان دار
    قبول خاص و عامش ساز یارب
    به خاطرها مقامش ساز یارب


    #35 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:56

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض






    طرح نوی در سخن انداختم
    طرح سخن نوع دگر ساختم
    بر سر این کوی جز این خانه نیست
    رهگذر مردم دیوانه نیست
    ساخته.ام من به تمنای خویش
    خانه.ای اندر خور کالای خویش
    هیچ کسم نیست به همسایگی
    تا زندم طعنه ز بی.مایگی
    بانی مخزن که نهاد آن اساس
    مایه او بود برون از قیاس
    خانه پر از گنج خداداد داشت
    عالمی از گنج خود آباد داشت
    از مدد طبع گهر سنج خویش
    مخزنی آراست پی گنج خویش
    بود در او گنج فراوان به کار
    مخزن سد گنج چه، سد سد هزار
    ...ر اسرار الاهی در او
    آنقدر اسرار که خواهی در او
    هر که به همسایگی او شتافت
    غیرت شاهی جگرش را شکافت
    شرط ادب نیست که پهلوی شاه
    غیر شهان را بود آرامگاه
    من که در گنج طلب می.زنم
    گام در این ره به ادب می.زنم
    هم ادبم راه به جایی دهد
    در طلبم قوت پایی دهد
    جهد کنم تا به مقامی رسم
    گام نهم پیش و به کامی رسم
    کام من اینست که فیاض جود
    انجمن آرای بساط وجود
    مرحمت خویش کند یار من
    کم نکند مرحمت از کار من
    آن که به ما قوت گفتار داد
    گنج گهر داد و چه بسیار داد
    کرد به ما لطف ز لطف عمیم
    نادره گنجی و چه گنج عظیم
    آن که از این گنج نشد بهره.مند
    قیمت این گنج چه داند که چند
    دخل جهان گشته مهیا از این
    بلکه دو عالم شده پیدا از این
    بود جهان بر سر کوی عدم
    بی.خبر از وضع جهان قدم
    نه سخن کون و نه ذکر مکان
    نه ز هیولا وز صورت نشان
    نام سما و لقب ارض نه
    عمق نه وطول نه و عرض نه
    چون نه ز ابعاد نشان بود و نام
    قابل ابعاد که بود و کدام
    غیر برون بود ز ملک وجود
    غیر یکی ذات مقدس نبود
    بود یکی ذات و هزاران صفات
    واحد مطلق صفتش عین ذات
    زنده باقی احد لایزال
    حی توانا صمد ذوالجلال
    بیند و گوید نه به چشم و زبان
    زو شده موجود هم این و هم آن
    آن که از او دیده فروزد چراغ
    وز مدد باصره دارد فراغ
    وان که دهد کام و زبان را بیان
    هست چه محتاج به کام و زبان
    آنچه نه او بود نمودی نداشت
    محض عدم بود و وجودی نداشت
    خلوتیان جمله به خواب عدم
    در تتق غیب فرو بسته دم
    تیره شبی بود، درآن تیره شب
    ما همه در خواب فرو بسته لب
    شام سیاهی که دو عالم تمام
    گم شده بودند در آن تیره شام
    موج برآورد محیط قدم
    ابر بقا خاست ز بحر کرم
    گشت از آن ابر که شد درفشان
    حامله در صدف کن فکان
    شعشعهٔ آن گهر شب فروز
    کرد شب تار جهان همچو روز
    صبح دل افروز عنایت دمید
    باد روان بخش هدایت وزید
    کوکبهٔ مهر پدیدار شد
    هر دو جهان مطلع انوار شد
    از اثر گرمی آن آفتاب
    دیده گشودند جهانی ز خواب
    عقل جنیبت ز همه تاخت پیش
    رایت خویش از همه افراخت پیش
    فوج به فوج از پی هم می.رسید
    خیل و حشم بود که صف می.کشید
    جیش عدم سوی وجود آمدند
    بر سر میدان شهود آمدند
    تاخت برون لشکری از هر طرف
    پیش جهاندند و کشیدند صف
    لشکر حسن از طرفی در رسید
    عشق و سپاهش ز برابر رسید
    از طرف حسن برون تاخت ناز
    وز طرف عشق در آمد نیاز
    عشق و سپاهی ز کران تا کران
    حسن و وفا بود جهان تا جهان
    محنت و درد سپه بی.شمار
    آمد و صف زد ز یمین و یسار
    سوز و گداز آمده در قلبگاه
    زد علم خویش به قلب سپاه
    از صف خود عشق جدا گشت فرد
    تاخت به میدان و طلب کرد مرد
    پر جگر آن مرد که شد مرد عشق
    آمد و نگریخت ز ناورد عشق





    #36 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:56

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    فرض بود بر همه شکر و سپاس
    شکر و سپاسی نه به حد قیاس
    شکر و سپاسی که خدا را سزد
    خالق ما، رازق ما را سزد
    رازق ما آن که به خوان نعم
    خواند جهان را به وجود از عدم
    هست جهان سفرهٔ احسان او
    اهل جهان زله خور خوان او
    هر که نه پروردهٔ این نعمت است
    از سر خوان عدمش قسمت است
    مائدهٔ فیض چه جزو و چه کل
    برده از او فیض چه خار و چه.گل
    او چمن آراست دگرها چمن
    باد برد شاخ گل و نسترن
    ور نکند طرح چمن از نخست
    بر قد گلبن نشود جامه چست
    نسخه هر گل که رقمها در اوست
    شرح کمال چمن آرا در اوست
    حرف نگار صحف کاینات
    بی ورق و بی قلم و بی دوات
    نقش کن لوح درون و برون
    صنعتش از تهمت آلت مصون
    گر نبود آهن خارا تراش
    سنگ کجا بت شود از بت تراش
    بتگر اگر تیشه نیارد به دست
    پیکر بت را نتوان نقش بست
    ور نبود قوت آن پیشه.اش
    رخنه.گر کار شود تیشه.اش
    بت که نگارنده شدش بت نگار
    چون دهدش کس به خدایی قرار
    هست خدا آن که بود بی.نیاز
    در همه کاری همه را کار ساز
    آنکه مقدم عدمش بر وجود
    چون کندش کس به خدایی سجود
    نقش نبود از بت و از بت نگار
    کاو همه را بود خداوندگار
    پیشتر از نام بت و بت پرست
    بود خداوند بدینسان که هست
    جان و جسد را به هم الفت فزای
    و ز دل و جان گرد کدورت زدای
    راهنمای خرد راهجوی
    کام گشای نفس گرم پوی
    پویه.ده ابلق گیتی نورد
    گرم.کن زردهٔ آفاق گرد
    غالیه.سای چمن دلفروز
    مجمره گردان گل عود سوز
    زنگ.زدای دل دلخستگان
    قفل.گشای در دربستگان
    عقده گشاینده دشوارها
    چاره نماینده آزارها
    تاب ده لالهٔ لعلی چراغ
    جام گر نرگس زرین ایاغ
    کحل کش باصرهٔ ماه ومهر
    مشعله افروز بساط سپهر
    صدر نشان دل روشن.ضمیر
    خرده.شناس خرد خرده.گیر
    عقل که هست از همه آگاه.تر
    در ره او از همه گمراه.تر
    راه به کنهش نبرد عقل کس
    معرفت الله همین است و بس
    صدق ندارد نفس هیچ کس
    صادق اگرهست بود صبح و بس
    بر سر این لوح رقم مختلف
    نیست یکی راست به غیر از الف
    نیست در این لجه به غیر از سحاب
    آن که شداز حرف حیا نام یاب
    هیچ کمر بسته بجز نی نماند
    صاف دلی غیر خم می نماند
    کیست در این دیر حوادث.پذیر
    غیر خم می.که بود گوشه گیر
    روی زمین ز اهل هنر رفته.اند
    اهل هنر زیر زمین خفته.اند
    صافی از این میکده باقی نماند
    گشت تهی شیشه و ساقی نماند
    شمع فروزنده ز پرتو نشست
    صبح شد و رونق مجلس شکست
    تیره گلی از می گلرنگ ماند
    کان تهی از لعل شد و سنگ ماند
    گشت تهی بزم ز شمع طراز
    ماند همین دوده.ای از شمع باز
    گنج زجا رفت وبه جا خفت مار
    لیک نه ماری که بود مهره دار
    بگذر از این طایفه ماروش
    بر صفت مار به آزار خوش
    خیز و منه پا به سر راهشان
    بشنو و مگذر ز گذرگاهشان
    پای نهی در ره افعی به خاک
    لیک کنندت دم فرصت هلاک
    تا نشوی همچو زمین پایمال
    دور نشین از همه گردون مثال
    روی به مردم منما چون پری
    تا طلبندت به سد افسونگری
    رخ منما وز همه در پرده باش
    بر صفت روز گذر کرده باش
    تا چو کند یاد تو در دل گذار
    روی دهد گریه بی.اختیار
    بگذر از این طایفه پرده در
    پرده.نشین باش چو نور بصر
    رسم وفا نیست در اهل جهان
    همچو وفا پای بکش از میان
    باش به عزلتگه خود پا به گل
    تا نروی از در کس منفعل





    #37 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:57

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    اهل دلی ترک جهان کرده بود
    ز اهل جهان روی نهان کرده بود
    رفته و در زاویه.ای ساخته
    وز همه آن زاویه پرداخته
    آمده سیر از تک و پوی همه
    بسته در خانه به روی همه
    مجلسی او دل آگاه او
    همدم او آه سحرگاه او
    ساخته چون جغد به ویرانه.ای
    دم به دمش خود به خود افسانه.ای
    رفت فضولی به در خانه.اش
    زد به فضولی در کاشانه.اش
    داد جوابش ز درون سرا
    کهن سرد اینهمه کوبی چرا
    بستم از آنرو در کاشانه سخت
    تا تو نیاری به درخانه رخت
    مرد ز بیرون در آواز داد
    کای همه را گشته درون از توشاد
    تا ندهد دست مرادی که هست
    حلقهٔ این در نگذارم ز دست
    حلقهٔ چشم است بر این در مرا
    کز تو شود کام میسر مرا
    گفت بگو تا چه هوا کرده.ای
    بر در من بهر چه جا کرده.ای
    گفت مرا آن هوس اینجا فکند
    کز تو و پند تو شوم بهره.مند
    گفت نداری اثر هوش حیف
    عقل ترا کرد فراموش حیف
    گر شوی از نقد خرد بهره.مند
    قیمت این پند شناسی که چند
    کاین همه آزار کشیدی ز من
    سد سخن تلخ شنیدی ز من
    ساخته.ام در به رخت استوار
    می.روی از درگه من شرمسار
    وحشی از این دربدری سود چیست
    چیست از این مقصد و مقصود چیست
    به که در خانه برآری به.گل
    تا نروی از در کس منفعل
    ای رطب تازه.رس باغ جود
    ذات تو نوباوه باغ وجود
    دانهٔ این نخل چو می.کاشتند
    بر ثمری چون تو نظر داشتند
    مهر سحر گردی بسیار کرد
    بر سر این کشته بسی کار کرد
    ابر کرم قطره بسی ریخته
    تا ز گل این نخل بر انگیخته
    جز تو کسی میوهٔ این شاخ نیست
    غیر تو زیبندهٔ این کاخ نیست
    کاخ فلک را که برافراختند
    خاصه پی چون تو کسی ساختند
    کشور هستی.ست مسلم ترا
    حکم رسد برهمه عالم ترا
    هر که به غیر از تو سپاه تواند
    گوش به در چشم به راه تواند
    چرخ جنیبت کش فرمان تست
    گوی فلک در خم چوگان تست
    دور زده دست به فتراک تو
    آمده محراب فلک خاک تو
    حیف که باشی به چنین آبروی
    بر سر این گوی چو طفلان کوی
    آب کزو گشته هر آلوده پاک
    می.شود آلوده به یک مشت خاک
    هر که در این خاک عداوت فن است
    خاک شود آخر اگر آهن است
    آینه هر چند بود صاف دل
    زنگ برآرد چو بماند به گل
    بگذر ازین خاک و گل عمر کاه
    چند کنی آیینه دل سیاه
    خیز و صفایی بده آیینه را
    زو بزدا ظلمت دیرینه را
    آینه کز زنگ شده تیره رنگ
    مالش خاکستر از او برده رنگ
    آتشی از فقر و غنا برفروز
    هر چه بیایی ز علایق بسوز
    زان کف خاکستری آور به کف
    زنگ از آن آینه کن برطرف
    تا چو نظر جانب او افکنی
    دیده شود هر چه بود دیدنی
    آه که آیینه به زنگ اندر است
    هر نفسش تیرگی دیگر است
    بر همه روشن بود آیینه وار
    کز نفس آیینه رود در غبار
    آینهٔ دل که پر از نور باد
    از نفس تیره دلان دور باد
    زنگ و غباری چو شود حایلش
    رفع نماید دم صاحب دلش
    چرخ نگر کز نفس جان فزا
    ز آینه خور شده ظلمت زدا
    هر نفسی را نبود این اثر
    می.وزد این باد ز باغ دگر
    کی به همه عمر دم ما کند
    آنچه به یک دم دم عیسا کند
    روح فزاید دم روح الهی
    با نفس روح کند همرهی
    از دم ما طایفهٔ بلهوس
    زنده شود مرده چو شمع از نفس
    گر تو بر آنی که به جایی رسی
    رسته ز ظلمت به صفایی رسی
    صاف دلی را به مقابل گرای
    تا شودت ز آینه ظلمت زدای
    ماه چو با مهر مقابل شود
    وارهد از ظلمت و کامل شود
    لیک بسی راه کند طی هلال
    تا گذر آرد به مقام و کمال
    ره به در کعبه نیابد کسی
    تا نکند قطع بیابان بسی
    کعبهٔ وصل است هوای دگر
    سیر ره اوست به پای دگر
    فیض در او مرحله در مرحله
    نور در او مشعله در مشعله
    روح در این قافله محمل کش است
    این چه فضا وین چه ره دلکش است
    آب درین بادیه اشک نیاز
    هادی ره مرحمت کار ساز
    دیده ز بس پرتو خورشید تاب
    شب پره.ای در گذر آفتاب
    مانده در این ره خرد دور رو
    کند در این ره نظر تیزرو
    خود به چنین جا که خرد مانده لال
    هست زبان را چه مجال مقال
    جسم در او راه به جایی نیافت
    خواست رود قوت پایی نیافت
    جان به حیل می.کند اینجا مقام
    جسم که باشد که بود تیزگام
    چند توان بود به دوری صبور
    دیده بر افروز به نور حضور
    هر که در این ره به طلب گام زد
    گشت بقای ابدش نامزد
    خیز که این راه به پایان بریم
    رخت به سرچشمه حیوان بریم
    کسوت جسم از سر جان برکشیم
    یک دو قدح آب بقا در کشیم
    غسل بر آریم در آب بقا
    چهره بشوئیم ز گرد فنا
    خامهٔ رد برسر هر بد کشیم
    لوح فنا را رقم رد کشیم
    چند نشینیم در این کنج تنگ
    چند توان کرد به یک جا درنگ
    در بن این شیشه سیماب گون
    بند چو دیوم به هزاران فسون
    آه که دیوانه شدم تا به چند
    در تن این شیشه توان بود بند
    وای که هرچه کنم اهتمام
    جز بن این شیشه نیابم مقام
    مور چو در شیشه بود سرنگون
    جانش از آنجا مگر آید برون
    مور کی از شیشه نماید صعود
    تا ندمد بال و پرش از وجود
    کو پر همت که از اینجا پریم
    رخت به سرمنزل عنقا بریم
    شهپر همت چو بیابد مگس
    کی کندش فرق ز سیمرغ کس
    همت اگر پایه فزایی کند
    پشه بی.بال همایی کند
    همت اگر پای به میدان نهد
    گوی فلک در خم چوگان نهد
    گر نبود همت ازین نه صدف
    ...ر مقصود که آرد به کف


    #38 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:58

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    پادشهی بود ملایک سپاه
    بر فلک از قدر زدی بارگاه
    در حرمش پرده نشین دختری
    اختر سعدی و چه سعد اختری
    زلف کجش حلقه کش گوش ماه
    چشم غزال از پی چشمش سیاه
    خال رخش داغ دل آفتاب
    غالیه.اش پرده.در مشک ناب
    طره که در پای خود انداخته
    دام ره کبک دری ساخته
    منظره.ای داشت چو قصر سپهر
    شمسهٔ طاقش گل زرین مهر
    نسر فلک طایر دیوار او
    تاج زحل قبهٔ زرکار او
    کنگر این منظر عالی مکان
    آمده بر قصر فلک نردبان
    بود بر آن غیرت بام سپهر
    صبحدمی جلوه نما همچو مهر
    جلوه او دید یکی خرقه پوش
    آمد از آن جلوه.گری در خروش
    تیر جگردوزی از آن غمزه جست
    بر جگرش آمد و تا پرنشست
    تیر که از سخت کمانی بود
    رخنه گر خانهٔ جانی بود
    داشت ز تیرش جگری دردناک
    آه کشیدی و تپیدی به خاک
    مضطر از آن درد نهانی که داشت
    جان به لب از آفت جانی که داشت
    ناظر آن منظر عالی بنا
    عاشق و دیوانه و سر در هوا
    شهر پر آوازهٔ غوغای او
    هرطرف افسانهٔ سودای او
    بیخودی او به مقامی کشید
    کز همه بگذشت و به خسرو رسید
    یافت چو شه حالت درویش را
    خواند وزیر خرد اندیش را
    گفت در این کار چه سازم علاج
    هست به تدبیر توام احتیاج
    از جگرش دشنه جگرگون کنم
    یا نکنم هم تو بگو چون کنم
    گفت به جم کوکبه دانا وزیر
    کای به تو زیبنده کلاه و سریر
    هست در این کشتن و خون ریختن
    سرزنشی بهر خود انگیختن
    مصلحت آنست که پنهانیش
    جانب خلوتگه خود خوانیش
    پرسیش از آتش دل گرم گرم
    پس سخنان شرح دهی نرم نرم
    پس طلبی آنچه نیاید از او
    وان در بسته نگشاید از او
    تا به طلبکاری آن پا نهد
    خانه به سیلاب تمنا دهد
    مرد مدبر به شه ارجمند
    هر چه بیان کرد فتادش پسند
    شامگهی سایهٔ لطف خدای
    در حرم خاص.ترین کرد جای
    خواند گدا را به حریم حرم
    کرد ز الطاف خودش محترم
    گفت که ای سوخته داغ دل
    داغ غمت تازه گل باغ دل
    آنکه چو شمع است ترا سوز ازو
    وانکه نشستی بچنین روز ازو
    بستن عقدش بتو بخشد فراغ
    لیک به سد عقد در شب چراغ
    گر به مثل مهر صباح آوری
    شامگه او را به نکاح آوری
    مرد گدا پیشه چو این مژده یافت
    رقص کنان جانب عمان شتافت
    کاسهٔ چوبین ز میان باز کرد
    آب برون ریختن آغاز کرد
    خود نه همین یک تنه در کار بود
    چشم ترش نیز مدد کار بود
    مردم آبی چو خبر یافتند
    بهر تماشا همه بشتافتند
    رفت یکی پیش که مقصود چیست
    گرنه ز سوداست در این سود چیست
    گفت بر آنم که پی در ناب
    گرد برانگیزم از این بحر آب
    منتظرانش همه حیران شدند
    وز سخنش جمله پریشان شدند
    لب بگشودند که گر مدتی
    دور سپهرش بدهد مهلتی
    بسکه ازین بحر برون ریزد آب
    عرصه این بحر نماید سراب
    به که دراین بحر شناور شویم
    همچو صدف حامل ...ر شویم
    گر نکنیمش ز گهر کامکار
    زود از این بحر بر آرد دمار
    همچو صدف در ته دریا شدند
    بعد زمانی همه پیدا شدند
    پر ز گهر ساخته کف چون صدف
    بر لب دریا گهر افشان ز کف
    بسکه فشاندند بر آن عرصه در
    دامن صحرا ز گهر گشت پر
    دید چو آن عاشق همت بلند
    خاک پر از ...ر خاطر پسند
    رفت و ز در کیسه خود ساخت پر
    آمد و بر تخت شه افشاند در
    ز آمدنش گشت غمین شهریار
    فکر بسی کرد به تدبیر کار
    فکرت او راه به جایی نیافت
    از پی آن درد دوایی نیافت
    مرد گدا پیشه زمین بوسه داد
    گفت که شاها فلکت بنده باد
    گوی فلک قبه ایوان تو
    ملک بقا عرصه جولان تو
    چتر زر اندود تو خورشید باد
    مطربه بزم تو ناهید باد
    هست چو ناکامی من کام شاه
    نیست ز همت که شوم کام خواه
    از مدد همت والای خویش
    دست کشیدم ز تمنای خویش
    دید چو بر همت او شهریار
    کرد بر او عقد جواهر نثار
    گفت تویی قابل پیوند من
    هست سزاوار تو فرزند من
    خواند عزیزان و به سد جد و جهد
    بست بدو عقد زلیخای عهد
    دامن مقصود فتادش به دست
    رفت و به خلوتگه عشرت نشست
    مرد گداپیشه که آنجا رسید
    از مدد همت والا رسید
    همت اگر سلسله جنبان شود
    مور تواند که سلیمان شود
    ای به ره ملک سخن گام زن
    از تو بسی راه به ملک سخن
    نام سخن از تو مبدل به ننگ
    قافیهٔ از نسبت نظمت به تنگ
    موی زنخدان گذرانی ز ناف
    لیک به آن مو نشوی مو شکاف
    گر چه شود ریش به غایت دراز
    ریش درازت نکند نکته ساز
    پایه ازین مایه نگردد بلند
    بز هم ازین مایه بود بهره.مند
    چند عصا رایت شهرت کنی
    ریش برآن پرچم رایت کنی
    کرد عصایی و بلند اوفتاد
    شعر ترا هیچ بلندی نداد
    زین علم زرق به میدان نو
    کشور معنی نشود زان تو
    کوس کند نوحه بر آن پادشاه
    کاو شود اقلیم گشای سپاه
    تا نکنی غارت نظمی نخست
    ره ننماید به تو آن نظم سست
    آنکه بود دخل ز دخلش زیاد
    دست به درویش نباید گشاد
    مهر خموشی به لب خویش نه
    پستی خود را نکنی فاش نه
    آب که رو جانب پستی فکند
    پستی خود گفت به بانگ بلند
    کوس نه.ای، زمزمه کوس چیست
    غلغل بیهوده چو ناقوس چیست
    خضر نه.ای، چشمه حیوان مجوی
    کالبدی منزلت جان مجوی
    نظم دلاویز که جان.پرور است
    پاره.ای از جان سخن.گستر است
    اهل تناسخ مگر این دیده.اند
    کز سخن خویش نگردیده.اند
    جسم سخن جلوه گه جان کنند
    کار مسیحاست که ایشان کنند
    نکته وران طایفه.ای دیگرند
    از دگران پاره.ای انسان ترند
    بلعجبی چند که بی سیر پای
    از تتق عرش نمایند جای
    کرسی سر چون سر زانو کنند
    آن طرف عرش تکاپو کنند
    روح به دمسازی روحانیان
    جسم به همخوابی جسمانیان
    گاه چو مو بر سرآتش به تاب
    گاه قصب درگذر آفتاب
    دامن فکرت به میان کرده چست
    رفته به دریوزهٔ عقل نخست
    حلقه صفت سرشده دمساز پای
    حلقه زده بر در این نه سرای
    سیر جهان کرده و بر جای خویش
    گشته جهان بی.مدد پای خویش
    نادره مرغان همایون اثر
    پر نه و مانند ملک تیز پر
    بر سر راه کرم لایزال
    چشم به ره تا چه نماید جمال
    گشته برآن دایره دیرپای
    لیک چو پرگار به یک جای پای
    پرده گشای رخ ابکار راز
    نیل حقیقت کش روی مجاز
    ماشطهٔ حسن جمیلان فکر
    شانه زن زلف خیالات بکر
    تا که در این مرحله عمر کاه
    درپی این خرقه سپاریم راه
    قرب سخن مقصد اقصای ماست
    ساحت آن ملک طرب جای ماست
    هست سخن شاهد دلجوی ما
    در طلب اوست تکاپوی ما
    شب همه شب ما و تمنای او
    خواب نداریم ز سودای او
    از اثر بود سخن بود ماست
    روی سخن قبله مقصود ماست
    هست به محراب سخن روی ما
    سجده گه ما سر زانوی ما
    شب دم از افسانه او می.زنیم
    روز در خانه او می.زنیم
    نظم که سرمایه پایندگی است
    پایه او غیر چه داند که چیست
    پرتو این آتش انجم سپند
    دیده خفاش چه داند که چند
    گرمی خورشید ز عیسا بپرس
    خوبی یوسف ز زلیخا بپرس
    پایه معنی ز فلک برتر است
    نکته سرا مرغ ملایک پر است
    در خم این دایره پرشکن
    زمزمه.ای بود برون از سخن





    #39 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:59

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان پرتاب به سوی مدرسه قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,025
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13076
    10,658
    سپاس از شما 14,293 بار در 4,217 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    نادره گویی ز سخن گستران
    نادره در سلک زبان آوران
    رفت یکی روز خطایی بر او
    تاختن آورد بلایی بر او
    والی ملکش به غضب پیش خواند
    جور کنانش ز بر خویش راند
    تند شد و گفت سزایش دهند
    و ز سرکین کند به پایش نهند
    کند بر آن پا که رود ناصواب
    تا نکند در ره باطل شتاب
    گر چه شب نیستیش در رسید
    شب به میان آمد و بازش خرید
    صبح کزین مشعل گیتی فروز
    شعله کشد، شعلهٔ آفاق سوز
    تیز کنند آتش خرمن فروش
    دود بر آرند از این تیره روز
    از ره بیداد زدندش بسی
    قاعدهٔ داد ندید از کسی
    برد کشانش عسس کینه جوی
    تلخ سخن گشته، ترش کرده روی
    کرد به چندین ستمش کند و بند
    کند به پا برد و به زندان فکند
    چوب دو شاخش چو نمود از گلو
    دست اجل بود گلو گیر او
    خم شده دستش به طریق کمان
    گشته زه از چوب دو شاخش عیان
    طرفه کمانی که قدش همچو تیر
    گشته از او مثل کمان خم پذیر
    چون نی تیری که بیندازیش
    بود نوایی ز سخن سازیش
    بر هدفش تیر تمنا رسید
    مطلعی از عالم بالا رسید
    گشت چو مژگان قلمش اشک ریز
    زد رقم و داد یکی را که خیز
    بهر بیان کردن احوال من
    گشته مجسم صفت حال من
    جامه او ساخته.ام کاغذین
    داد زنان راست لباس اینچنین
    کرد و از آن روش سراپا سیاه
    تا طلبد داد من از پادشاه
    آن سخن تازهٔ پر سوز و درد
    برد و به شه داد فرستاده مرد
    شاه چو بر خواند در آمد ز جای
    گفت شتابند به زندان سرای
    مژده.اش از فر همایی دهند
    زودش از آن بند رهایی دهند
    در قفس آن مرغ خوش الحان که چه
    بلبل و محروم ز بستان که چه
    خاص.ترین کس ز ندیمان شاه
    رفت به زندان و شدش عذر خواه
    ساخت به تشریف شهش بهره.مند
    کرد سرش ز افسر خسرو بلند
    او که از آن ورطه جانکاه رست
    از اثر معنی دلخواه رست
    وحشی از این زمزمه دلنواز
    خیز و بر این دایره شو نغمه ساز
    بو که ز هر قید خلاصت دهند
    خاص.ترین خلعت خاصت دهند
    ای غم و اندوه مجسم شده
    شادی اگر دیده ترا غم شده
    اینهمه غم از پی عالم مخور
    محنت عالم گذرد غم مخور
    هست غمی تخم غم بی.شمار
    بیضهٔ یک مار شود چند مار
    اینهمه درها که سرشک تو سود
    نیست دلت را چو مفرح چه سود
    گریه کنان از غم دل تا به کی
    سبزه صفت پای به گل تا به کی
    پای به گل چند نشینی بکوش
    زهر طلب در ره یاری بنوش
    هیچ به از یار وفادار نیست
    آنکه وفا نیست در او یار نیست
    داری اگر یار نداری غمی
    عالم یاری.ست عجب عالمی
    کارگردانی چو فتد پیش کس
    رفع شود از مدد یار و بس
    آنچه به یک دست نشاید ربود
    چون دو شود دست ربایند زود
    یار مخوانش که چو شین در رقم
    داخل شادیست نه داخل به غم
    بر صفت راست پسندیده یار
    آمده در راحت و رنجت به کار
    صحبت ناجنس گزند آورد
    سد دل آسوده به بند آورد
    رشته به انگشت که مارش گزید
    بست خرد کیش و همین نکته دید
    کاین سخن از اهل خرد یاد دار
    دست مکن باز به سوراخ مار
    سفله که تیز است به راه ستیز
    چون دم خدمت زند از وی گریز
    چرغ که شد تشنه به خون غزال
    مروحه جنبان شود از زور بال
    یار دو رنگت کند آخر هلاک
    گر چه فتد پیش تو اول به خاک
    یوز بر آهو چو کمین آورد
    سینه خود را به زمین آورد
    آنکه زدی شعلهٔ خشمش جهان
    لاف وفای که زند، مشنو آن
    سرب چو بگداخت نماید چو آب
    لیک کند خوردن آن جان کباب
    آنکه نه ثابت قدم اندر وفاست
    صحبت او مایهٔ چندین جفاست
    خانه که سست آمده آنرا بنا
    رخت مقیمان نهد اندر فنا
    رسم وفا از همه یاری مجوی
    زادن گل از همه خاری مجوی
    خار گل و خار مغیلان جداست
    غنچه و پیکان ز کجا تا کجاست
    مرد خرد پیشه نجوید ز کاه
    خاصیت طینت زرین گیاه
    مس اگر از هر علقی زر شدی
    نرخ زر و خاک برابر شدی
    در همه بحری در یکدانه نیست
    گنج به هر خانهٔ ویرانه نیست
    هر مگسی را نبود انگبین
    هر نی خود رو نشود شکرین
    در همه کس نیست ز یاری اثر
    چشمه ز هر خاک نیاید به در
    یار که خود را به وفایت ستود
    بایدش از داغ جفا آزمود
    جوهر یاری اگرش حاصل است
    روشنی دیده و چشم دل است
    سنگ که کحل بصرش می.کنند
    اول از آتش خبرش می.کنند
    آنکه درشتی فن خود ساخته
    به که بود از نظر انداخته
    سرمه نرم است پی دیده نور
    چونکه درشت است کند دیده کور
    رو به درشتی چو بداندیش کرد
    ناله بسی از عمل خویش کرد
    گشته چو سوهان به درشتی مثل
    ناله از او خاسته در هر عمل
    خیز و میفکن به درشتان نظر
    زانکه زیان بصر است آن نظر
    چشم چو بر خار مغیلان نهی
    مردمک دیده به توفان دهی
    صحبت یاران ملایم خوش است
    یاری این طایفه دایم خوش است
    پا بکش از صحبت هر بلهوس
    یار وفادار به دست.آر و بس
    زر بده و صحبت یاران بخر
    زین چه نکوتر که دهی زر به زر
    صحبت ناجنس نباید گزید
    تا طمع از خویش نباید برید
    مار که بر دست خودت جا دهی
    زود بری دست و به صحرا دهی


    #40 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 10:59

موضوع بسته شد
صفحه 4 از 12 نخستنخست ... 2 3 4 5 6 ... آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی