کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آموزش فارسی فالش گیری
آموزش فارسی آهنگسازی با کامپیوتر
آموزش فارسی حرفه ای کیوبیس
حرفه ای ترین آموزش فارسی تصویری مبانی و تئوری موسیقی در ایران
آموزش فارسی ساخت ریتمهای 6/8 ایرانی عربی بندری ترکی عربی




صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2


دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 3 4 5 6 7 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض

    جاهلی از گنج خرد تنگدست
    آرزوی گنج به دل نقش بست
    در طلب گنج به ویرانه.ها
    بود سراسیمه چو دیوانه.ها
    رفت یکی روز به ویرانه.ای
    چون دل ویران خودش خانه.ای
    جغد به میراث در او خانه گیر
    گشته بسی جغد در آن خانه پیر
    گشته روان ریگ در آن سرزمین
    خشت در او بود مربع نشین
    دید برون آمده ماری عجب
    بر تن او نقش و نگاری عجب
    شکل خوشی در نظرش نقش بست
    نقش زدش راه و گرفتش به دست
    یک دو سه گامش به کف خویش داشت
    غافل از آن زهر که در نیش داشت
    بر کف او نیش فرو برد مار
    نیش مگو دشنهٔ زهراب دار
    دست برافشاند و درآمد ز پای
    سر به زمین سود و برآورد وای
    داشت یکی دشمن دانا رسید
    بر سر آن خسته که مارش گزید
    چارهٔ آن زهر دل آزار جست
    کارد زد و پنجه.اش انداخت چست
    زهر کش جهل نظر باز کرد
    دشمن خود دید و سخن ساز کرد
    گفت چه از دست من آید کنون
    رفت چو سر پنجه ز دستم برون
    جز نم خون کامده از تن فرو
    آنچه ز دست آیدم امروز کو
    یافته.ای دست و به جان رنجه.ام
    سستی تو گر نبری پنجه.ام
    گفت خردپیشه که خاموش باش
    شرح دهم یک دو سخن گوش باش
    مار ز یاری چو کفت بوسه داد
    داد دمش خرمن عمرت به باد
    تیغ من از خون تو چون رنگ بست
    داد ترا چشمهٔ حیوان به دست
    بوسهٔ آن رخت کشیدت به خاک
    زخم منت باز رهاند از هلاک
    تا تو بدانی که ز دشمن ضرر
    به که رسد دوستی از اهل شر
    ای علم کبر برافراخته
    تاج تواضع ز سر انداخته
    هر که به این تاج نشد بهره.ور
    به که نیابند ز خاکش اثر
    خاک ره مردم آزاده باش
    بر صفت خاک ره افتاده باش
    خاک صفت راه تواضع گزین
    خاکی.و از خاک نیاید جز این
    سجده گه پاک دلان گشته خاک
    زانکه فتد در ره مردان پاک
    گر کست از بوسه کند پای ریش
    دست نیاری ز تکبر به پیش
    خاک به هر پای بود بوسه ده
    خاک به فرقت که ز تو خاک به
    خواجه آکنده به کبر و منی
    کوهش اگر هیکل گردن کنی
    مشکل اگر سرکشیش کم شود
    در ره تعظیم قدش خم شود
    ای سرت از قاف گرانتر بسی
    کوه به این سنگ نیابد کسی
    حیرتم از گردن پر زور تست
    کاو به چنین بار بماند درست
    بر همه خلق است تقدم ترا
    وجه شرف چیست به مردم ترا
    گر به لباست بود این برتری
    این که نباشد به چه فخر آوری
    ور تو به گنج و درمی محترم
    چون کنی آن دم که نباشد درم
    ...ر آدم اگر از درهم است
    خر که زرش بار کنی آدم است
    رو که ز زر خر نشود آدمی
    هیچ خر از زر نشود آدمی
    زان فکنی جامهٔ اطلس به دوش
    تا شود آن بر خریت پرده پوش
    رو که ترا آن خری دیگر است
    جامهٔ اطلس چو سزای خر است
    لاف خرد چون زند آن خود پرست
    کش بنشانند اگر زیر دست
    خانهٔ تابوت تمنا کند
    تا زبر دست کسان جا کند
    خواجه خرامنده به سد احترام
    صوف و سقر لاط به دست غلام
    هر قدمش فکری و رایی دگر
    هر دمش اندیشه به جایی دگر
    شانه زن از پنجه به قسطاس خویش
    ریش کن از غایت وسواس خویش
    بیهده داده.ست ز کف نقد جان
    ریش نگر می.کند از بهر آن
    کرده ز سودا در گفتار باز
    کس نه و سد جنگ و جدل کرده ساز
    این روش مردم بیدار نیست
    خواجه به خواب است و خبردار نیست
    دیده.ای آخر که چو کس شد به خواب
    خود به خودش هست عتاب و خطاب
    خواجه به خواب است که خوابش حرام
    زان ندهد باز جواب سلام
    منعم پر کبر به خود پای بند
    ساخته در گاه سرا را بلند
    تا چو زند گام برون از سرا
    پشت نسازد ز تکبر دو تا
    گر نه ز ایام خورد گوشمال
    جستنش از خواب نماید محال
    خواجه که پر گشته ز باد غرور
    خم نکند پشت تواضع به زور
    مشک پر از باد کجا خم شود
    گر نه ز بادش قدری کم شود
    باد به خود کرده ولی وقت کار
    پوست کند از سر او روزگار
    گشت چو از باد قوی گوسفند
    پنجه قصاب از او پوست کند
    چند به این باد به سر می.بری
    نیستی آخر دم آهنگری
    دم که به باد است چنین پای بست
    هیچ بجز باد ندارد به دست
    ای ز دمت رفته جهانی به رنج
    چند توان بود چو دم باد سنج
    باد چو بر شمع ره انداخته
    تاج زرش خاک سیه ساخته
    باد در پردهٔ هر پاک زاد
    هست بلی پرده در غنچه باد
    چند شوی همچو گل بوستان
    در صفت خویش سراسر زبان
    دعوی گل راه به سوییش هست
    زانکه نکو رنگی و بوییش هست
    بخت تو بر چیست چه داری بگو
    کیستی و در چه شماری بگو
    لاف ز بالای پدر می.کنی
    خود بنما تا چه هنر می.کنی
    شمع که ز آینده ازو گشته دود
    خانه کند روشن و آن یک کبود
    ناخلفی پا چو نهد در میان
    پرتو عزت برد از دودمان
    چون گذر روزنه را دود بست
    شمع فروزنده ز پرتو نشست
    پرتو جمعی ز سر یک تن است
    مجلسی از مشعله.ای روشن است
    مجلس جمع است فروزان ز شمع
    شمع چو بنشست شود تیره جمع
    شمع نه.ای، جامهٔ شمعی چه سود
    روشنی شمع نیاید ز دود
    نیست ترا نقد خرد در کنار
    زان نکنی رسم تواضع شعار
    کفه چو خالی.ست شود سرفراز
    پر چو شد افتاد به خاک نیاز
    پست نشد پایه اهل صفا
    گر چه فرو دست تواش گشت جا
    مرتبهٔ شمع نگردیده پست
    گر چه که از دود فروتر نشست
    خس نشود کس به زبردست کس
    آب همانست و همانست خس
    سرزنش ناخن از این پستی است
    کش چو تو عادت به زبردستی است
    شد به فرودست چو ساعد مقیم
    بین که گرفتند بتانش به سیم
    گر کست از راه خوش آمد ستود
    آنچه نباشی تو نباید شنود
    حرف خوش آمد مشنو کان خطاست
    مضحکهٔ خلق مشو کان بلاست
    زاغ که شد باز سفیدش لقب
    عقدهٔ سد خنده گشاید ز لب
    نیست خوش آمد به در از چند حال
    بی.غرضی نیست خوش آمد سگال
    رخت چو در کوی خوش آمد برند
    گر ز طمع نیست زتو بد برند
    چون به جگر شد دل قصاب بند
    بوسه زند بر قدم گوسفند
    در هدف گربه چو افتاد موش
    وصف دگر کرد به هر تار موش
    تو همه تن عیب و خوش آمد سگال
    نام نهادت به هنر بی.مثال
    آنکه ستاید به خوش آمد ترا
    از تو نکوتر نشناسد ترا


    #41 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:00

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی
    خرید وی اس تی خرید vst فروش vst وی اس تی فروش وی اس تی وی اس تی دانلود وی اس تی آپلود عکس

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    بود سفیهی به سفاهت علم
    ساخته محکم به جهالت قدم
    داشت یکی لاشه خبر پشت ریش
    بر تن او زخم ز اندازه بیش
    بوی بد زخم تن آن خمار
    باعث قی کردن مردار خوار
    شل به یکی دست وبه یک پای لنگ
    کور شده بسکه زده سر به سنگ
    کرد رسن بر سر و بردش کشان
    داد به دلال سر ریسمان
    گفت که از دست عنان داده.ام
    همچو خر اندر وحل افتاده.ام
    زین وحل از لطف برآور مرا
    بازخر از خواری این خر مرا
    مرد فروشنده زبان باز کرد
    در صفت خر سخن آغاز کرد
    کاین خر صرصر تک آهو نهاد
    گوی برون برده ز میدان باد
    گر بنهی بر زبرش بار فیل
    پیل صفت بگذرد از رود نیل
    دست و دو پایش که ستون تنند
    چار ستونند که از آهنند
    کره خر شیره نینداخته
    با همه اسبان به گرو باخته
    صاحب خر این سخنان چون شنفت
    رفت و به دلال خر آهسته گفت
    کاینهمه تعریف تو گر هست راست
    هست حماری که مرا مدعاست
    داشتم این طور حماری مراد
    شکر که بی.رنج طلب دست داد
    گفت فروشنده که ای غلتبان
    چند از این درد سر رایگان
    لاشهٔ خود را نشناسی که چیست
    رو که برین عقل بباید گریست
    ای ز دل مور دلت تنگتر
    حرص تو از کوه گران سنگتر
    گر فکند حرص تو بر کوه دست
    در کمر کوه درآرد شکست
    مور نه.ای ، این کمر آز چیست
    گور نه.ای ، این دهن باز چیست
    گور که خاکش به دهان ریختند
    لقمه طلب بود از آن ریختند
    آنکه نشد حرص و طمع دور از او
    به که خورد لقمه لب گور از او
    تن که تواش پرورش از جان دهی
    پرورش لقمهٔ موران دهی
    دیده کز او مور شود طعمه خوار
    چند به هر خوان نهیش کاسه وار
    به که چنان دیده نمکدان شود
    کاو ز طمع کاسهٔ هر خوان شود
    نان سر خوان لئیمان مخور
    زهر خور و سبزی هر خوان مخور
    گردهٔ گرمی که دهد مبخلت
    داغ جگر سوز نهد بر دلت
    آب بقا باد بر او ناگوار
    کز پی نان است سگ داغدار
    باش چو آهوی ختا پوست پوش
    برگ گیا میکن ازین دشت نوش
    آهوی چین گشته چنین خوش نفس
    زانکه خورد برگ گیاهی و بس
    مس که ز اکسیر طلا می.شود
    از اثر برگ گیا می.شود
    چند نشینی به سر خوان آز
    گر نبود نان به گیاهی بساز
    لب بدران حرص دهن باز را
    میل بکش چشم بد آز را
    ای به غم آب و علف پای بند
    چون سگ نفست نرساند گزند
    پیش سگ آهو نکند جان تلف
    تا شکمش نیست پر آب و علف
    آهو اگر میل گیا می.کند
    در بدنش مشک ختا می.کند
    در ره این معده که بادا خراب
    فضلهٔ مردار شود مشک ناب
    آه از این معدهٔ آتش نشان
    شعله فروزنده آتش فشان
    جاذبهٔ او نفس اژدر است
    هاضمهٔ او دم آهنگر است
    آتش این هاضمه گیتی فروز
    شعله فروزنده و آفاق سوز
    بس بودت ...عه آموزگار
    کاو نکند فضلهٔ کس اختیار
    فضلهٔ مردار که دنیایی است
    داشتن آن نه ز دانایی است
    چند به این فضله شوی پای بند
    چون جعلش گرد کنی تا بچند
    بگذر از آلودگی روزگار
    دست از این فضله بشو زینهار
    مایل سیم و زر عالم مباش
    داغ دل از حسرت درهم مباش
    باش در ایوان کرم صف نشین
    ریز چو همیان درم از آستین
    از درمی چند که بودیش نیست
    پیش خردمند وجودیش نیست
    چیست ترا ای همه تن حرص وآز
    همچو خم زر دهن از خنده باز
    با همه کس نخوت و زردار چیست
    این همه عجب از دو سه دینار چیست
    کبر و دماغش نه به جای خود است
    گر درمش هست برای خود است
    مخزن جمشید و فریدون کجاست
    گنج فرو رفته قارون کجاست
    جمله در این خاک فرو رفته.اند
    با کفنی زیر زمین خفته اند
    آنکه فرستاد به این کشورت
    خلق نکرد از پی جمع زرت
    گر ز من و تست غرض جمع زر
    کوه ز ما و تو بود سخت.تر
    گر چه درم مونس دلخواه تست
    دشمن جانی.ست که همراه تست
    آنکه در اول به سرای سپنج
    زیر گل و خاک نهان کرده گنج
    کرده اشارت که بر هوشیار
    گنج عدویی.ست به خاکش سپار
    زر نه متاعیست بلایی.ست زر
    الحذر ای زر طلبان الحذر





    #42 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:01

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
    پر از دود سپند جان من کن دور میدان را
    بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش
    که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را
    کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه
    چه جای دل که روزن می.کند در سینه سندان را
    چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی
    چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را
    درستی در کدامین کوی دل ماند نمی.دانم
    که آن مژگان کج می.آزماید زخم چوگان را
    سر سد جان خون.آلود بر نوک سنان گردد
    کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
    ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن
    که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را
    ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق
    ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را
    شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول
    کباب خام.سوز روی آتش می.کند جان را
    مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی.الله
    که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
    چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش
    که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را
    تبسم خونبها می.آورد گو غمزه خنجر زن
    که همره کرده می.آرد نگاه درد درمان را
    چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی
    روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
    شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم
    که مثلش ...ری پیدا نشد دریای امکان را
    بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل
    که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را
    پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی
    چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را
    ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه
    توان دادن به هر یک قطره.اش سد غوطه عمان را
    غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او
    به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را
    نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش
    چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را
    به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری
    که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را
    نکردی بی.اجازت سیل سر در خانه موری
    خواص عدل او همراه اگر می.بود باران را
    بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد
    ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را
    به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی
    به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را
    اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش
    سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را
    اگر می.بود حفظ او حصار عصمت آدم
    نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس ..... را
    مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم
    چو ...ر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
    عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش
    کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را
    چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید
    که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را
    نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده
    که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را
    سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش
    نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را
    جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی
    که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را
    به جای دانه در هر رشته سد ...ر کشد خوشه
    ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را
    اگر اینست جذب همت امید بخش او
    به زور دست جود از کوه بیرون می.کشد کان را
    برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش
    تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را
    عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت
    همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را
    زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت
    بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را
    به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی
    که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را
    اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد
    به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را
    چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت
    نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را
    پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید
    نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را
    برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید
    اجل چون آزماید اره.های تیز دندان را
    کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی
    اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را
    ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید
    کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را
    چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی
    کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را
    سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش
    ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را
    فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو
    که سازد موجهٔ او کان ...ر جیب و دامان را
    چه ...رها که گردون را اگر درجی ازین بودی
    مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را
    سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت
    اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را
    الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن
    کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را
    سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد
    نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را


    #43 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:02

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    بی درمی خار کشیدی به پشت
    نامده جز آبله هیچش به مشت
    بود همین زخم سر نیش خار
    آنچه به دست آمدش از روزگار
    زخم بسی خار بر اندام داشت
    خواری بسیار از ایام داشت
    رو به در قاضی حاجات کرد
    دست برآورد و مناجات کرد
    کای ز تو خرم شده باغ و بهار
    خار ز فیض تو گل آورده بار
    چند در این دشت من تیره روز
    خرقهٔ سد پاره کنم خاردوز
    چند شوم نخل صفت لیف پوش
    چند توان بار کشیدن به دوش
    نخل که شد خارکشی کار او
    هست رطب نیز گهی بار او
    وه که من از خارکشی سوختم
    جز ضرر خار نیندوختم
    جز گل اندوهم ازین خار نیست
    هیچم از این خار جز آزار نیست
    تیشه به گل میزد و میکند خار
    گشت ز گل مشربه.ای آشکار
    مشربه.ای بود در او زر بسی
    از سر زردار گرانتر بسی
    چون سر آن مشربه را باز کرد
    زمزمه خوشدلی آغاز کرد
    رفت و به زن صورت آن راز گفت
    صورت آن راز نهان باز گفت
    پرده برانداخت چو از روی راز
    رفت زن و گفت به همسایه باز
    راز نخواهی که شود آشکار
    لب بگز و باز مگو زینهار
    کوه که سنگ است و ندارد بیان
    وز پی گفتار ندارد زبان
    هیچ مگویش که بیان میکند
    راز نهان تو عیان میکند
    آن سخن افسانه بازار شد
    والی آن شهر خبردار شد
    گفت که از خانه برونش کشند
    از سر آزار به خونش کشند
    حاجب شه رفت و به فرمان شاه
    برد کشانش به سوی بارگاه
    شاه باو بانگ زد از روی قهر
    شربت آن عیش بر او کرد زهر
    کی شده از خارکشی پشت ریش
    جامه زربفت چه پوشی به خویش
    وصلهٔ پالان خر خارکش
    نیست ز پر گالهٔ زربفت خوش
    گنج برون آر که رستی ز رنج
    مار صفت کشته مشو بهر گنج
    خارکشش گفت که ای شهریار
    دست ز آزار اسیران بدار
    از نفس گرم اسیران بترس
    ز آه دل ریش فقیران بترس
    گنج ز من می.طلبی گنج چیست
    حاصل ایام بجز رنج چیست
    گنج کنی مشربه.ای را لقب
    کنج کند خاک به سر زین سبب
    شاه زد از خشم گره بر جبین
    گفت که بستند دو دستش ز کین
    از فلکش آه و فغان می.گذشت
    وز سر دردش به زبان می.گذشت :
    کز غم این حادثه گر جان برم
    چشم کنم دوش و مغیلان برم
    از سر بیداد زدندش بسی
    قاعدهٔ داد ندید از کسی
    ای ز حسد با همه عالم به جنگ
    زین عمل بد همه عالم به تنگ
    نیست ز رنج حسد امید زیست
    وای به جان تو علاج تو چیست
    دیده انصاف ز تو خاردوز
    چشم هنربین ز تو مسماردوز
    پیشه تو عیب هنرپیشگان
    عیب شمار هنراندیشگان
    دشمن آن کز هنرش مایه.ایست
    بر سرش از فر هما سایه.ایست
    عیب کنی مرد هنر کیش را
    تا بنمایی هنر خویش را
    زین هنر آنکس که بود هوشمند
    بی.هنریهای تو داند که چند
    آنکه تو عیب هنرش میکنی
    در همه جا نامورش میکنی
    گر ز هنر نیست غرض نام و بس
    به ز تو شهرت که دهد نام کس
    آن هنر اندیش شود نامدار
    کش تو کنی عیب شماری شعار
    آنکه چو پروانهٔ آتش پرست
    گرد تو گشت از تو در آتش نشست
    شعله زنی بر تن خود شمع وار
    تا دگری از تو شود داغدار
    آنکه پی حفظ تو فانوس وار
    شب همه شب ساخته پا استوار
    پاس تو شب تا به سحر داشته
    باد به نزدیک تو نگذاشته
    سر زده او را ز تو دود از نهاد
    زین عمل زشت ترا شرم باد
    جور به پاداش وفا میکنی
    باد ترا شوم چها میکنی
    خار نشانند و گل آرد به بار
    ای تو کم از خار ز خود شرم دار
    بد مکن از گردش دوران بترس
    دور مکافات کند ز آن بترس
    هر که در این مزرعه شد دانه کار
    آرد از آن دانه همان دانه بار
    ما که چو پرگار قدم می.زنیم
    چرخ برین نقطه غم می.زنیم
    دور ز هر نقطه که برداشتیم
    باز به آن نقطه گذر داشتیم
    آنکه به ره خار فشان بست بار
    باز چو گردید به ره داشت خار
    هر که بدی کرد بجز بد ندید
    کرد که یک بد که عوض سد ندید
    مار که او بر سر آزار رفت
    زندگیش بر سر این کار رفت
    شمع که آتش ز درون برفروخت
    سوخت دلش چون دل پروانه سوخت
    کس چه کند دشمنی زشتخو
    دشمن او بس عمل زشت او
    مار که آزار کسان کار اوست
    هر که بود بر سر آزار اوست
    آنکه گذر بر سر نیکی فکند
    کی رسد از اهل گزندش گزند
    زر که به مردم همه راحت دهد
    ز آتش سوزنده سلامت جهد
    خار کز و شد همه را پا فکار
    سوخت چو افکند بر آتش گذار
    شیوهٔ آزار مکن اختیار
    ور نه ز بیخت بکند روزگار
    خار پر آزار که نشتر زند
    خارکن از بیخ و بنش بر کند
    نور فشان گر چه بسوزی به داغ
    کسب کن این قاعده را از چراغ
    باید اگر سوخت ، بساز و بسوز
    خانهٔ تاریک کسی بر فروز
    فتنه مینگیز و بترس از ستیز
    ورنه شوی کشته در آن فتنه خیز
    خلق کشند آتش خلوت فروز
    زانکه مبادا شود آفاق سوز
    آنکه در او هست ز لنگر اثر
    نیست بجز کشتی دریا گذر
    هر که نصیبی ز هنر می.برد
    بیشتر از فیض نظر می.برد
    رو نظری جو که هدایت در اوست
    مایه اکسیر سعادت در اوست
    از طرف اهل دلی یک نگاه
    رهبر مقصود تو سد ساله راه
    فیض ازل از نظر اهل راز
    کرده دری بر رخ مقصود باز
    آنکه ترا مایه جان می.دهد
    هر چه طلب می.کنی آن می.دهد
    جان طلب و بگذر ازین آب وخاک
    جسم رها کن که شوی جان پاک
    وحشی ازین گفته فروبند لب
    روز نهان است و عیان است شب


    #44 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:03

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب
    عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب
    تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیان
    شهپر لا برگشای کنگر الا طلب
    دیر خراب جهان بتکده.ای بیش نیست
    دیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب
    تیره مغاکیست تنگ خانهٔ دلگیر خاک
    مرغ مسیحا نه.ای بزم مسیحا طلب
    وادی ایمن مجوی از پی ناز کلیم
    آن همه جا روشن است دیدهٔ موسا طلب
    نکته وحدت مجوی از دل بی معرفت
    ...ر یکدانه را در دل دریا طلب
    گرچه هزار است اسم هست مسما یکی
    دیده ز اسما بدوز عین مسما طلب
    ابجد ارکان تست چار کتاب عظیم
    جزو به جزوش ببین اعظم اسما طلب
    آینه.ای پیش نه از دل صافی گهر
    صورت خود را ببین معنی اشیا طلب
    نیست به غیب و شهود غیر یکی در وجود
    خواه نهانش بخواه خواه هویدا طلب
    وقت جهاد است خیز تیغ تجرد بکش
    نفس ستمکاره را در صف هیجا طلب
    کعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه کوب
    زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب
    ذلت ده روزه فقر مایهٔ سد عزت است
    عزت دنیا مخواه پایهٔ عقبا طلب
    زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او
    علت صفراست این داروی صفرا طلب
    خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حال
    نشأه هوس کرده.ای بادهٔ حمرا طلب
    لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
    از دل می.خوارگان لذت صهبا طلب
    بخت جوان کسی کو به طلب پیر شد
    کم ز زنی نیستی درد زلیخا طلب
    سالک ره را ببوس پای پر از آبله
    گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب
    درد اگر راحت است پیش مریضان عشق
    در مرض از نیشتر راحت اعضا طلب
    سوخته را راحت است از پی هر آه سرد
    راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
    همچو سکندر مجوی آب خضر در سواد
    عارف دل زنده را آن ز سویدا طلب
    رتبهٔ عرفان شود شام فنا روشنت
    قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب
    شانه به درد آورد تارک شاهدوشان
    طاقت زخم اره از زکریا طلب
    زمرهٔ عشاق را پایهٔ والاست دار
    بر سر کرسی برآ پایهٔ والا طلب
    عاشق مرتاض کی طالب جنت شود
    ای که به راحت خوشی جنت اعلا طلب
    سالک ره را کجا فرصت آسایش است
    گر تو از آن فارغی سایهٔ طوبا طلب
    مرد خدا کی کند میل به لذت خلد
    در دل کودک.وشان حسرت حلوا طلب
    دشمن اگر تیغ و تشت پیش نهد سر مکش
    دوست اگر بایدت حالت یحیا طلب
    سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کو
    گر به سگی قائلی جیفهٔ دنیا طلب
    خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کس
    طعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب
    در دل سختست و بس آرزوی سیم و زر
    گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب
    باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپوی
    چاه بسی در ره است دیده بینا طلب
    شمع هدایت کجا در دل هر کس نهند
    همچو کلیمی بجو دیده ز بیضا طلب
    پا به سر خود منه در ره این بادیه
    رهرو (ی ) این راه از شبرو اسرا طلب
    احمد مرسل که چرخ از شرف پای او
    با همه رفعت کند پایهٔ بطحا طلب
    از لب او گوش کن زمزمهٔ لاینام
    وز دل بیدار او راز فاوحا طلب
    جلد اگر می.کنی مصحف و جدش بر او
    دفتر انجیل را بهر مقوا طلب
    گو علم سبز او خضر ره خویش ساز
    آنکه به محشر کند سایهٔ طوبا طلب
    پای بلندی که زد پای طلب در رهش
    از پی ایثار او عقد ثریا طلب
    درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
    اهل خرد کی کند پایهٔ ادنا طلب
    وحشی اگر طالبی بر در احمد نشین
    کام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب
    عرض تمنا مکن از در دونان دهر
    آب رخ هر دو کون از در مولا طلب
    در حق من بخششی یا نبی.اله که نیست
    رسم تو الا عطا کار من الا طلب


    #45 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:03

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب
    سراب بحر شود عنقریب و بحر سراب
    گرفته روی زمین آب بحر تا حدی
    که.گر کسی متردد شود پیاده در آب
    چنان بود که ز فرقش کلاه بارانی
    گهی نماید و گاهی نهان شود چو حباب
    غریب نیست که گردد ز شست و شوی غمام
    به رنگ بال حواصل سفید پرغراب
    عجب که بند شود تا به پشت گاو زمین
    نعوذباله اگر پا فرو رود به خلاب
    چنان ز بادیه سیلاب موج رفته به اوج
    که نسر چرخ چو مرغایی است بر سر آب
    شد انطفای حرارت بدان مثابه که موم
    رود در آتش و نقصان نیابد از تف و تاب
    هوا فسرده به حدی که وام کرده مگر
    برودت از دم بدخواه شاه عرش جناب
    علی سپهر معالی که در معارج شأن
    کنند کسب مراتب ز نام او القاب
    مگر خبر شد ازین اهل کفر و طغیان را
    که فارغند ز بیم عقاب و خوف عذاب
    که تا معاند او باشد و مخالف او
    به دیگری نرسد نوبت عذاب و عقاب
    چو بر سپهر زند بانگ ثابتات شوند
    ز اضطراب چو بر سطح مستوی سیماب
    روای منجم و از ارتفاع مهر مگو
    که مهر پایهٔ قدرش ندیده است به خواب
    به ذروه.ای که بود آفتاب رفعت او
    فتاده پهلوی تقویم کهنه اصطرلاب
    به نعل دلدل او چون رسد مه نو تو
    رو ، ای سپهر و مپیمای بیش از این مهتاب
    سواره بود و ز دنبال او فلک می.گفت
    خوشا کسی که تو را بوسه می.زند به رکاب
    زهی احاطهٔ علم تو آنچنان که تو را
    ز نکته.ای شده مکشوف سر چار کتاب
    تو با نبی متکلم شدی در آن خلوت
    که بی فرشته رود با خدا سؤال و جواب
    ضمیر جمله به خصم تو می.شود راجع
    خدا بود ابدا هر کجا کنند خطاب
    بماند از نظر رحمت خدا مأیوس
    به سوی هر که تو یک بار بنگری به عتاب
    ز استقامت عدل تو در صلاح امور
    رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
    کند ز تربیتت ذره کار آن خورشید
    که خاک تیره شود از فروغ آن زر ناب
    تبارک اله از آن دلدل سپهر سیر
    که با براق یکی بود در درنگ و شتاب
    سبکروی که ز سطح محیط کرده عبور
    چنانکه دایره ظاهر گشته بر سر آب
    چو می.رود حرکاتش ملایم است چنان
    که وقت نازکی نغمه جنبش مضراب
    سپهر کوکبه شاها به دیگری چه رجوع
    مرا که خاک در تست مرجع از هر باب
    سری که بهر سجود در تو داده خدای
    بر آستانهٔ دیگر چرا نهم چو کلاب
    دری که شد ز توکل گشوده بر رخ من
    به هیچ باب نبندد مفتح.الابواب
    چرا خورم غم روزی چو کرده روز اول
    تهیهٔ سبب آن مسبب الاسباب
    چو بی.طلب رسد از مطبح تو روزی من
    چرا نخوانده به خوان کسی روم چو ذباب
    به فکر مدح تو وحشی ز شر حادثه رست
    توان ز حادثه رستن بلی به فکر صواب
    به گاه مدح تو از کثرت ورود سخن
    سزد اگر ز عطارد نمایم استکتاب
    رسیده.ام ز تو جایی که می.کند آنجا
    مخدرات سخن جمله بی.نقاب حجاب
    کسی چگونه کند عیب بکر فکرت من
    که دست لطف تو از روی او کشیده نقاب
    به زمره.ای سر و کار است اهل معنی را
    نه از رسوم سخن با خبر نه از آداب
    کنند زیر و زبر عالمی اگر به مثل
    کسی به گاه تکلم غلط کند اعراب
    همیشه تا که به جلاب منقلب نشود
    ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
    مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
    که طعم زهر دهد در دهان او جلاب


    #46 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:04

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض





    تفت رشک ریاض رضوان است
    که در او جای میرمیران است
    غیرت باغ جنت است آری
    هر کجا فیض عام ایشان است
    حبذا این رخ بهشت آرا
    که بهار حدیقهٔ جان است
    مرحبا این بهار جان پرور
    که ازو عالمی گلستان است
    با کف او که معدن کرم است
    با دل او که بحر احسان است
    کیسه و کاسه.ای که مانده تهی
    کاسهٔ بحر و کیسه کان است
    مسند عز ذات کامل او
    ز آنسوی شهر بند امکان است
    حضرتش را ز اختلاف زمان
    چه کمال است یا که نقصان است
    بحث سود و زیان و کون و فساد
    بر سر چار سوی ارکان است
    از ره بول چون رود به رحم
    بدسگالش که خصم یزدان است
    بر زمین زنده آمدن او را
    به یکی از دو راه فرمان است
    زان دو ره می.رود یکی سوی دار
    وان یکی راست تا به زندان است
    دل خصمش کز آرزوی خطا
    پر متاع خلاف رحمان است
    حقهٔ سر به مهر اهرمن است
    خانهٔ در به قفل ..... است
    پیش خصمش که می.رود به مغاک
    وز پر آبی چو بحر عمان است
    آن تنور جهان به سیل ده است
    که محل خروج توفان است
    به چرا گله را دگر چه رجوع
    به هیاهوی پاس چوپان است
    زانکه از سنگ راعی عدلش
    ظلم گرگ شکسته دندان است
    شعله ماند چو عکس خویش در آب
    هر کجا حفظ او نگهبان است
    رخش مرگ آورند در میدان
    قهرش آنجا که مرد میدان است
    زیر نخل بلند همت او
    که ثمربخش رفعت و شان است
    به تمنای میوه.ای کافتد
    آسمان پهن کرده دامان است
    بحر از رشک دست او گه جود
    غیرت ابر ...ر افشان است
    بسکه بر سر زند شکسته سرش
    پینهٔ کف علامت آن است
    ور دلیلی دگر بر این باید
    پنجهٔ پر ز خون مرجان است
    گرد خوانی.ست روز جشن تو چرخ
    اسدش گربهٔ سر خوان است
    با تو خصمی.ست جامه.ای کان را
    طوق لعنت ره گریبان است
    دیده.ای را که در تو کج نگرد
    زخم عقرب ز نیش مژگان است
    دهن خصم زادگان ترا
    سر افعی به چاه پستان است
    آنچه از حسرتش سکندر مرد
    در یم خانهٔ تو پنهان است
    هست ایما به آن ترشح و بس
    اینکه در ظلمت آب حیوان است
    خانه.زادان بحر جود تواند
    وین عیان نزد عین اعیان است
    .... در که نام او صدف است
    پدرش نیز کابر نیسان است
    پاسبانان بام آن منظر
    کش زمین سقف آن نه ایوان است
    سایه افکنده.اند بر سر چرخ
    چرخ اندر پناه ایشان است
    کیست آن کس که گفت یک کیوان
    بر سر هفت کاخ گردان است
    تا ببیند که بر سپهر نهم
    چند هندوی همچو کیوان است
    ای به سوی در تو روی همه
    با همه لطف تو فراوان است
    کرده.اند از برای عزت و قدر
    این سفر کش در تو پایان است
    چه گنه کرده.اند کایشان را
    سر عزت به خاک یکسان است
    لطف کن هر دو را به وحشی بخش
    بر تو این قسم بخشش آسان است
    گر باو سد هزار از این بخشی
    بخششت سد هزار چندان است
    تا به زعم بلا کشان فراق
    بدترین درد ، درد هجران است
    دشمنت مبتلای دردی باد
    کش اجل بهترین درمان است


    #47 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ در ساعت 11:05

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    آن را که خدا نگاهبان است
    از فتنه دهر در امان است
    هرکس شد از او بلند پایه
    بیرون ز تصرف زمان است
    صیاد تهی قفس نشنید
    زان مرغ که سد ره آشیان است
    نخلی که ز باغ لایزال است
    با نشو و نمای جاودان است
    از نشو و نما چگونه افتد
    طوبا که درخت بی.خزان است
    تا زندهٔ عرصهٔ الاهی
    هر سو که دواند کامران است
    گردون به تصرف مرادش
    چون گوی به حکم صولجان است
    مهرش همه ساله در رکابست
    ماهش همه روزه در عنان است
    در عرصهٔ کام رخش عزمش
    چون حکم خدایگان روان است
    آن شاه که امر لطف و قهرش
    ملکت ده و سلطنت ستان است
    آن ماه که شمسهٔ جلالش
    آرایش طاق آسمان است
    یعنی که حباب بخش آفاق
    کافاق چو جسم و او چو جان است
    دارای دو کون میر میران
    کش عرصهٔ قدر لامکان است
    یارب که همیشه در جهان باد
    زانرو که ضروری جهان است
    انگشت اشاره.اش گه جود
    مفتاح دفین بحر و کان است
    پاشیدن نقد سد خزینه
    با جنبش آن سر بنان است
    از بسکه به دامن گدایان
    دست کرمش گهر فشان است
    تا خانه هر یک از در او
    راهی به طریق کهکشان است
    تخت جم و افسر فریدون
    گر چه دو متاع بس گران است
    ز آنجا که بساط همت اوست
    بالله که هر دو رایگان است
    با عون عنایتش رعیت
    ایمن ز تعرض عوان است
    محفوظ بود ز حملهٔ گرگ
    آن گله که موسی.اش شبان است
    شریان عظیمه.ای که تن را
    سررشته زندگی از آن است
    خاص از پی بر کشیدن دار
    بر گردن خصم ریسمان است
    می.خواست مخالفت که بیند
    کش بال همای سایبان است
    گردید میسرش زهی بخت
    امروز ولی که استخوان است
    چون زهره خصم را کند آب
    خوف تو که در دلش نهان است
    هر سبزه که روید از گل او
    آن سبزه به رنگ زعفران است
    در دایرهٔ وجود ذاتت
    بیرون ز قیاس این و آن است
    ایما به ثبات دولت تست
    آن نقطه که ساکن میان است
    از حال احاطهٔ تو رمزیست
    آن خط که مجاور کران است
    شاها ز میامن قدومت
    این بلده چو روضهٔ جنان است
    از فیض تو خاک پاک او را
    اوصاف بهشت جاودان است
    هر آرزویی که در دل آید
    تا گفته.ای این چنین چنان است
    در ساحت امن او جهانی
    از کاهش عمر در امان است
    دی هر که بدیدمش در او پیر
    امروز چو بنگرم جوان است
    القصه میان این دو مأمن
    گر هست تفاوتی از آن است
    کان نسیه و این بهشت نقد است
    آن روضه نهان و این عیان است
    شهریست به از بهشت اما
    اکنون که ترا در او مکان است
    فریاد از آن زمان که گویند
    زو مرکب عزم تو روان است
    این رفتن زود اگر چه باریست
    کان بر همه خاطری گران است
    خاطر به همین خوش است کاقبال
    زود آمدن ترا ضمان است
    دارم دو سه حرف واجب العرض
    هر چند نه جای این بیان است
    بر خوان وظیفه تو شاها
    وحشی که همیشه میهمان است
    زانگاه که رفته.ای به دولت
    حالش نه به وضع پیش از آن است
    ماند به کسی که دست بسته
    حاضر شده بر کنار خوان است
    تا هست چنین که طبع اطفال
    درهر شب عید شادمان است
    یادت همه روز خوشتر از عید
    کاین منشاء شادی جهان است


    #48 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۲ در ساعت 11:09

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    بلبلی را که همین با گل بستان کار است
    بی گلش دیدن گلزار عجب دشوار است
    غرض از بودن باغ است همین دیدن گل
    ورنه هر شوره زمینی که بود پر خار است
    چمن و غیر چمن هر دو بر آن مرغ بلاست
    که غم هجر گلی دارد و در آزار است
    خود چه فرق است از آن خار که بر چوب گل است
    تا از آن خار که پرچین سر دیوار است
    زحمت خار بود راحت بلبل اما
    نه بهر فصل در آن فصل که گل در بار است
    هر چه جز گل همه خار است چو بلبل نگرد
    اندکی غیرت اگر خود بودش مسمار است
    گو خسک ریشه در آن دیده فرو بر که چو یار
    پا از آنجا بکشد سیرگه اغیار است
    دارم از شش جهت آوازه حرمان در گوش
    همچنان در ره امید دو چشمم چار است
    لن.ترانی همه را دیدهٔ امید بدوخت
    ارنی گوی همان منتظر دیدار است
    پرده.ای نیست ولی تا که شود محرم راز
    کار موقوف به فرمان دل دلدار است
    شرط عشق است که گر یار بگوید که مبین
    چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است
    هر که را جان به رضای دل یاریست گرو
    صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است
    آرزوها بزدا تا نگری جلوه حسن
    که دل بیغرض آیینه بی.زنگار است
    هست موقوف غرض رد و قبول و بد و نیک
    ورنه خوبست گر اقبال و گر ادبار است
    جنس بازارچهٔ عشق نباشد مطلب
    دو بضاعت که یکی فخر و دگر یک عار است
    مشرک عشق بود بلهوس کام پرست
    کمر دعوی عشقش به میان زنار است
    هست در مذهب ما کافر از آن مرتد به
    که گهی قول وی اقرار و گهی انکاراست
    من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم
    مرتدی معنی انکار پس از اقرار است
    اله اله چو یکی مظهر آثار دو کون
    کش متاع دو جهان ریزش یک ایثار است
    میرمیران که کمین رایتش از آیت شان
    بهترین رکن فلک را پی استظهار است
    در بنایی که کند جنبش از آن رای مصیب
    راستی لازمهٔ ذات خط پرگار است
    پیش دستش که همه افسر عزت بخشد
    زر چه کرده.ست ندانم که بدینسان خوار است
    نقل حکمش نه همین مرکز کل دارد و بس
    به امانت قدری نیز بر کهسار است
    لامکان نیست بجز عرصه گه مضماری
    گر همه جیش علو تو بدان مضمار است
    کهکشان نیست بجز منتسخ تو ماری
    که همه وصف ضمیر تو بر آن تومار است
    خیمه جاه ترا در خور اجزای طناب
    امتدادیست که آن لازمه مقدار است
    قطره.ای ریخت ز ابر اثر تربیتت
    اصل آن نشو و نما گشت که در اشجار است
    سینهٔ صاف تو و آن دل پوشندهٔ راز
    طرفه جاییست که آیینه درو ستار است
    قهرمانیست غضب پیشه جهان را سخطت
    گرهٔ ابروی او های هوالقهار است
    از نهیب تو نه تنها سر ظالم شده نرم
    نرمی آنست که در گردن هر جبار است
    چشمهٔ قهر تو را این یکی از بلعجبی است
    که همه ماهی او افعی آتشخوار است
    در تن آن که فلک زهر عناد تو نهاد
    استخوان ریزه در او عقرب و شریان مار است
    در کمانی که کشد تیر خلاف تو عدو
    رخنهٔ جستن پیکان دهن سوفار است
    باز را خون خورد از صولت انصاف تو کبک
    رنگ خونش به همین واسطه در منقار است
    بیخ آزار بدینگونه که انصاف تو کند
    عنقریب است که هر گل که دمد بی.خار است
    شاخ گل لرزد از این بیم که عدلت گوید
    غنچه از بهر چه مانند دل افکار است
    چرخ گوید چه کشم پیش تو درهای نجوم
    در زوایای ضمیر تو از این بسیار است
    دهر گوید منم و بحر وجودی کان بحر
    ابر احسان ترا مایه یک ادرار است
    لامکان را پس ازین پرکند از منظر کاخ
    دهر را همت عالی تو گر معمار است
    یا مرنجان به رکاب زر خود کابلق چرخ
    خوش بلند است ولیکن نه چنان رهوار است
    خانه زادیست کهین قلزم احسان ترا
    در یکتا که بهین زادهٔ دریا بار است
    آرزوی دل کس را به زبان نیست رجوع
    پیش رأی تو که مستغنی از استفسار است
    در نظر حزم ترا آمده چون آتش طور
    نور آن آتش موهوم که در احجار است
    نسخه خواهش دلهاست برات کرمت
    نقش انگشتر تو مهر لب اظهار است
    داورا بلبل دستان زن معنی وحشی
    که خوش آهنگ ترین طایر این گلزار است
    در ازل جز به دعای تو صفیری نکشید
    وین نوا تا ابدش تعبیه در منقار است
    بود دایم به دعای تو و تا خواهد بود
    کارش اینست و جز این هر چه کند بیکار است
    تا چنین است که بی.پاس نماند محفوظ
    جنس آن خانه که همسایهٔ او طرار است
    باد حزم تو نگهبان جهان کز پی ملک
    پاسبانیست که تا صبح ابد بیدار است


    #49 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۲ در ساعت 11:10

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    مدیـر ارشـد سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    5,922
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13047
    10,648
    سپاس از شما 14,255 بار در 4,202 پست
    Follows
    2
    Following
    0

    پیش فرض




    شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است
    تحصیل اتحاد صفات مس و زر است
    این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروه
    زان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است
    فرعی.ست این عمل ز اصول کمال خور
    وین اصل در جریده حکمت مقرر است
    در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولی
    گر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است
    عرض زر از جبلت مس سهل صنعتی.ست
    قلاب شهر نیز باین معرض اندر است
    از کیمیا مراد نه اینست نزد عقل
    کن صنعت از قبیل عملهای دیگر است
    تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیا
    فیضی بود که در نظر شاه مضمر است
    فیضی که جان پاک کند جسم خاک را
    کی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است
    این فیض کامل از نظری می.کند ظهور
    کش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است
    شاهی که با مشاهده اعتبار او
    هستی و نیستی دو گیتی برابر است
    ماهی که در معامله مهرش آفتاب
    در ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است
    یعنی غیاث دین محمد که درگهش
    جای تفاخر سر خاقان و قیصر است
    اکسیر دولت ابدی در جناب اوست
    دولت در آن سر است که بر خاک این در است
    طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهر
    آن جبهه کش سجود در او میسر است
    از شخص آفرینش و از پیکر وجود
    در رتبه دیگران همه پایند و او سر است
    آنجا که بحث منزلت پا و سر کند
    داند خرد کزین دو که لایق به افسر است
    در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوست
    گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
    با آب کرد آتش سوزان به عدل او
    صلحی چنان که بط همه جا با سمندر است
    گر شیر در زمان بهار عدالتش
    بیند رخ غزاله که از لاله احمر است
    از خوف تب کند که مبادا گمان برند
    کن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است
    آنجا که نفس نامیه را تربیت کند
    لطفش که ظل او همه جا فیض گستر است
    رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقا
    آبی که چشمه.اش دم شمشیر و خنجر است
    گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور را
    آیینه.ای که روشن از آن رای انور است
    اعمی ز هم جدا کند اندر اشعه.اش
    هر نقش پای مور که بر روی جوهر است
    ای کز درر فشانی ابر عطای تست
    هر ...ری که در صدف بحر اخضر است
    درویشخانه.ای که جهان داشت پیش از این
    از بخشش تو رشک سرای توانگر است
    هر بیوه.ای که چرخی و دوکی نهاده پیش
    در شغل رشته تافتن عقد ...ر است
    در حجله.ای که حفظ تو مشاطگی کند
    ای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است
    چون شبنمی که بر رخ غنچه.ست حلیه بند
    سیماب قطره زیور رخسار اخگر است
    از شرم خاطر تو که نازیست بی.دخان
    هرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است
    عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقد
    در مجلس عروسی باز و کبوتر است
    گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر او
    خورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است
    دور بقاست مجمره گردان مجلست
    روزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است
    جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دید
    با جسم گفت وعده به صحرای محشر است
    کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر
    کلکی که در زلال مدیحت شناور است
    از لای منجلاب کجا می.خورد فریب
    آن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است
    احکام امر و نهی تو در انتفاع خلق
    نایب مناب قول خدا و پیمبر است
    شکر حقوق وعد و وعید کلام تو
    بر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است
    ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست
    گر جنبش سپهر و گر سیر اختر است
    شاهی و چهار حد جهان پایتخت تست
    اقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است
    «الفقر فخری » است ترا در خطاب قدر
    آن خطبه.ای که زینت نه پایه منبر است
    رو زردی از کلاه گدای تو می.کشد
    تاج زری که بر سر خورشید خاور است
    کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدی
    مستغنیانه باش که این از تو درخور است
    وحشی بلند شد سخنت بی.ادب مباش
    کوتاه کن که این نه حد هر سخنور است
    باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنما
    زین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است
    گر چه ثنا خوش است ولی در دعا فزای
    کاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است
    تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرض
    وز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است
    بادا امور کل جهان را به ذات تو
    آن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است


    #50 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۲ در ساعت 11:11

موضوع بسته شد
صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 3 4 5 6 7 ... آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی