کانال کیوبیس در تلگرام را دنبال کنید
آهنگسازی
آهنگسازی




صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 1
صفر تا صد آموزش فارسی کیوبیس پک 2
آموزش فارسی صفر تا صد مسترینگ با پلاگینهای waves



دانلود کیوبیس 8 cubase با لینک مستقیم رایگان و آموزش نصب فارسی

دانلود رایگان وی اس تی استرینگ شرقی Fayez Saidawi Oriental Strings با لینک مستقیم تک پارت از سرور سایت



آموزش آهنگسازی فارسی

جهت مشاهده ی پستی که بیشترین امتیاز مثبت را در این تاپیک کسب کرده است اینجا را کلیک کنید

موضوع بسته شد
صفحه 9 از 12 نخستنخست ... 7 8 9 10 11 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 112

موضوع: اشعار وحشی بافقی

  1. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی
    به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی
    ز ما سد جان نمی.گیری که دشنامی دهی ز آن لب
    به سودای سبک.روحان مکن چندین گرانجانی
    چوکان در سینه دارم رخنه.ها از تیغ بدخویی
    ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی
    به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده
    عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی
    بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل
    ولی بی تیغ جانان بر نمی.آید به آسانی
    فغان کز آتش غم استخوانم گشت خاکستر
    نماند آنهم که می.کردم سگش را برگ مهمانی
    منم زان یوسف گل پیرهن نومید افتاده
    حزین در گوشهٔ بیت الحزن چون پیر کنعانی
    ز دور چرخ دولابی به چاه غم فرورفته
    ز احکام قضای آسمانی گشته زندانی
    بهار و هرکسی با لاله رخساری به گلزاری
    من و داغ دل و کنج فراق و سد پشیمانی
    به روی لاله در صحرا غزالان در قدح نوشی
    به بوی غنچه در گلشن هزاران در غزلخوانی
    حریم دشت گشت از سبزهٔ ترکان فیروزه
    چمن گردید از گلنار پر یاقوت رمانی
    ز گل گلهای آتشناک سر بر زد ز هر جانب
    عیان شد باغ را داغی که بر دل بود پنهانی
    ادیم خاک عطر آمیز گردید از سهیل گل
    حریم و بوستان گشت از چراغ لاله نورانی
    نفیر ناله بلبل بلند آوازه شد هر سو
    به تخت بوستان زد گل دگر ره کوس سلطانی
    سر پیوسته دارد با عصا در بوستان نرگس
    مگر بر درگه گل نصب کردندش به دربانی
    نمی.دانم که پیک باد صبحی از کجا آمد
    که پیشش سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی
    مگر آمد ز درگاه شریف آسمان قدری
    که دارد خاک راهش سد شرف بر تاج سلطانی
    امام انس و جن ، شاه ولایت ، سرور غالب
    که می زیبد گدای آستانش را سلیمانی
    اگر در بیشهٔ گردن ز صیت عدل او باشد
    اسد در هم دراند ثور را چون گاو قربانی
    نسیمی کز حریم روضه.اش آید عجب نبود
    اگر بخشد به طفلان نباتی روح حیوانی
    ز راح روح بخش مهر او خصم است بی.بهره
    بلی کی بهره (ور) باشد جماد از روح انسانی
    به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دل
    که بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی
    دل سخت عدو خون می.شود از تاب شمشیرش
    شعاع مهر ساز سنگ را لعل بدخشانی
    اگر یابد خبر از ریزش دست گهر بارش
    صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر درست/p>
    کجا کان لاف بخشش با کف جودش تواند زد
    چه داند رسم لطف و شیوه بخشش قهستانی
    عجب نبود که دارد گرگ پاس گله.اش چون سگ
    اگر سگبان درگاهش کند آهنگ سلطانی
    به روز رزم اگر سازد علم تیغ درخشان را
    دواند بر سر خصم سیه.دل رخش جولانی
    نهد رو در بیابان گریز از تاب شمشیرش
    چنان کز شعله آتش رمد غول بیابانی
    شها در شیوه مدحت سرایی آن فسون سازم
    که چون ره آورد هاروت فکرم در فسون خوانی
    به افسون سخن بندم زبان نکته گیری را
    که خود را بی.نظیر عصر داند در سخندانی
    نیم آنکس که دزدم ...ر مضمون مردم را
    چو بحر طبع دربار آورم در ...ر افشانی
    به ملک نظم بعضی می.کنند از خسروی دعوی
    که شعر شاعران کهنه را سازند دیوانی
    سراسر دزد ناشاعر تمامی پیش خود برپا
    برابر مونس خاطر پس سر دشمن جانی
    جمادی چند اما کوه دانش پیش خود هر یک
    نشسته گوش بر آواز چون دزدان تالانی
    که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیها
    چو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی
    ز کافر ماجرایی طبعشان را کی قبول افتد
    اگر خوانی بران ناقابلان آیات قرآنی
    از آن دزدان ناموزون بی انصاف ناشاعر
    شد آن مقدارها بیقدر آیین سخندانی
    که هر جا سحر ساز نکته پردازیست در عالم
    ز عریانی بود در جامه رندان چوپانی
    دلا وحشی صفت یک حرف بشنود در لباس از من
    مکش سر در گریبان غم از اندوه عریانی
    ببین آب روان را با وجود آن روان بخشی
    که از عریان تنی می.لرزد از باد زمستانی
    خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروی خود
    به کنج فقر اگر جانش برون آید ز بی نانی
    زبان خامه را کوتاه سازم از سر نامه
    که در عرض شکایاتم حکایت گشت طولانی
    الاهی تا مه نوکشتی خود را نگون بیند
    درین دریا که از توفان دورش نوح شد فانی
    خسی کز بهر مهرت در کناری می.کشد خود را
    چو کشتی باد سرگردان در این دریای توفانی


    #81 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:55

  2. # ADS
    مجری تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    نوشته ها
    -
    فروشگاه آنلاین کیوبیس با سیستم پرداخت آنلاین و ارسال به سراسر نقاط ایران ، شهرستانها و روستاها در کمترین زمان ممکن ، فروش vst وی اس تی ارزان و با کیفیت ، فروش سمپل و پلاگین های جدید آهنگسازی

    بی نظیرترین آموزش فارسی نرم افزار کیوبیس ( سطح مقدماتی )
    آموزش فارسی کار با نرم افزار کیوبیس (سطح پیشرفته)
    آموزش فارسی CUBASE 5 & NUENDO4
    آموزش فارسی تکمیلی NUENDO5.5, CUBASE 6.5
    آموزش فارسی Ableton Live 9
    آموزش فارسی سونار Sonar X2,X3
    آموزش فارسی Cubase Elements 7

    آموزش فارسی protools 10
    آموزش فارسی Logic Pro X2 لاجیک
    آموزش فارسی Studio one استودیو وان
    آموزش فارسی BAND IN A BOX 2015
    آموزش فارسی Guitar Pro 6
    آموزش فارسی ضبط افکت میکس و مستر صدا ADOBE AUDITION CS5.5
    آموزش فارسی یک پروژه تنظیم آهنگ از ابتدا تا انتها

    آموزش فارسی اف ال استودیو FL Studio 12
    آموزش فارسی سمپلر کانتکت Native instrument Kontakt 5
    آموزش فارسی تصویری امنیسفر OMNISPHERE
    آموزش فارسی تخصصی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی موسیقی الکترونیک Steinberg Sequel
    آموزش فارسی تکنیکهای حرفه ای وکال همراه با آموزش Melodyne
    آموزش فارسی تکنیکهای رکورد صدا در استودیو موسیقی
    آموزش فارسی 101 ترفند حرفه ای میکس + مستر آهنگ با ایزوتوپ اوزون 7 izotope ozone
    آموزش فارسی جامع مسترینگ آهنگ Izotop Ozone 6 + tracks
    آموزش فارسی Fab Filter+Waves +Slate Digital

    آموزش کامل مراحل ساخت آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی آهنگسازی در یک هفته
    آموزش فارسی تنظیم حرفه ای موسیقی
    آموزش فارسی مولتی مدیا تصویری مبانی موسیقی
    آموزش فارسی تنظیم و ارکستراسیون آهنگ
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش خوانندگی پاپ به زبان فارسی
    آموزش آهنگسازی در سبکهای پاپ، هیپ هاپ رپ،ترنس،هاوس،بلوز،جاز،راک

    آموزش فارسی میکس حرفه ای آهنگ
    آموزش فارسی میکس و مسترینگ حرفه ای
    آموزش فارسی یک پروژه میکس و مستر آهنگ از ابتدا تا انتها
    آموزش فارسی ریتم سازی در موسیقی
    آموزش فارسی ساخت بیت در موسیقی
    آموزش فارسی صداسازی با سینتی سایزرها
    آموزش فارسی فالش گیری و فاصله سازی صدای خواننده
    آموزش فارسی ساخت استودیوی موسیقی خانگی

    خرید وی اس تی پیانو spitfire audio hans zimmer piano
     

  3. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    هزار شکر که بر مسند جهانبانی
    نشست باز به دولت سکندر ثانی
    ستون سقف فلک گشت رکن صحت شاه
    و گرنه بود جهان مستعد ویرانی
    سحاب فتنه بر آنگونه بسته بود تتق
    که چرخ داشت مهیا کلاه بارانی
    محیط حادثه آماده تلاطم بود
    شکست در دلش آن موجهای توفانی
    به شکل زلف بتان بود در گذر گه باد
    سواد عالم هستی ز بس پریشانی
    اگر بر آب شدی نقش صورت بشری
    ز روی آب نرفتی ز فرط حیرانی
    هزار اهرمن تیره بخت دست خلاف
    دراز داشت پی خاتم سلیمانی
    چو نان به دست گدا بود و زر به مشت لئیم
    به دست خوف و رجا حبیب انسی و جانی
    سخن ز لب نتوانست راه برد به گوش
    ز بسکه روز جهان تیره بود و ظلمانی
    ز تیره ابر مرض آفتاب گردون رخش
    برون جهاند و جهان کرد جمله نورانی
    پناه عافیت جمله در جمیع جهات
    ضروری همه مانند حفظ یزدانی
    فلک مطیع قضا قدرت قدر فرمان
    که هر چه خواست به دو داشت ایزد ارزانی
    ابوالمظفر تهماسب شاه آنکه ظفر
    ستاده بر در اقبال او به دربانی
    چو بار عام دهد از سران هفت اقلیم
    تمام روی زمین پرشود ز پیشانی
    فشاند از غضبش بر جهانیان دامن
    رود به باد فنا خاک توده فانی
    براق برق عنانیست حکم نافذ او
    عنان او به کف امر و نهی قرآنی
    به یک مشیمه تو گویی که پرورش یابند
    رضای خاطر او با رضای ربانی
    ز عهدهٔ کف جودش برون نیامد اگر
    به جای ژاله گهر بارد ابر نیسانی
    شود به کل گدایان زکات و حج واجب
    کند چو دست کرم ریز او در افشانی
    سخای اوست به نوعی که صورت نوعی
    رسد مقارن دستش به جوهر کانی
    دهند اگر به نباتات آب شمشیرش
    همه شکافته سر بردمند و مرجانی
    زهی سیاست عدلت چنانچه در کنفش
    توان نمود به گرگ اعتماد چوپانی
    به عرصه.ای که در آرند ثقل ذره به وزن
    برند صورت عدل ترا به میزانی
    فلک گزند نیارد اگر شود همه تیغ
    بر آنکه حفظ تو او را نمود خفتانی
    اگر ز حفظ تو یک پاسبان بود ...د
    فساد پا به سر چار سوی ارکانی
    نفس که نیست به غیر از هوای موج پذیر
    به جان خراشی خصم تو کرد سوهانی
    اگر ز رأی تو شمعی به راه دیده نهند
    به کتم غیب توان دید راز پنهانی
    شها ستاره سپاها سپهر گشت بسی
    که یافت چون تو کسی در خور جهانبانی
    به دولت تو چنانست عهد تو محکم
    که تا ابد نکند با تو سست پیمانی
    غرض که کار جهان را گزیر نیست ز تو
    تو خود دقایق این کار خوب می.دانی
    زبان ببند و به این اختصار کن وحشی
    چه شد که هست لبت عاشق ثناخوانی
    سخن دراز مکش این چه طول گفتار است
    خوش است مدت اقبال شاه طولانی
    همیشه تا کند این فعل انحراف مزاج
    که آورد خلل اندر قوای انسانی
    به جسم و جان تو آسیب و آفتی مرساد
    ز حل و عقد خللهای انسی و جانی
    جهان به ذات تو نازان چنانکه جسم به روح
    همیشه تا که بود روح جسمی و جانی


    #82 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:55

  4. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    ای داده سپهر شرع را نور
    از پرتو رأی عالم آرا
    ناهید ز مطربی کشد دست
    گر نهی تو بر فلک نهد پا
    از دست تو کلک معجز آثار
    هم خاصیت عصای موسا
    دمساز کلام جان فزایت
    با معجزه دم مسیحا
    از تقویت شریعت تو
    متقن همه جا بنای تقوا
    از حکم توچرخ کی کشد سر
    او راست مگر دو سر چو جوزا
    از تهمت نقص و وصمت عیب
    حکم تو چو ذات تو مبرا
    از نسبت پستی و تنزل
    طبع تو چو قدر تو معرا
    در ضابطه مسائل نحو
    آن نظم که کرده طبعت انشا
    کس در عرب و عجم نظیرش
    نشنیده به هیچ نحو از انحا
    تا نظم ترا ز بر کند چرخ
    برداشته سبحه ثریا
    افتاده مرا قضیه.ای چند
    اندوه نتیجهٔ قضایا
    دردست فقیر کم بضاعت
    بود اندکی از متاع دنیا
    آنرا به مکاریی سپردم
    او رفته کنون به راه عقبا
    صادق نفسان گواه حالند
    در صدق چو صبح بلکه افزا
    مگذار که این متاع بی.قدر
    تاراج شود چو خوان یغما


    #83 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:55

  5. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض

    ای پیش همت تو متاع سرای دهر
    بی قدرتر از آنکه توان رایگان فروخت
    جایی که کمترین نفرت بار خود گشود
    یک جنس خود به مایهٔ سد بحر و کان فروخت
    هندوی تو گهی که برون آمد از حجاز
    از بهر عشر حاصل هندوستان فروخت
    آگه نیی که از پی وجه معاش خویش
    هر چیز داشت وحشی بی خانمان فروخت
    چیزی که از بلاد عراق آمدش به دست
    آورد و در دیار جرون در زمان فروخت
    از بهر وجه آب وضو اندر این دیار
    سجاده کرد در گرو و طیلسان فروخت
    دارد کنون فروختنی آبروی و بس
    وان جنس نیست اینکه به هر کس توان فروخت


    #84 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:58

  6. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدر
    ستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
    تویی خلاصه آبا و امهات وجود
    به سان تو خلفی .... زمانه نزاد
    سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهان
    به هیچ عهد جوانی چو تو ندارد یاد
    چو عقل، مایه دانش، چو درک ، منشاء یافت
    چو جان ، عزیز وجود و چو روح، پاک نهاد
    سپهر مرتبه بکتاش بیگ ، ای که نجوم
    دوند حکم ترا در عنان رخش چو باد
    نشان خاتم انگشت امر نافذ تو
    به سان موم پذیرند آهن و فولاد
    بدارد افسر زرین شمع را محفوظ
    نگاهبانی حفظ تو از تصرف باد
    شوند جنبش و آرام جمع در یک جسم
    تصالح ار طلبی در میانهٔ اضداد
    پر از ستاره شود از گهر سپهر نهم
    ترا چو موج برآرد محیط طبع جواد
    کمال جود تو بالقوه ماند زانکه خدای
    زمان زمان نکند عالم دگر ایجاد
    رسد به عرصه جاوید پای رهرو عمر
    بقای جاه تواش گر کند تهیه زاد
    نمونه.ای بود از اهل کفر و دعوت نوح
    به قصد دشمن دین حمله تو روز جهاد
    زنند نوبت سلطانی تو بر سر چرخ
    بلند پایه شود گر به قدر استعداد
    عدو به ششدر غم ماند زانکه اختر بخت
    به مدعای تو گردد چو کعبتین مراد
    ز آب دیدهٔ ظالم به دور معدلتت
    چو برگ سبز شد از زنگ، خنجر بیداد
    غریب نیست ز نشو و نمای تربیتت
    که نفس نامیه سر بر زند ز جیب جماد
    به سعی خلق تو گل ز آب خود برویاند
    حدید تافته در جوف کوره حداد
    به هر کشش علم نور سر زند ز قلم
    چو وصف رای منیر ترا کنند سواد
    بسان دیده شود چشم صاد روشن ، اگر
    دهد ضمیر تواش مردمک به نقطهٔ ضاد
    قضا که حجله طراز عرایس قدر است
    به هیچ حجله ندیده.ست مثل تو داماد
    از آن مجال که از اقتضای طالع سعد
    به بخت نسبت پیوندت اتفاق افتاد
    درون حجله اقبال در دمی سد بار
    عروس بخت کند خویش را مبارکباد
    ایا خجسته اثر داور همایون فر
    که می.رسد ز تو فر همای را امداد
    به قدر خانه جغدی در او خرابه نماند
    همای مرحمتت هر کجا که بال گشاد
    خرابه دل وحشی که گشت خانه بوم
    امید هست که از فر تو شود آباد
    همیشه تا نبود ناخوشی مثال خوشی
    مدام چون دل ناشاد نیست خاطر شاد
    کسی که خوش نبود خاطرش به شادی تو
    نصیبش از خوشی و شادی زمانه مباد


    #85 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:59

  7. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض



    ای که هر خلعتی که در بر توست
    زینت دوش آسمان باشد
    جسمش از جامه تو پوشیده.ست
    هر که در حیز مکان باشد
    خلعت خاصه کز شرافت آن
    شرفم برهمه جهان باشد
    گشته شاعر، بلی شود شاعر
    هر که همدوش شاعران باشد
    آنچه او گفته بنده می.خواند
    زانکه خود سخت بی.زبان باشد
    گفته : ای درفشان ...ر بخش
    که کفت رشک بحر و کان باشد
    بر درت اطلس فلک پوشد
    آنکه او خاک آستان باشد
    خلعت خاصه کز شرافت آن
    دعویم بر همه عیان باشد
    می.پسندی که جامه چون من
    در بر مردکی چنان باشد
    کش نه کفش و نه چاقشور بود
    نه کمربند در میان باشد
    باشد او را همین سرتاسی
    نه سری هم که مو بر آن باشد
    فوطه.ای چون فتیله مشعل
    آن سر کل در آن نهان باشد
    مصلحت چیست من به او چه کنم
    هر چه امر خدایگان باشد


    #86 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 16:59

  8. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهد
    تویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر
    سوار عزم تو هرجا که رخش حکم جهاند
    دوید بر اثر او جنیبت تقدیر
    ز لشکر تو سواری اگر برون تازد
    کند حصار فلک را به حمله.ای تسخیر
    دو عمده.اند برابر به سد جهان لشکر
    سنان و تیغ تو از به هر پاس تاج و سریر
    بلند مرتبه عباس بیگ گردون قدر
    چو آفتاب بود توسن تو چرخ منیر
    به نفس نامیه گر بنگرد مهابت تو
    بقم برآید ازین پس به رنگ برگ زریر
    ثبات عهد توگر عکس بر زمان فکند
    زمانه را نکند گردش فلک تغییر
    سد آفتاب سیاهی ز خاطرش نبرد
    کسی که بخت عدویت در آیدش به ضمیر
    محیط و مرکز گوی زمین شود همه نور
    اگر به مهر دهی پرتوی زرای منیر
    فتد در آینه گرعکس رای انور تو
    به هیچ وجه نگردد در آب رنگ پذیر
    به جای قطره کشد در به رشته باران
    به دست یاری بحر کف تو ابر مطیر
    اگر ز خاتم حفظت نشان پذیرد موم
    به مهر خویشتن آید برون ز قعر سعیر
    خواص بخت جوانت به هر که سایه فکند
    فلک به گردش سال و مهش نسازد پیر
    لباس هستی جاوید نادر افتاده.ست
    ولی دریغ که بر قد قدرتست قصیر
    عدو که در جگرش آب نیست ، هر که نمود
    توجه از توبه او غافلیست بی تدبیر
    فلک که بسته به زنجیر کهکشان کمرش
    به تیغ سر بشکافیش تا کمر زنجیر
    اگر نگردی از آزار مور آزرده
    بدوزی از سر سد گام چشم مور به تیر
    صلاح جویی تدبیر تو پدید آرد
    میان آتش و آب اتحاد شکر و شیر
    سپهر منزلتا بندهٔ درت وحشی
    که نیستش ز مقیمان در گه تو گزیر
    اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولی
    نداشت جان و دلش در ملازمت تقصیر
    دمی نرفت که چشم و لبش به یاد درت
    نکرد گریهٔ زار و نکرد نالهٔ زیر
    هزار شکر که آمد به عیش خانهٔ وصل
    تنی که بود به زندان سرای هجر اسیر
    دلش که مرغ قفس بود وز نوا مانده
    به شاخسار وصال تو برکشید صفیر
    تلطفی که ندارد بجز تو پشت و پناه
    عنایتی که ترا دارد از صغیر و کبیر
    غرض که آمده اندر پناه دولت تو
    ز حال او نظر التفات باز مگیر
    همیشه تا به نه اقلیم چرخ این وضع است
    که آفتاب بود پادشاه و تیر دبیر
    به نام بخت تو هر دم به بارگاه قضا
    کند دبیر قدر منصب دگر تحریر


    #87 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:02

  9. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض




    دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
    که تا جاوید رخ پنهان نموده
    چراغ دودمان نعمت الله
    که شمعش مهر بود و ماه دوده
    صبا کو کز حریم عفت او
    به جای گرد بر وی مشک سوده
    که تابر جای خرمن خرمن مشک
    ز خاکستر ببیند توده توده
    فلک گو خاک بر سر کن که دورش
    ز تارک افسر دولت ربوده
    زمان بر باد ده گو خرمنش را
    که گیتی کشت اقبالش دروده
    یکی آیینه بود از جوهر روح
    ولیک از رنگ سودا نا زدوده
    به قصد او چو سودا خصم جانی
    ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
    به هر زهری که ره می.برده سودا
    مزاجش را به آن می.آزموده
    چو می.دیده که تیغش کارگر نیست
    به آن شغل اهتمامش می.فزوده
    به کارش کرده زهری آخر کار
    که جز جان دادنش درمان نبوده
    اگر می.بست بر خود راه سودا
    در این فتنه کی می.شد گشوده
    نکرده هیچ کس با دشمن خویش
    چنین بی وجه کار ناستوده
    به هر جا گوش کرده بهر تاریخ
    زمانه این دو مصرع را شنوده:
    چه داده بی سبب سودا به خود راه
    چه بیجا قصد جان خود نموده


    #88 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:03

  10. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض






    اهل دارالعباده غیر از شاه
    کش خدا دارد از گزند نگاه
    کیمیای حیات خسته دلان
    خوی زدای جبین منفعلان
    چشم حلمش خطای پوش همه
    بانگ منعش برون ز گوش همه
    دارم از بله تا به دانشمند
    به طریق ادب سؤالی چند
    اولا یک سؤالم این ز شماست
    که بگویید اختراع کجاست
    که هنرمندی افسری سازد
    نه به طرحی که دیگری سازد
    افسری از زرش عصابه و ترک
    خیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک
    کرده پیرایه.اش ز ...ر و در
    از درش گوش هوشمندان پر
    طرح آن اختراع طبع سلیم
    نه به اندام تاج.های قدیم
    برد آن را برون ز مجلس شاه
    ایستاده که کی بیابد راه
    چون شود بخت یار و یابد بار
    کارش افتد به عرض صنعت کار
    فرصت عرض آن هنر یابد
    اندکی راه بیشتر یابد
    آورد نا گه از صف بالا
    پیش بهر شکست آن کالا
    تاج دوزی به رسم همکاری
    تاجی از تاج های بازاری
    نه که تاج نوی ، کهن تاجی
    ترک آن هر یکی ز حلاجی
    پاره.ای شال و پاره.ای مخمل
    شال آن خوب و مخملش مهمل
    بوریا با حریر پیوسته
    بر هم از لیف پاره.ای بسته
    کرده محکم بر او به موی دمی
    سخت خرمهره.ای به پاردمی
    مهره.ای را که برده نکبتیی
    هر یک از ته بساط محنتیی
    دوخته بی.مناسبت هر سوش
    که منم اوستاد تاج فروش
    هست تاج مرصعی تاجم
    می.فروشم به شه که محتاجم
    اول این تاج را ببیند شاه
    زانکه تاجی.ست سخت خاطر خواه
    پادشاهان هند این افسر
    می.خریدند سد برابر زر
    من ندادم که مفت و ارزان بود
    قیمتش سد برابر آن بود
    خرد از صنعتش فرو ماند
    هر که این جنس دوخت ، او داند
    چون که تعریف آن به جای آرد
    نظر از جمع زیر پای آرد
    گوید ای مرد تاج زر پیرای
    که چو کفشی فتاده در ته پای
    ما نمودیم کار و حرفت خویش
    تو بیا و بیار صنعت خویش
    نوبت تست ، کار خود بنمای
    تاج ...ر نگار خود بنمای
    کاین بزرگان هنر شناسانند
    ناقدانند و زر شناسانند
    واقفان دقایق هنرند
    هر یکی بهتر از یکی دگرند
    او در این گفت و گوی خاطر جمع
    که دگرها چو دود و اوست چو شمع
    وه چه شمعی که آفتاب منیر
    پیش او جمله همچو ذره حقیر
    واقف رنج هر سخن سنجی
    عقده دان طلسم هر گنجی
    سر ز آداب دانی اندر پیش
    او به تعریف تاج کهنهٔ خویش
    ریش کرده سفید و اینش هوش
    که کجا شاه و کهنه تاج فروش
    آن که از تاج زر نماید عار
    با چنان تاج کهنه.ایش چه کار
    زین سؤالم که رفت چیست جواب
    زو بنالم نخست یا ز اصحاب
    همه قادر به منع او بودید
    هیچ منعش چرا نفرمودید
    مدعا زین چه بود حیرانم
    خود بگویید ، من نمی.دانم
    ای سخن را قبول و رد ز شما
    خوبیش از شما و بد ز شما
    هیزم از اتفاقتان سندل
    بوریا ز التفاتتان مخمل
    زند راگر به لطف بنوازند
    حکم فرمای مصحفش سازند
    لیکن این سیمیاست محض نمود
    گر نمودش بود ندارد بود
    قلب ماهیت از شما ناید
    آنچه آید ز سر ، ز پا ناید
    ریش و دستار نکته دان نبود
    این محک جز به جیب جان نبود
    محک جان به دست هر کس نیست
    نقد جیب قبای اطلس نیست
    نفس ظاهر که در برون در است
    کی ز حال درونیش خبر است
    مور در چاه کی خبر دارد
    که ستاره کجا گذر دارد
    پر سیمرغ بر دهد مگرت
    که شود اوج قاف پی سیرت
    پشه نازد بدین که پر دارد
    لیک عنقا پری دگر دارد
    کی به عنقا رسی تو با مگسی
    پر عنقا بجوی تا برسی
    صعوه کز باز اخذ بال کند
    پر خود نیز پایمال کند
    نیست چون فر و زور بال گشای
    گو به خود بند پشه بال همای
    من به خود برنبسته.ام این بال
    که ز اوج اوفتم شوم پامال
    این پری را که من برآوردم
    با خود از جای دیگر آوردم
    طایر فطرتم بلند پر است
    جای پروازگاه من دگر است
    گر تو بر اوج من گذر یابی
    همه عیب مرا هنر یابی
    تو چه دانی به زیر سقف سرای
    که برون تا کجاست سیر همای
    تو همین سقف خانه بینی و بس
    کش پرد پشه در هوا ومگس
    نی نی آنسوی سقف جایی هست
    قلهٔ قاف را هوایی هست
    اوج پروازم ار بود انصاف
    هست قایم مقام قلهٔ قاف
    این ریاحین ز قاف روید و بس
    کش نیاری تو در شمارهٔ خس
    طوبی آن نخل باغ رضوانی
    نشود خس گرش تو خس خوانی
    سدره کش عرش منتها گردد
    کی به نقص کسی گیا گردد
    تو تیر بر درخت سدره زنی
    لیک ترسم که بیخ خود فکنی
    می.بری بیخ و بر سر شاخی
    سخت بر قصد خویش گستاخی
    گردنی کاو به تیغ جنگ کند
    بر گلو راه لقمه تنگ کند
    سوی بالا کند چو دود گریز
    دست سیلی زنان آتش تیز
    مرو این راه کاین ره خونخوار
    حرب پای تهی.ست با سر مار
    شعله را تیغ تیز و تو مسکین
    مرد برفین و جوشن مومین
    ترسمت شعله بنگری و ز بیم
    بول بر خود کنی تو مرد سلیم
    هول این حربگاه روحانی
    تا نیایی به حرب کی دانی
    ظل بکتاش بیگ تا جاوید
    باد چون چتر بر سر خورشید
    لامکان عرض عرصه گاهش باد
    چرخ و انجم صف سپاهش باد
    بر کمر آفتاب قرص زرش
    قبهٔ سیم ماه بر سپرش
    سلطنت در ثنای شوکت او
    عاشق خدمت عدالت او
    آنکه در کینش استوار آید
    تن بی.سر به پای دار آید
    چون گره زد به گوشه ابرو
    دل گردان گریز دار پهلو
    زهر چشمش به غایتی قتال
    که کشد گر گذر کند به خیال
    خنده چون از لبش پدید شود
    شام ماتم صباح عید شود
    در بساطی که او جدل خواهد
    چون اجل رخصت عمل خواهد
    نیزه.اش تا سری بجنباند
    یک جهان جسم بی.روان ماند
    آن کمان را که جان دهد به خدنگ
    چون کند چاشنی به عرصه جنگ
    زان صد اگر زه کمان آید
    تیر بر سد هزار جان آید
    گر کمند افکند بر این ایوان
    خمش افتد به گردن کیوان
    تیغ او نیمکش نگردیده
    سر سد صف ز دوش غلتیده
    تیرش اندر کمان هنوز که مرگ
    لشکری را نموده غارت برگ
    چابکیهاش گر بر آن دارد
    کرهٔ باد زیر ران آرد
    کره.ای آنچنان گسسته لگام
    چون به نخجیر تازدش به دو گام
    در ره آرد کمان سخت و به تیر
    زخم سازد دو جانب نخجیر
    شهسواری بدین سبکدستی
    کس نیاید به عرصه هستی
    پایش اندر رکاب دولت باد
    ابدش در عنان مدت باد
    ای به تو اعتماد جاویدم
    پشت بر کوه از تو امیدم
    برگ امیدم از عنایت تست
    نازش جانم از حمایت تست
    گله.ای دارم از تو و گله.ای
    که نگنجد به هیچ حوصله.ای
    گله.ای دود در دماغم از آن
    گله.ای باد بر چراغم از آن
    گله.ام این که دی به مجلس عام
    که در او بود خلق شهر تمام
    زمره.ای در شکست من بودند
    جد نمودند و جهد فرمودند
    ناقصی را که پیش اهل کمال
    جای ندهند جز به صف نعال
    جز دراین شهر ز اهل ایامش
    نشنیده.ست هیچکس نامش
    گر ورقها همه بگردانند
    کافرم گر دو بیت از او خوانند
    عمری از فکر خویش را کشته
    بسته بر هم ز شعر یک پشته
    پشته.ای را که بسته از اشعار
    کس نخواهد گشود جز عطار
    شعر خشکی که گر در آب افتد
    ماهی از آب در سراب افتد
    بدل بارک الله و تحسین
    معنی و لفظ را بر او نفرین
    بر منش حکم برتری دادند
    به شکست منش فرستادند
    می.توانستیش چو از جا جست
    کش نشانی به یک اشاره دست
    از تو یک زهر چشم اگر دیدی
    به خدا گر کسش دگر دیدی
    بود یک چین ابرو از تو بسش
    که شود بسته در گلو نفسش
    گله چون نبودش دعا گویی
    که نیرزد به چین ابرویی
    جاودان پادشاه و دولت شاه
    شاه رحمت فزای زحمت کاه
    مسندش پایتخت بخشش و جود
    همتش پادشاه ملک وجود
    دخل سد ملک خرج یک نفسش
    بسته سیمرغ زله مگسش
    بر درش ایستاده دوش به دوش
    هر طرف سد گدای مخمل پوش
    دست او را ز شغل زر باری
    هیچگه کس ندیده بیکاری
    تا به احسان گشاده دارد دست
    هرگز انگشت با کفش ننشست
    بسکه احسان اوست پیوسته
    راه اغراق بر سخن بسته
    شاه دشمن گداز دوست نواز
    هر دو را کار از او به سوز و به ساز
    دوست سوزی.ست این که با من کرد
    کار من بر مراد دشمن کرد
    چشم اینم نبود چون باشد
    که ز من مدعی فزون باشد
    وه چه گفتم که مدعی نی نی
    با من او را چه قدرت دعوی
    کیست او هر ندان بر نشناس
    فرق ناکرده فربهی ز آماس
    من کیم نکته دان موی شکاف
    سره و قلب دهر را صراف
    او اگر شیشه است من سنگم
    او اگر آینه.ست من زنگم
    تا رسیدم به او تباه شدم
    تا گذشته بر او سیاه شدم
    کیست او خوش نشین خوش باشی
    که فتد چون مگس به هر آشی
    کیستم من همای گردون پر
    که نزد در هوای هر دون پر
    او اگر تیهوی.ست من بازم
    او اگر سحر شد من اعجازم
    هست تیهو زبون چنگل باز
    سحر گم شد چو رو نمود اعجاز
    کیست او پیر پر کرشمه و ناز
    از جوانانش چشم عرض نیاز
    من کیم گشته در جوانی پیر
    از همه در نیاز ناز پذیر
    او اگر طامع خوش آمد گوست
    طبع من قانع تغافل جوست
    اواگر هر زمان پی درویست
    پیش من خرمن جهان به جوییست
    شاعر قانعم مجرد گرد
    از همه چیز و از همه کس فرد
    دو جهان پیش من پشیزی نیست
    هیچ چیزم به چشم چیزی نیست
    عار از صحبت جهان دارم
    فخر از این خاک آستان دارم
    غرض من نه قیلغ و نه قباست
    طعنهٔ شاعران دهر بلاست
    چون از این سرزنش بر آرم سر
    که چو او بی ز من بود بهتر
    زهر بی.لطفیی عجب خوردم
    تو بمان جاودان که من مردم
    من که مشهور قاف تا قافم
    می.زنم لاف و می.رسد لافم
    از در روم تا به هند و ختای
    یادگاری بود ز من همه جای
    هست بر هر جریده.ای نامم
    گشته نامی سخن در ایامم
    نکته دانان اگر نو ، ار کهنند
    همگی پیروان طرز منند
    در خراسان و در عراق منم
    که نباشد عدیل در سخنم
    هر کجا فارسی زبانی هست
    از منش چند داستانی هست
    هیچم از طبع بر زبان نگذشت
    که به یک ماه در جهان نگذشت
    یک مسافر نیامد از جایی
    که نبودش ز من تمنایی
    یا غزل جست.یا قصیده من
    کز تو ثبت است بر جریده من
    کرده مداحی تو مشهورم
    اینهمه زان به خویش مغرورم
    غره زانم که مدح خوان توام
    شهرتم این که در زمان توام
    ورنه من از کجا و از دعوی
    صورتی چند جمله بی.معنی
    آن کز و هست حیدری بهتر
    نبرد نام شاعری بهتر
    ای به شوکت غیاث دولت و دین
    عدل تو زیور شهور و سنین
    زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تست
    در داد و دهش گشودهٔ تست
    کس در این دولت قوی پیوند
    وز دو خونی ندید جز در بند
    زان به زندان سرای تنگ حباب
    گشته محبوس باد بر سر آب
    که رود شب روانه در گلزار
    برده شاخ شکوفه را دستار
    بسکه قهرت رود گسسته جلو
    گر بود کیسه بر و گر شبرو
    دست آن یک وداع شانه کند
    پای این یک ز ران کرانه کند
    جمریان را ز چوب تو بر و دوش
    نایب دستگاه نیل فروش
    غضبت راز دار قهر خدای
    مرگ پیشش به خاک ناصیه سای
    دست فرمان دهی قوی از تو
    رسم انصاف را نوی از تو
    هر چه حکمت بر آن اشاره نمود
    راه تبدیل گشت از آن مسدود
    نه غم از کم ، نه شادی از بیشت
    هستی و نیستی یکی پیشت
    بهر مهمان و غیر مهمانت
    هست گسترده دایمی خوانت
    خادم مطبخ تو آورده
    بهر یک کس طعام ده مرده
    کرده خوانت ز فرط نعمت ناز
    سیر چشم نیاز و دیده آز
    محک نقد حال قلب و سره
    حال خوان صحیفهٔ بشره
    زمره پیرای نکته آرایان
    منتها بین دوربین رایان
    میر عادل پناه دین و دول
    عدل تو پاسبان ملک و ملل
    ای به عدلت عدیل نابوده
    شهری از عدل و دادت آسوده
    ظلم از انصاف تو هزیمت کرد
    به طریقی که کس ندیدش گرد
    گرد ظلمی نشسته بر رویم
    که ندانم که چون فرو شویم
    گرد این غم ز روی خون بسته
    دیده دریا شد و نشد شسته
    وه چه گردی که روی گردآلود
    زیر این گرد غصه.ام فرسود
    گرد دردی و گرد اندوهی
    بار هر ذره.ای از آن کوهی
    ناله فرماست کوه اندوهم
    ناله چون نبودم مگر کوهم
    چون ننالم که لعل و سنگ یکیست
    شهد را نرخ با شرنگ یکیست
    کاش بودی یکی چه گفتم آه
    مشک را نیست قدر خاک سیاه
    جای در دیده کرده خاکستر
    سرمه را کس نیاورد به نظر
    کفش بر سر نهند و پابر تاج
    لعل سازند زیر دست زجاج
    بر مانند عندلیب از باغ
    جای گلبانگ او دهند به زاغ
    سر تاووس کم ز پا دانند
    بوم را بهتر از هما دانند
    ناف آهو به خاک جای دهند
    فضلهٔ گربه.اش به جای نهند
    تنگ سازند جا به پرتو شمع
    کرم شب تاب آورند به جمع
    بحر زخار خشک گردانند
    منجلابش به جای بنشانند
    کرده نسخ زبور را اثبات
    بهر ترویج انکرالاصوات
    سخت بربسته دست و پای پلنگ
    همچو شیرش دوانده موش به جنگ
    گر هژبر است چون فتاده به چاه
    دست یابد بر او کمین روباه
    مرد کش دست و پاست در زنجیر
    غالب آید بر او مخنث پیر
    فیل نر کاو به کو در افتاده
    عاجز آید ز پشه.ای ماده
    شیرم و بیشه.ام نیستانی.ست
    که به هر نی هزار دستانی.ست
    چه نیستان که نیشکر زاری
    هر نیش توتی شکر باری
    نی و توتی یکی چه بلعجبی.ست
    عجمی نیست این سخن عربی.ست
    سر این نکته نکته دان داند
    این لغت صاحب بیان داند
    فهم این منطق سلیمانی
    شاه می.داند و تو می.دانی
    می.رسد حضرت سلیمان را
    فهم کردن زبان مرغان را
    آن سلیمان که اسم اعظم هست
    پیش نقش نگین او پا بست
    آن کزو اینچنین گهر سنجم
    آن که بست این طلسم بر گنجم
    در نطقم چنین گشوده از اوست
    زنگ آیینه.ام زدوده از اوست
    آن که طبعم چو فرصتی دریافت
    به ثنا گوییش دو اسبه شتافت
    آن که در مدح خوانیش علمم
    عشق ورزد به مدح او قلمم
    شیرم و بر درش به بند درم
    وقف آن آستانه گشته سرم
    غرشم این کلام هیبت زای
    که ز هولش جهد هژبر از جای
    گوره خر هست آرمیده هنوز
    شیر و غریدنش ندیده هنوز
    شیر را بند گر شود پاره
    میرد از بیم گور بیچاره
    گریه بر حال آن گوزن اولی.ست
    که به شیران شرزه.اش دعوی.ست
    شاعران کیستند ، شیرانند
    گرسنه خفته ، چشم سیرانند
    فارغ از فکر صید و بی.صیدی
    ایمن از ننگ قید و بی.قیدی
    قیدها را همه گسسته ز خویش
    لوح هستی خویش شسته ز خویش
    تنشان را ز شال عاری نه
    و ز لباس زر افتخاری نه
    گر بود شال پاره می.پوشند
    گر بود خشک پاره می.نوشند
    چه کنند اسب و استر رهوار
    پای را باد قوت رفتار
    عیسی ار ره سپر به پا بودی
    غم کاه خرش کجا بودی
    پای را ماندگی مباد که پای
    بی جو و کاه هست ره پیمای
    ره روی کاو پیاده پوید راه
    ندود هر طرف پی.جو و کاه
    استر و اسب و خانه و اسباب
    خس و خارند در ره سیلاب
    سیل چون از فراز شد به نشیب
    کند از جایشان به نیم نهیب
    آنچه با ذات آمده.ست نکوست
    غیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست
    سبزهٔ طرف جو بود خرم
    لیک تا جوی از آب دارد نم
    چون نم از سبزه باز گیرد پای
    گلخنی را شود متاع سرای
    سبزی سبزه ذاتی ار بودی
    نشدی شعله سیه دودی
    آب رویش نبردی آتش تیز
    بخت سبزش نمی.نمود گریز
    هر چه آن گاه هست و گاهی نیست
    پیش عقلش زیاده راهی نیست
    به عوارض جماعتی نازند
    که اسیران نعمت و نازند
    هر که همچون تو همتش عالی.ست
    فارغ از کیسهٔ پر و خالی.ست
    کمی و بیش این سرای غرور
    عاقلان بنگرند لیک از دور
    هر چه این نقشهای بیرونی.ست
    در کمی گاه و گه در افزونی.ست
    طفل طبعان بر آن نظر دارند
    بالغان دیده دگر دارند
    چشم سر حالت درون بیند
    چشم سر خلعت برون بیند
    چشم سر جبه بیند و دستار
    چشم سر قول بیند و کردار
    دیده سر درون دل نگرد
    دیده سر برون گل نگرد
    بس از آن چشم و آب و گل بین هست
    کم از این چشم نقش دل بین هست
    داد از این دیده.های ظاهر بین
    ریش و دستار و وضع شاعر بین
    ریش و دستار هر که به بینند
    از همه شاعرانش بگزینند
    نادر عصر خویش خوانندش
    پهلوی خویشتن نشانندش
    گوز خر گر جهد ز کون دهانش
    آفرینها شود نثار بیانش
    سد قلم زن قلم به دست آیند
    که ورقها بدان بیارایند
    لیک آن حشو را رقم کردن
    نیست جز ظلم بر قلم کردن
    نه همین ظلم بر قلم باشد
    بر مداد و ورق ستم باشد
    ظلم اندر جهان علم و عمل
    وضع هر شیء بود به غیر محل
    وضع شیئی که آن به جا نبود
    ضدعدل است و آن روا نبود
    حاکم عادلی و دانا دل
    فارق معنی حق و باطل
    عدل باشد که من به صف نعال
    جا کنم با هزار عقد ل
    خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خر
    بر سر صف نهد بساط هنر
    ظلم نبود که با چنان سخنی
    که بود مهزل هر انجمنی
    ضدمن دست رد دراز کند
    در نطق مرا فراز کند
    با وجود کمال پستی قدر
    برود در صف سخن تا صدر
    مهره خر نهد به جای گهر
    جای ...ر دهد به مهره خر
    نیست پوشیده کاین دو فعل قبیح
    بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح
    برمن این ظلم رفت ودر نظرت
    منع ننمود طبع دادگرت
    نظر لطفت ار به من بودی
    غیر بیرون انجمن بودی
    گر بدی حامی من الطافت
    کی تغافل نمودی انصافت
    لب ز آزار رفته بستم و رفت
    بر دل این نیشتر شکستم و رفت
    دور عدل تو باد پاینده
    که کند خیر او در آینده





    #89 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:04

  11. Roya آواتار ها
    Roya
    قهرمان تیراندازی با کمان قهرمان تنـیس قهرمان جعبه ها قهرمان Pinboliada قهرمان بچه درسخونها رو بزن قهرمان کماندار در شهر قهرمان شوت دیواری
    شماره کاربری
    15632
    سـرپرسـت سایت
    خرداد /۱۳۹۱
    6,623
    مثبت های دریافتی
    + های دریافتی13172
    10,711
    سپاس از شما 14,390 بار در 4,269 پست
    Follows
    3
    Following
    0

    پیش فرض

    ای ظفر در رکاب دولت تو
    تهنیت خوان فتح و نصرت تو
    مسند آرای ملک امن و امان
    قهرمان زمان ولی سلطان
    تا بشارت زند به فتح تومهر
    گشته بر کوس چرم گاو سپهر
    رایتت کز هر آفت است مصون
    نفتد عکسش اندر آب نگون
    عزم تو چون عنان بجنباند
    راه سیارگان بگرداند
    قهرت آنجا که در مصاف آید
    کار شمشیر از غلاف آید
    هر کجا آورد سپاه تو زور
    پیل پنهان شود به خانه مور
    بر صفی کان به جنگت آمده پیش
    مرگ خالی نموده ترکش خویش
    بر سپاهی که با تو کرده جدل
    گشته دندانه دار تیغ اجل
    لشکرت گر بر آسمان تازد
    آسمان با زمین یکی سازد
    تیغ قهرت به باد پیمایی
    بر سر خصم کرده میرایی
    چون کند حمله تو رو به عدو
    پشت کرده مخالف از همه رو
    تیر باران تو کند ز شکوه
    زره تنگ حلقه در بر کوه
    هر کجا تیغ تو سر افرازد
    نیزه آنجا منار سر سازد
    خنجرت در غلاف فتنه بلاست
    چون زبان در دهان اژدرهاست
    اژدر از دم به کوره تاب دهد
    تا حسامت به زهر آب دهد
    سپرت کآسمان نشان باشد
    لشکری را حصار جان باشد
    دست یازی چو بر کمان ستیز
    مرگ خواهد ز تیر پای گریز
    تیرت آنجا که پی سپر باشد
    دیده مور را خطر باشد
    بوم و ملک تو خاک رستم خیز
    روبهش ضیغم هژبر ستیز
    کرم خاکی به خاک این بروبوم
    اژدها سیرت و نهنگ رسوم
    بسته در بحر و بر نهنگان راه
    دشت بر اژدها نموده سیاه
    رأی و تدبیرت از خلل خالی
    همچو ذات تو رأی تو عالی
    عدل تو چون شود صلاح اندیش
    گرگ دست آورد به گردن میش
    شد ز کوس تو گوش چون سیماب
    بانگ تو مضطرش جهاند از خواب
    نعل رخشت چو سنگ.سا گردد
    کوه الماس توتیا گردد
    شرر از نعلش ار فراز آید
    کوه یاقوت در گداز آید
    ملک از انصاف تو چنان آباد
    که در او جغد کس ندارد یاد
    جغد در خانه هما چه کند
    ظلم در کشور شما چه مند
    ظلم ترک دیار تو داده
    به دیار مخالف افتاده
    وای بر خصم بخت بر گشته
    که تو شمشیر و او سپر گشته
    کار زخم است تیغ بران را
    گو سپر چاک زن گریبان را
    از بزرگان کسی به سان تو نیست
    خاندانی چو خاندان تو نیست
    هر یک از خاندان تو جانی
    یا جهانگیر یا جهانبانی
    اول آن نیر بلنداقبال
    آفتاب سپهر جاه و جلال
    ملک آرای سلطنت پیرای
    بی.عدیل زمان به عدل و به رای
    مطلع آفتاب دین و دول
    مقطع.حل و عقد ملک و ملل
    کار فرمای چرخ کار افزای
    نسق آرای ملک بار خدای
    از بن و بیخ ظلم برکنده
    تخم عدلش ز جا پراکنده
    صعوه شاهین کش از حمایت تو
    باز گنجشک در ولایت تو
    شیر گوید ثنای آن روباه
    که سگش را بر او فتاده نگاه
    رخش او را سپهر غاشیه دار
    مدتش را زمانه عاشق زار
    نظرش دلگشای دلتنگان
    گذرش بوسه گاه سرهنگان
    سلطنت مفتخر به خدمت او
    تاکی افتد قبول حضرت او
    سایه پرورد ظل یزدانی
    نام او زیب خاتم جانی
    گر امان از گزند خواهد کس
    نام عباس بیگ حرزش و بس
    طرفه نامی که ورد مرد و زن است
    حر ز جان است و هیکل بدن است
    عین این نام عقل را تاج است
    به همین تاج عقل محتاج است
    بای این اسم بای بسم الله
    الف او ستون خیمه چاه
    سین او بر سر ستم اره
    به مسمای او جهان غره
    غره گشته بدو جهان و بجاست
    زانکه کار جهان از او به نواست
    عالم از ذات او مکرم باد
    تا قیامت پناه عالم باد
    بر سرش ظل خسروی بادا
    پشت نواب از او قوی بادا
    بر سرم سایه.اش مخلد باد
    لطف بسیار او یکی سد باد
    وصف بکتاش بیگ چون گویم
    به که همت ز همتش جویم
    تا نباشد سخن چو همت او
    نتوان کرد وصف حضرت او
    تا نباشد بلندی سخنم
    دست بر دامنش چگونه زنم
    رفعتش کانچنان بلند رواست
    زانسوی چرخ آسمان نواست
    عقل و دولت موافقت کردند
    از گریبانش سر بر آوردند
    عقل او حل و عقد را قانون
    دولتش دین و داد را مضمون
    خاطرش صبح دولت جاوید
    رای او نور دیدهٔ خورشید
    آفتاب ار به خاطرش گذرد
    سایه کوه جاودان ببرد
    همه کارش به دانش و فرهنگ
    مور در صلح و اژدها در جنگ
    قهر او آتش نهنگ گذار
    زو سمندر به بحر آتش بار
    لطف او مرگ را حیات دهد
    به حیات ابد برات دهد
    به خدا راست آشکار و نهانش
    کرده رفع دویی دلش به زبانش
    فخر گو بر زمانه کن پدری
    کش خدا بخشد آنچنان پسری
    نه پسر بلکه کوه فر و شکوه
    زو پدر پشت باز داده به کوه
    تا ابد یارب آن پسر باشد
    بر مراد دل پدر باشد
    با منش آنقدر عنایت باد
    که زبان شرح آن نیارد داد
    خواهم از در هزار دریا پر
    تاکند آن هزار دریا در
    همه ایثار نام قاسم بیگ
    پس شوم عذر خواه قاسم بیگ
    گر هزاران جهان در و گهر است
    در نثارش متاع مختصر است
    بود و نابود پیش او همرنگ
    کوه با کاه نزد او همسنگ
    در شمارش یک و هزار یکی
    خاک را با زر اعتبار یکی
    گنج عالم برش پشیزی نیست
    هیچ چیزش به چشم چیزی نیست
    یکتنه چون به کارزار آید
    گوییا یک جهان سوار آید
    چون زند نعره و کشد شمشیر
    باز گردد به سینه غرش شیر
    بجهد تیغش از چنار چو مار
    زندش گر به سالخورده چنار
    چون کشد بر کمان سخت خدنگ
    شست صافش کند مشبک سنگ
    نیزه چون افکند به نیزه مهر
    مهر افتد نگون ز رخش سپهر
    گر ز باران ابر آزاری
    سپهی را کند سپر داری
    نگذارد که تیر آن باران
    بر سپه بارد و سپه داران
    با نهیبش ز خصم رفته سکون
    جسته از حلقه زره بیرون
    در صف رزم تیغ بهرام است
    در گه بزم زهره را جام است
    جام زهر است یعنی اصل سرور
    خرم آنجا که او نمود عبور
    تیغ بهرام یعنی آنسان تیز
    که ز سهمش اجل نمود گریز
    خاطرش آتش ستاره شرار
    طبع وقادش آب آتشبار
    فکرتش فرد گرد تنها سیر
    سد بیابان از او به مسلک غیر
    گر همه سحر بارد از رقمش
    سر فرو ناورد بدان قلمش
    نه بدانسانش همت است بلند
    که به اعجاز هم شود خرسند
    طبع عالیش چون نشست به قدر
    پیش او سحر را چه عزت و قدر
    تازگی خانه زاد فکرت او
    نازکی بنده طبیعت او
    سخنش معجزی.ست سحر نمای
    خاطرش آتشی.ست آب گشای
    هرکجا شد سلیقه.اش معمار
    برد قلاب زحمت از بازار
    شعر تا در پناه خاطر اوست
    هست مقبول طبع دشمن و دوست
    علم را در پناه پوینده
    درجات کمال جوینده
    شعر را کرده در به دولت باز
    بر درش یک جهان سخن پرداز
    جمله را حامی و پناه همه
    خسرو جمله پادشاه همه
    در ترقی همه به تربیتش
    ناز پروردگان مکرمتش
    مجلس آرای عیش خوش نقشان
    بهترین شخص برگزیده لسان
    باد از صدر تا به صف نعال
    مفتخر مجلسش ز اهل کمال
    دو گرامی برادر نامی
    کآمدند اصل نیک فرجامی
    دو دلاور، دو شیر دل ، دو دلیر
    کب گردد ز حمله شان دل شیر
    دو بهادر، دو مرد مردانه
    دو دلیر و دو شیر فرزانه
    پشت بر پشت او نهاده چو کوه
    هریکی ز آن دو سد جهان شکوه
    هر سه بسته کمر به خدمت سخت
    پیش هر یک ستاده دولت و بخت
    در رکاب خدایگان باشند
    نه که تا حشر جاودان باشند
    ظل نواب باد بر سرشان
    سد چو وحشی بود ثناگرشان
    پدران و برادران و همه
    راعی خلق و خلقشان چو رمه


    #90 ارسال شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ در ساعت 17:04

موضوع بسته شد
صفحه 9 از 12 نخستنخست ... 7 8 9 10 11 ... آخرینآخرین

جستجو شده ها

Nobody landed on this page from a search engine, yet!

تا این لحظه 19 کاربر از این تاپیک دیدن کرده اند

فقط اعضا گروه ویژه vip و مدیران قادر به دیدن اسامی بازدیدکنندگان تاپیک هستند

کلمات کلیدی این موضوع

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

کپی از مطالب سایت مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد

cubase.ir

BACK TO TOP
وی اس تی
آرتیست